فیلم داستان پزشکی است که برای درمان یک بیمار به خانه قدیمی خانواده آیرس که بیش از 2 قرن قدمت دارد، فراخوانده میشود. اما با گذر زمان متوجه تغییراتی مرموز شده و سرنوشت او با سرنوشت این خانواده به یکدیگر پیوند میخورد…
فیلم داستان پزشکی است که برای درمان یک بیمار به خانه قدیمی خانواده آیرس که بیش از 2 قرن قدمت دارد، فراخوانده میشود. اما با گذر زمان متوجه تغییراتی مرموز شده و سرنوشت او با سرنوشت این خانواده به یکدیگر پیوند میخورد…
امتیاز نهایی: یک و نیم ستاره — خستهکننده/سرخوردهکننده. در صورت امکان از آن دوری کنید.
«یک «درام شخصیتی جوّمحور» بدون هیچ جوّی و با درامی اندک»
«ذهن زیرآگاه گوشههای تاریک و ناخوشایندی دارد، در نهایت. تصور کنید چیزی از یکی از آن گوشهها آزاد میشود. بگذارید آن را — یک میکروب بنامیم. و فرض کنیم شرایط برای رشد آن مناسب شود — مثل کودکی در رحم. این...
امتیاز نهایی: یک و نیم ستاره — خستهکننده/سرخوردهکننده. در صورت امکان از آن دوری کنید.
«یک «درام شخصیتی جوّمحور» بدون هیچ جوّی و با درامی اندک»
«ذهن زیرآگاه گوشههای تاریک و ناخوشایندی دارد، در نهایت. تصور کنید چیزی از یکی از آن گوشهها آزاد میشود. بگذارید آن را — یک میکروب بنامیم. و فرض کنیم شرایط برای رشد آن مناسب شود — مثل کودکی در رحم. این مهمان کوچک به چه چیزی تبدیل میشود؟ شاید نوعی سایهخود: کالایبان، یا آقای هاید. موجودی که توسط تمام انگیزشها و گرسنگیهای زشت و کینهورزانهای که ذهن هشیار میخواست پنهان نگه دارد، هدایت میشود: چیزهایی مثل حسادت، بدخواهی و ناامیدی.»
— سارا واترز؛ رمان The Little Stranger (2009)
وقتی برای اولین بار فیلم Inherent Vice ساخته پل توماس اندرسون را در ۲۰۱۴ دیدم (که آن را دوست داشتم)، یکی از همکارانم که از فیلم متنفر بود، نمیتوانست بفهمد چرا من از آن لذت بردم. سعی کردم توضیح دهم اگر رمان توماس پینچون را خوانده بود، فیلم را خیلی بهتر درک میکرد؛ او گفت «نباید برای لذت بردن از فیلم، مجبور باشی کتاب را بخوانی.» بعدها وقتی فیلم ضعیف و ناامیدکنندهٔ The Little Stranger را دیدم — فیلمی که در گیشه شکست خورد و بهنظر ضعیفترین اثر لنی ابرامسون تا آن زمان بود — تازه متوجه شدم همکارم راست میگفت. چند نفری که رمان سارا واترز را خوانده بودند (من نخواندهام) دربارهٔ کتاب بسیار مثبت حرف زدند و گفتند اگر با منبع آشنایی داشتم، فیلم را بیشتر دوست میداشتم. به آنها فقط میگویم: «نباید برای لذت بردن از فیلم، مجبور باشی کتاب را بخوانی.» این موضوع واقعاً آزاردهنده است.
فیلم در شهرستان وارویکشایر در غرب میدلندز انگلستان و در سال ۱۹۴۸ رخ میدهد. دکتر فریدِی (دومنال گلیسون) پزشکی روستایی است که زندگیاش پیشرفت قابلتوجهی ندارد. او که از کودکی آرزوی عضویت در طبقهٔ اشراف را داشته، در ۱۹۱۹ در مراسمی در عمارت مجلل Hundreds Hall که متعلق به خانوادهٔ آیرز است حضور داشته — جایی که مادرش بهعنوان خدمتکار کار میکرد — و از آن زمان به خانه وسواس پیدا کرده است. اما تا ۱۹۴۸، Hundreds شکوهش را از دست داده، در حال ویرانی است و تنها چهار نفر در آن زندگی میکنند: آنجلا آیرز (شارلوت رمپینگ) مادر خانواده که هرگز مرگ دختر هشتسالهاش، سوزان، را فراموش نکرده؛ کارولین (روث ویلسون) دختر او؛ رودریک (ویل پولتر) پسر آنجلا، خلبان سابق RAF که سوختگی شدید دارد و از اضطراب پس از سانحه رنج میبرد؛ و بتی (لیو هیل) خدمتکار. وقتی بتی بیمار میشود، فریدی فراخوانده میشود و خیلی زود درمییابد خانواده در وضعیت وخیمی هستند: آنجلا توان مالی ادارهٔ خانه را ندارد و تعادل میان مسئولیتهای اجتماعی و وضعیت اقتصادیشان از بین رفته است. بتی همچنین به فریدی اشاره میکند که «چیزی» در خانه درست نیست. فریدی با درمان سوختگیهای رودریک نزد خانواده جا میافتد و به حضور نیمهدائمی در Hundreds بدل میشود. اما از اینجا اتفاقات بد شروع میشود: کودکی توسط سگی که قبلاً آرام بود مجروح میشود، آتشی مرموز کتابخانه را ویران میکند و صداهایی در سراسر خانه شنیده میشود. وقتی کارولین تصمیم به ترک میگیرد، فریدی تلاش میکند همه را قانع کند که هیچ چیز فراطبیعیای رخ نمیدهد. با این حال، آنجلا مطمئن است روح سوزان همراهشان است؛ کارولین فکر میکند همهچیز به نارضایتی عمیق رودریک مربوط است؛ رودریک میگوید چیزی هست که میخواهد او را دیوانه کند و از ارثش محرومش سازد؛ و بتی معتقد است روح خبیث یک خدمتکار سابق در کار است. در همین حال، رابطهٔ احساسی میان فریدی و کارولین شکل میگیرد.
همانطور که گفتم من رمان را نخواندهام، بنابراین بیشتر نکاتی که میآورم مربوط به فیلم است. فیلم تلاش میکند عناصری از روایتهای معمایی «خانهٔ بزرگ» مانند جین ایر شارلوت برونته، آرزوهای بزرگ چارلز دیکنز و ربکا دافنه دو موریه را با ارواح گوتیکگونه مثل سقوط خانهٔ آشر ادگار آلن پو، پیچشِ پیچوتابِ هنری جیمز و خانهٔ تسخیرشدهٔ شرلی جکسون ترکیب کند؛ اما The Little Stranger چندان به جنبههای فراطبیعی داستان به خودیخود علاقهمند نیست. ابرامسون و فیلمنامهنویس لوسیندا کاکسون تا حدی داستانی ضدروحگونه خلق کردهاند که تقریباً همهٔ کلیشههای ژانر را کنار میگذارد. فیلم بیشتر شبیه یک درام خانوادگی محصور است تا یک فیلم ترسناک؛ و متأسفانه پیشنمایش (تریلر) فیلم که بر عناصر خانهٔ تسخیرشده و ترس روانشناسانه تأکید داشت، هیچ لطفی به آن نکرد — انگار خود استودیو هم نمیدانست با چه چیزی روبهروست. بهراستی اشاره به عناصر فراطبیعی عملاً بخش زیادی از بیست دقیقهٔ پایانی فیلم را لو میدهد، چون اکثر این عناصر در همان بخش جمع میشوند.
واترز خود گفته که رمانش را رمان خانهٔ تسخیرشده نمیداند. او عمدتاً به ظهور سوسیالیسم در انگلستان و پیروزی قاطع حزب کارگر در انتخابات ۱۹۴۵ و چگونگی مواجههٔ اشراف رو به زوال با کاهش قدرت، نفوذ و ثروتشان علاقهمند بوده:
«قصد نداشتم رمانی دربارهٔ خانهٔ تسخیرشده بنویسم. میخواستم دربارهٔ آنچه در مورد طبقه در آن فضای پساجنگ رخ داد بنویسم. آن زمان دورهٔ آشوب و تغییرات هیجانانگیزی بود. مردم طبقهٔ کارگر بعد از جنگ توقعات بالاتری داشتند. آنها به دولت کارگر رأی دادند. خواهان تغییر بودند. بنابراین فرهنگی در حال تغییر بود. اما بهطور مشخص برای برخی، این تغییر بهنوعی بدتر شدن اوضاع بود.»
با در نظر گرفتن این زمینه، تم اصلی فیلم تلاشهای فریدی برای جلب نظر خانوادهٔ آیرز و تبدیل خود به عضوی از طبقهٔ اشراف است، حتی وقتی این تلاشها با تعهدات حرفهایاش بهعنوان پزشک در تضاد است؛ تمایل او به ارتقای اجتماعی از وفاداریاش به سوگند بقراط قویتر است. او فوراً امکان وجود هر عامل فراطبیعی در خانه را رد میکند و از نظر اخلاقی بسیار منزجرکننده عمل میکند: او تمام تلاشش را میکند که کسانی را که معتقدند خانه تسخیرشده را قانع کند دیوانه شدهاند و فشارهای واردشده به خانواده آنها را به آستانهٔ فروپاشی عصبی رسانده است. او همچنین رفتاری منفعلتهاجمی و نوعی مردسالاری زیرپوستی دارد، به کارولین میگوید «فعلاً به شیوهٔ خودت پیش بروی» و «عزیزم، تو گیج شدهای». برای همهٔ مقاصد، فریدی در قامت ضدقهرمان ظاهر میشود که این خود چرخشی جالب در یک مسیر روایت آشناست.
اما برای من تقریباً هیچ چیز در فیلم کار نکرد. بله، تبلیغات وحشتناک بود و بله فیلم علاقهمند به بازتعریفِ آنچه یک داستان ارواح میتواند باشد است و علیه کلیشههای ژانر شوریده، اما The Little Stranger حتی از جایگزینهای معمول قلابهای ترسِ ناگهانی — یعنی ایجاد وحشت وجودی پیوسته — هم سر باز میزند. نتیجه اینکه همهچیز بسیار ظریف و بهشدت خستهکننده است: بخش غیرفراطبیعی داستان هیچ چیز جدیدی ارائه نمیدهد و بخشهای فراطبیعی هم بیاثرند (پایانبندی و «چرخش» پایانی نیز بهشدت قابلپیشبینی است).
یکی از مشکلات اصلی برای من بیتفاوتی احساسی فریدی است. میدانم او ضدقهرمان است و قرار نیست با او همذاتپنداری کنیم؛ بهعنوان راوی غیرقابلاطمینان، نقش او تضعیف واقعنمایی ذهنی است و مسیر روان روایت را میشکند (نقشی که دومین خانم دو وینتر در ربکا هم ایفا میکرد). اما بازی گلیسون/فریدی انگار خوابآلود از صحنهها عبور میکند، تقریباً نسبت به هیچچیز هیجانزده یا ناراحت نمیشود؛ در صحنهای که با کارولین قدم میزند، او عذرخواهی میکند که او را در سرما کشانده و او با صدایی کاملاً بیحال میگوید «اصلاً. من خیلی دارم لذت میبرم»، صدایی که انگار دارد از روی بیمیلی ادا میشود — این قسمت در سالن نمایش تنها بخش خندهداری بود که شنیدم. میدانم بیتفاوتی هدف است، اما اولاً ما همین نقش سرد و محاسبهای را قبلاً هم از گلیسون دیدهایم و ثانیاً او بیشتر شبیه رباتی است تا شخصی منزوی؛ بعد از بیست دقیقه از او خسته شدم و دیگر اهمیتی برایم نداشت. در واقع سایر بازیگران تا حدی ظرافت بیشتری نشان میدهند: رمپینگ، ویلسون و پولتر بازیهای پختهتری ارائه میدهند.
بهخاطر همین و بهخاطر فیلمنامهٔ تکراری کاکسون، فیلم بهشدت و بیوقفه خستهکننده است. من از فیلمهایی که اتفاق دراماتیک چندانی ندارند مشکلی ندارم (مثلاً The Riderِ کلویی ژائو که تقریباً فاقد روایت خطی است را دوست دارم)، اما در The Little Stranger عملاً هیچ اتفاقی رخ نمیدهد، نه دراماتیک و نه چیز دیگر. برای مقایسه، فیلم I Am the Pretty Thing that Lives in the House اثر اوز پرکینز که موضوعی مشابه دارد و قلابهای ترس ناگهانی را کنار میگذارد، فضای وهمآلود قدرتمندتری ایجاد میکند؛ چیزی که در The Little Stranger بهندرت دیده میشود. در اینجا فیلمنامه فقط دور میزند و تکرار میکند: «این خانه تسخیرشده» — «نه، شما خستهاید» — «شاید حق با تو باشد» — «استراحت کن» — «خوب. صبر کن، این خانه تسخیرشده است» — «نه، تو خستهای»؛ شستوشو، شستن، تکرار. ریتم داستان عذابآور است و بهراستی برای هر کسی که بیش از این از روایت انتظار داشته نمیتوانم حسادت نکنم.
یک نکتهٔ قابل ستایش، طراحی صداست. این عنصر بارها در جلوه قرار میگیرد و گاهی از تصاویر هم مهمتر میشود. ادیتهای صوتی معمولاً پلی بین برشهای تصویری میسازند (L Cuts و J Cuts). همچنین بارها صدای یک صحنه به تصویر صحنهٔ دیگری منتقل میشود؛ تا حدی که تبدیل به موتیفی میشود که گسست واقعیت را پیشنهاد میکند. درست پیش از حملهٔ سگ، صدا طنیندار میشود و تصویر کمی از فوکوس خارج و وارد میشود، دوربین نمایی خیلی نزدیک از فریدی نشان میدهد که انگار دارد از محیط جدا میشود. همین در مورد رودریک پیش از آتش نیز اتفاق میافتد. شاید جالبترین صحنه از نظر صوتی، صحنهٔ اتاق کودکی نزدیک پایان باشد: وقتی آنجلا اتاق را بررسی میکند، صدایی مخدوش و سختتشخیص بهشدت افزایش مییابد (بلندترین صحنهٔ فیلم). اما وقتی سایر شخصیتها به سمت آن صدا میدوند، تقریباً همهٔ اصوات حذف میشوند و تنها رد پای خفیفی شنیده میشود. این بسیار تکاندهنده و مؤثر است و حس دلهرهای را که همه الآن تجربه میکنند برجسته میسازد.
با این حال، فراتر از طراحی صدا، فیلم برای من چیزی قابلچشیدن باقی نگذاشت: چیزی نبود که با آن درگیر شوم، پس از نیم ساعت اول نسبت به شخصیتها بیعلاقه شدم، کنش اجتماعی سطحی و حرفی برای گفتن نداشت، جنبههای فراطبیعی چنان کمرنگاند که عملاً نامرئیاند و خطای بزرگتر از همه این است که فیلم بهطرز مرگباری خستهکننده است. شاید اگر رمان را خوانده بودم…
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران