پُرمدت است اما بازیها درخشان و فیلمنامه گاهبهگاه عالی است
«هفده سال پیش خبر ابتلای مادربزرگم به آلزایمر را شنیدم. برای او بسیار ناراحت شدم. او ۶۸ ساله بود، برای چنین بیماریای جوان و از لحاظ روحیه جوان، تیزهوش، زنی سرخمو و مهربان که ریشههای ایرلندیاش در سختکوشی و بخشندگیاش نمود داشت و او را به سطوح بالای مدیریتی در پرستاری سالمندان رسانده بود.
شاید بیشتر از...
پُرمدت است اما بازیها درخشان و فیلمنامه گاهبهگاه عالی است
«هفده سال پیش خبر ابتلای مادربزرگم به آلزایمر را شنیدم. برای او بسیار ناراحت شدم. او ۶۸ ساله بود، برای چنین بیماریای جوان و از لحاظ روحیه جوان، تیزهوش، زنی سرخمو و مهربان که ریشههای ایرلندیاش در سختکوشی و بخشندگیاش نمود داشت و او را به سطوح بالای مدیریتی در پرستاری سالمندان رسانده بود.
شاید بیشتر از همه برای پدربزرگم ناراحت شدم. او همیشه عاشق او بود. آنها بچههای مزرعهای شهر کوچکی در ایالت ایلینوی بودند که با هم بزرگ شده و جوان ازدواج کردند، و بعد از چهل سال و چهار فرزند هنوز در گیر و دار شیرینترین نوع عشق بودند. صبحها با هم جر و بحث و شوخی میکردند؛ او روی دامانش مینشست و همهجا را میبوسید؛ آنها کنار هم بهتر بودند و جدا از هم نبودند، و تشخیص بیماریاش به نظر میرسید بیرحمانهترین پایان برای چنین داستان عاشقانهای باشد.
من «What They Had» را برای عبور از این غم نسلی نوشتم. برای خودم، برای مادرم و برادرانش نوشتم تا خاطرهای را که میدانستم بالاخره همهمان آن را از دست خواهیم داد حفظ کنم. برای همهی دلایلی که همیشه مینوشتم — تا چیزهایی را که نمیفهمیدم کشف کنم، راهی برای کنار آمدن با فقدان پیدا کنم، و نظمی در چیزهایی که بینظم و ناعادلانه به نظر میآمد بیابم.
ساخت این فیلم مثل فریب دادن مرگ بود. به پدربزرگ و مادربزرگم زندگی جدیدی میبخشید، شناختی عمیقتر از آنها بهعنوان یک بزرگسال بهدست میآورد. بازگشت به شیکاگو که وقتی چهارده سالم بود آن را ترک کردم اما هنوز خانهام میدانم، بود و همچنین مواجهه با خودم، زنی که شدهام، آینهای در دست گرفتن تا بفهمم آن زن چقدر به من خدمت میکند، چقدر به زنان واقعی دیگری که میشناختم خدمت میکند، و چه نوع مسئولیتی در این بین داریم و چه شجاعتی لازم است تا با آنها روبرو شویم و از آن طرف بیرون بیاییم.»
- الیزابت چومکو؛ «نامهی فیلمساز»
فیلم اولِ نویسنده و کارگردان الیزابت چومکو، تا حدودی مبتنی بر تجربههای او با مادربزرگش، «What They Had» خانوادهای را نشان میدهد که تلاش میکنند با هولناکترین جلوههای آلزایمر کنار بیایند. تا حد زیادی در سنت فیلمهایی مانند Iris (2001)، Away From Her (2006) و Still Alice (2014)، این فیلم تلاش میکند با یافتن طنز در وضعیت و تمرکز بر اینکه در نهایت خانواده چگونه کنار هم قرار میگیرد تا از هم پاشیده شود، از تبدیل شدن به اثری صرفاً اشکانگیز پرهیز کند. فیلم البته بینقص نیست: حدود ده دقیقه طولانیتر از نیاز است و گهگاه به سمت ملودرام میرود، اما با همهی اینها همچنان فیلمی خوب است، با فیلمنامهای گاهی فوقالعاده و بازیهای تحسینبرانگیزی که بسیار صادقانهاند.
فیلم در شیکاگو جریان دارد و با بیدار شدن روث (بلیت دانر) در نیمهشب آغاز میشود؛ او کفشهایش را پوشیده و در برف بیرون میرود. وقتی همسرش بورت (یکی از بهترین اجراهای رابرت فاستر) صبح بیدار میشود و او را نمییابد، با پسرشان نیک (مایکل شنون) تماس میگیرد و نیک هم خواهرش بریجت (هیلاری سوانک) را خبر میکند. بریجت که در کالیفرنیا زندگی میکند در ازدواجی بیعشق با ادی (حضور کوتاهِ جوش لوکاس) است و دائماً با دخترش اِما (تایسا فارمیگا) در کشمکش است؛ اِما ممکن است بدون اطلاع والدین از دانشگاه انصراف داده باشد. بریجت همراه اِما به شیکاگو میآید و درست به موقع میرسد تا بشنود روث پیدا شده — او در قطار به سمت خانه کودکیاش بوده و نگران بوده که خانوادهاش بابت بیرون ماندنش در آن ساعت نگران شوند. وقتی خانواده روث را به خانه بازمیگردانند، تضاد مرکزی فیلم آشکار میشود: نیک میخواهد او را به یک «مرکز حافظه» — اساساً خانه سالمندانی که برای بیماران آلزایمری اختصاص دارد — بفرستد، اما بورت با شنیدن این پیشنهاد عصبانی میشود و با خشم میگوید «او دختر من است، تو نمیتوانی دخترم را از من بگیری»، و اصرار دارد که هیچکس نمیتواند مثل او از روث مراقبت کند. بورت مردی از نسل قدیم، مؤمن به کاتولیسیسم و کهنهسرباز جنگ کره است که در انکار عمیق زندگی میکند و مدعی است روث آنقدرها هم بد نیست، حتی وقتی روشن است که او در مرحله ششم از هفت مرحله آلزایمر است؛ «افت شدید». نیک از بریجت خواست که با او درباره فرستادن روث به خانه سالمندان همراهی کند چون بریجت اختیار امور حقوقی او را دارد، اما هرچند بریجت با نیک موافق است که روث نیاز به خانه دارد، تمایلی به مخالفت با خواست بورت ندارد.
فیلمنامه «What They Had» محصول لابراتوار فیلمنامهنویسی مؤسسه ساندنس است و در ۲۰۱۵ چومکو برنده جایزه معتبر Nicholl Fellowships شد. چومکو از بیماری روث بهعنوان منشوری برای بررسی چند موضوع پیرامونی استفاده میکند، از جمله اینکه این بیماری چگونه درزها و اختلافات طولانیمدت بین اعضای خانواده را باز میکند و آنها را به نزاع بر سر هر چیز و هر چیز دیگر میکشاند. همانطور که سوانک توضیح میدهد، این فیلم درباره خانواده، پویاییهای خانواده و رفتارها در زمان بحران است؛ اینکه چگونه کنار هم جمع میشویم و چگونه ضعفها و قوتهای خانواده را مینمایاند.
روث شخصیت مرکزی نیست و بیماریاش هم کانون اصلی فیلم نیست؛ این فیلم درباره خانوادهای در بحران است؛ بحرانی که با بیماری روث آغاز شده اما از مشکلات شخصی آنها تغذیه میشود. نیک همه پساندازش را در بار خود سرمایهگذاری کرده که چندان خوب پیش نمیرود و بورت هرگز زحمت نکرده آن را ببیند، در حالی که دوستدختر قدیمیاش او را ترک کرده چون از منتظر ماندن برای پیشنهاد ازدواج خسته شده است؛ بریجت نسبت به حرفهاش بهعنوان سرآشپز و ازدواجی که اساساً توسط بورت برای او انتخاب شده، ناراضیتر میشود؛ اِما از خوابگاه دانشگاه بهخاطر نوشیدن الکل اخراج شده و کموبیش اهمیتی به ماندن در دانشگاه نشان نمیدهد؛ بورت از وضعیت تجرد نیک ناراضی است و او را با اینکه صاحب بار است «بارمن» خطاب میکند، و معتقد است ناخشنودی بریجت ناشی از دوری از مذهب کاتولیک و تأثیرات محیط کالیفرنیاست. یکی از نقاط قوت فیلمنامه چومکو نحوهٔ پرداختن به بروز این مشکلات مختلف است؛ او احساسات را ماهرانه ارائه میدهد و مخاطب ابتدا با یک شخصیت و سپس با دیگری همدلی میکند بدون اینکه کسی کاملاً حق یا کاملاً ناحق جلوه کند.
جنبهٔ قوی دیگر کار چومکو توانایی او در استخراج خنده از وضعیت روث است. در یکی از صحنهها روث اعلام میکند باردار است و بورت به نیک میگوید که به انتظار ورود بچه همه چیزهای قدیمی او را آوردهاند. در صحنهای دیگر، نیک با جدیت به بریجت میگوید روث به او ابراز علاقه کرده، اما بریجت نمیتواند اخم نگه دارد و آنها هردو از خنده منفجر میشوند. در کلیسا وقتی اِما به نیک اطلاع میدهد که روث آب مقدس را نوشیده، نیک میگوید «حداقل هیدراته است». وقتی تلفنی در آپارتمان زنگ میزند، روث با یک منگنهکن به گوشش وارد میشود و شکایت میکند که چیزی نمیشنود. هیچیک از این صحنهها بیاحترامی یا سوءاستفادهآمیز بهنظر نمیرسند، و در مورد اشارهٔ روث به نیک، چومکو بعداً دوباره به آن بازمیگردد و صحنهای کلیدی رقم میخورد که نیک آن را به بورت میگوید و برای اولین بار شکافی در زره بورت دیده میشود — او دیگر پاسخ فوری ندارد و فاستر بهخوبی نشان میدهد بورت چقدر در پردازش آنچه شنیده دچار دشواری است.
از لحاظ زیباییشناسی، بخش عمدهای از فیلم در آپارتمان بورت و روث میگذرد که شاید نتیجه پسزمینهٔ تئاتری چومکو باشد. فیلمبردار، روبرتو شافر، فضاهای داخلی را با رنگبندی بسیار گرمی میگیرد که هرگاه فیلم به مکان دیگری میرود سردتر میشود، و بدینترتیب آپارتمان را به قلب احساسی داستان تبدیل میکند. چند فرمول بصری در جاهایی هست؛ نماهای آغازین زیبا هستند: وقتی روث از آپارتمان به سمت برف فاصله میگیرد، آهسته محو میشود و عملاً در شب ناپدید میگردد. تکرار یک موتیف بصری قابلتوجه استفاده از عکسها و فیلمهای خانگی قدیمی است که در سراسر فیلم برجستهاند. در ابتدا ممکن است این تکنیک کلیشهای بهنظر برسد، اما در مورد «What They Had» در صحنهٔ پایانی بهخوبی جواب میدهد. چومکو همچنین چند صحنه دارد که شخصیتها خبرهای بد را در رختخواب میگیرند — همپوشانی با این ایده که رختخواب مکان آرامش و امنیت است.
از نظر بازیگری، با چنین بازیگرانی جای تعجب نیست که اجرای کلی چقدر چشمگیر است. بلیت دانر در نقش روث اجرایی سرشار از پاتُس ارائه میدهد که باید به همه چیز واکنش نشان دهد در حالی که ظاهراً هیچ چیز را ثبت نمیکند. تصویر فیلم از روث شاید رمانتیک شده باشد، اما بهعنوان یک اجرا کار دانر بینقص است، چون بین دانستن اینکه یک زن بالغ با نوههاست و باور اینکه دختر جوانی است که هنوز پیش والدینش زندگی میکند جابجا میشود. فاستر بورت را مانند یک قلدر بازی میکند، هرچند خودآگاه نیست؛ او نمیداند چه میزان قدرت ایدئولوژیک بر فرزندانش دارد، یا آنها از او چقدر میترسند، یا اینکه بریجت احساس میکند او او را به ازدواجی واداشته که نمیخواسته. یکی از زیرمتنهای فیلم تأثیر درازمدت داشتنِ والدینِ سلطهجو بر فرزند است، اما قوتِ اجرا این است که بورت آدمی صرفاً بد نیست؛ او فکر میکند به فرزندانش درست عمل کرده و همواره جذاب است. با وجود خودنمایی و مردانگیش، مشخصهٔ برجستهاش عشق پایدارش به روث است که هنوز او را «دخترم» میخواند. صحنهٔ تبادل هدایا در کریسمس یکی از تأثیرگذارترین صحنههای سال است که عشق او و وقار ساکت روث در هم آمیخته و شاید بهترین لحظهٔ فیلم باشد.
بریجت در بیشتر فیلم شخصیتی منفعل است، اما سوانک توانسته از نمایش مبارزات درونیاش استفادهٔ زیادی ببرد؛ او واقعاً میخواهد خود را ثابت کند، چه در برخورد با نیک، بورت، اِما یا ادی، اما چیزی دائماً او را بازمیدارد. شنون که معمولاً نقشهای تندخو بازی میکند، اینجا به ما یادآوری میکند چرا او چنین بازیگر قدرتمندی است و چقدر در بازی نقشِ «طبیعیتر» چشمگیر است. شاید بهترین کار او بعد از Revolutionary Road (2008) باشد؛ نیک را خسته و فرسوده از بار مراقبت از روث بدون حتی یک تشکر از طرف بورت بازی میکند. با این حال طنز در قلب اجرا این است که نیک دقیقاً در حال تبدیل شدن به همان نوع قلدرِ بورت است، امری که بهنظر نمیرسد خودآگاه باشد. و در حالی که مرکز نرم بورت در نحوهٔ ارتباطش با روث آشکار است، مرکز نرم نیک در خواست او برای دریافت تأیید پدرش نمایان میشود.
با این حال، چند عامل فیلم را عقب نگه میدارد. اول اینکه، مانند بسیاری از فیلمها دربارهٔ آلزایمر، بیماری را نه آنچنان که واقعاً هست نشان میدهد (روث هرگز خشن نمیشود، مثلاً، در حالی که بسیاری از مبتلایان خشونت را تجربه میکنند) و انتخابهایی که خانواده با آنها روبروست در فیلم واضح و دودوییتر از حالت معمولاند. چومکو همچنین چند قضاوت کارگردانی ناموفق دارد؛ برای مثال صحنهٔ پایانی شامل یک نمادپردازی بیشازحد آشکار و عجیب است که در نمایشگاهی که من حاضر بودم، در نقطه اوجی که باید احساساتی میبود خنده برانگیخت. دربارهٔ پایان، چند صحنه وجود دارند که هرکدام میتوانستند حکم گرهگشایی نهایی را داشته باشند، بهگونهای که فیلم حدود ده دقیقه اضافهتر دارد و فرصت خلق یک تأثیرگذاری قدرتمند نهایی را از دست میدهد — اگرچه در نهایت با یک جملهٔ بسیار لطیف از روث تمام میشود. مشکل دیگر خط فرعی مربوط به نگرش اِما نسبت به دانشگاه است که چومکو هرگز نتوانسته آن را بیش از یک انحراف کماهمیت جلوه دهد. همچنین اختلافی در نمایش فیلم از خانواده بهعنوان کاتولیکهای قدیمی و احساساتی سرکوبشده وجود دارد، با این واقعیت که آنها عملاً تمام فیلم را در مورد احساساتشان با هم حرف میزنند.
با کنار گذاشتن این چند اشکال، این یک آغاز کار تحسینبرانگیز است. شاید بهترین فیلم دربارهٔ آلزایمر نباشد (تا کنون آن عنوان به Away From Her تعلق دارد)، اما افزودنی شایستهای به این زیرژانر است. چومکو بازیهای عالی از چهار نقش مرکزی میگیرد و بهعنوان کارگردان چند نکتهٔ بصری خوشسلیقه نشان میدهد. من آن را به آن اندازه که انتظار داشتم یا آن اندازه که خودش فکر میکند احساسی نیافتم، اما قطعاً فیلمی از ته دل است و ارزش دیدن دارد.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران