«ویکتور فرانکنستاین» تحت تأثیر تجربه های استادش، «والد من»، دچار وسوسه ی چیرگی بر مرگ می شود. وقتی ولگردی «والدمن» را می کشد و به دار آویخته می شود، «ویکتور» مغز «والدمن» را در سر جنایتکار قرار می دهد و موفق می شود او را به زندگی بازگرداند…
«ویکتور فرانکنستاین» تحت تأثیر تجربه های استادش، «والد من»، دچار وسوسه ی چیرگی بر مرگ می شود. وقتی ولگردی «والدمن» را می کشد و به دار آویخته می شود، «ویکتور» مغز «والدمن» را در سر جنایتکار قرار می دهد و موفق می شود او را به زندگی بازگرداند…
نسخهای ممتاز از یک کلاسیک جاودان
این فیلم به معنای سطحیِ «فیلمنامهٔ هیولا» نیست. مسائلی ابدی را که انسانها هزاران سال است دربارهٔ آنها میاندیشند، واکاوی و تأمل میکند و این اتفاق در زمانی رخ میدهد که بسیاری از چیزهایی که امروز میدانیم هنوز ناشناخته بودند؛ چیزی که به رازآلودگی و هراس موقعیتها میافزاید. فیلم دارای احساسات عمیق، صحنهها و طراحیهای صحنه و لباس پرزرقوبرق، فیلمنامهٔ...
نسخهای ممتاز از یک کلاسیک جاودان
این فیلم به معنای سطحیِ «فیلمنامهٔ هیولا» نیست. مسائلی ابدی را که انسانها هزاران سال است دربارهٔ آنها میاندیشند، واکاوی و تأمل میکند و این اتفاق در زمانی رخ میدهد که بسیاری از چیزهایی که امروز میدانیم هنوز ناشناخته بودند؛ چیزی که به رازآلودگی و هراس موقعیتها میافزاید. فیلم دارای احساسات عمیق، صحنهها و طراحیهای صحنه و لباس پرزرقوبرق، فیلمنامهٔ قابل توجه، برخی لحظات بهشدت ناراحتکننده و ایدههای تکاندهنده است و در نهایت به تراژدی کلاسیک میرسد.
وحشتِ گوتیک با کنث برانا و رابرت دنیرو و هلنا بونهام کارتر
نسخهٔ کنث براناخ از «فرانکنشتاین» (۱۹۹۴) تا آن زمان وفادارترین اقتباس به رمان مری شلیِ ۱۸۱۸ بود، که نام فیلم نیز از همین وفاداری گرفته شده است. بازیگران خوبی دارد و از نظر تصویری چشمنواز است (صحنهها، لباسها، لوکیشنها و غیره). چند صحنهٔ باکیفیت در فیلم وجود دارد، مثل زمانی که موجود نزد یک خانوادهٔ روستایی پنهانی پناه میگیرد و کمکهای نادیدنیاش بهعنوان «روح خوب جنگل» تصور میشود.
اولینبار که فیلم را دیدم، سبک پرهیجان و هیجانزدهاش کمی آزارم داد: شخصیتها یکییکی معرفی میشوند، صحنهها بهسرعت عوض میشوند، زمانها جابهجا میشوند و موسیقی با شدت پخش میشود که گاهی اغراقآمیز بهنظر میرسید. شخصیتها گاه بهشدت ملودراماتیک نشان داده میشوند—گریه و فریاد و تعقیب و مبارزه و مرگ—تا جایی که دلم میخواست کوتاه بیایند و چند دقیقه آرام باشند. بعد از آن رمان شلی را خواندم و نسخهٔ حتی وفادارترِ شبکهٔ هالمارک (۲۰۰۴) با بازی لوک گاس در نقش موجود را دیدم که تقریباً سه ساعت است.
دیدن دوبارهٔ این نسخه باعث شد بیشتر قدرش را بدانم و بفهمم براناخ چگونه میان لحظات پرتکاپو و سکانسهای آرامتر تعادل برقرار کرده است. اگر گاهی فیلم بیش از حد شتابزده بهنظر میرسد، علتش تلاش براناخ برای فشردهکردن بخش اعظمِ رمان در دو ساعت است. از سوی دیگر، این باعث میشود برای کسانی که هیجان و ملودرام را میپسندند فیلمی مناسب باشد؛ در حالی که نسخهٔ ۲۰۰۴ فرصت یک ساعت اضافهتر را دارد و آرامتر و سرسنگینتر است. این نسخه بیشتر شبیه یک «بلکباستر» است.
در مقایسه با نسخهٔ ۲۰۰۴، موجود این فیلم وفاداری بیشتری به توصیف کتاب دارد (موهای بلند سیاه و دندانهای سفید)، اما در این نسخه موجود ظاهر خشنیتر و بدون مو دارد که با توصیف ویکتور از «زشت و کریه» بودن موجود سازگار است. به هر حال، دنیرو در این نقش عملکرد خوبی دارد.
بخش مورد علاقهام زمانی است که هیولا بیخبر در خانهٔ یک خانوادهٔ روستایی پناه میگیرد. این بخش به بیننده کمک میکند موجود را بشناسد و به حالش دلسوزی کند، اما خیلی زود همدلی تقریباً از بین میرود. از سوی دیگر، او واقعاً «هیولا»ست؛ گفتوگوی جالبی هم با ویکتور در سکوتِ منزویِ یخزدهٔ کوهستان دارد که تا حدی اعمالش را توضیح میدهد. سکانس قابگذاری با مدال—ضعیف است—که این نکته در خودِ رمان هم نقطهضعف بود.
این نسخه و نسخهٔ ۲۰۰۴ هر دو وفادارترینها به رمان شلیاند، اما هر کدام بخشهایی را حذف یا تغییر دادهاند. مثلاً هر دو سفرِ ویکتور به اسکاتلند و بعداً ایرلند را حذف کردهاند که تصمیم منطقیای بود. در این نسخه، مرگ یک شخصیت به دارآویختهشدن توسط مردمی خشمگین تغییر یافته است؛ در رمان اعدام طبق حکم دادگاه بود. با این حال، از چرخش غیرمنتظرهٔ داستان در پردهٔ آخر لذت بردم—که آن را فاش نمیکنم—و پایان تراژیک بهخوبی اجرا شده است.
«فرانکنشتاینِ مری شلی» از حیث تصویری شبیه «دراکولای برام استوکر» (۱۹۹۲) است؛ هر دو فیلم چشمگیرند و تهیهکنندهٔ هر دو فرانسیس فورد کاپولاست. مشکلات فیلم ناشی از دشواریِ تبدیل رمانهای گوتیکِ پیچیدهٔ قرن نوزدهم به سینمای مدرن است.
زمان فیلم: ۲ ساعت و ۳ دقیقه. فیلمبرداری در انگلستان (استودیو شیپرتون) و آلپ سوئیس انجام شده است.
نمره: B+
تیپِ خندهدارِ بلندپروازیِ براناخ
کنث براناخ با فیلم اولش «هنری پنجم» موفقیتی هنری کسب کرد و سپس با فیلم محبوبِ پُرطرفدار «مردهٔ دیگر» موفقیتی تجاری و انتقادی بهدست آورد. این موفقیتها به او امکان انتخاب پروژههای دلخواهش را داد و او «فرانکنشتاینِ مری شلی» را برگزید؛ فیلمی که خودش کارگردانی و نقش ویکتور فرانکنشتاین را بازی کرد و بسیاری از دوستانش را نیز همراه آورد، از جمله پاتریک دوئیل برای ساخت موسیقی پرهیجان و فرانک دارابونت بهعنوان فیلمنامهنویس. شاید بزرگترین نمایش قدرتِ تهیهکنندهکارگردانِ جوان، آوردن رابرت دنیرو برای نقش موجود بود. حاصلِ کار با این مجموعه استعدادهای چشمگیر اما… مضحک است.
در زمان اکران ۱۹۹۴، یاد خوشی از فیلم ندارم؛ خصوصاً صحنهای که موجود به سمت دوربین میچرخید و فریاد میزد «فرانکنشتاین!» که در سینما بیشتر خندهدار از آب درآمد. در بازبینی ۲۰۲۲ میخواستم دید تازهای بهدست آورم. گرچه جنبههایی بود که اکنون قدردانشان شدم، اما فیلم همچنان مضحک است.
باید گفت دید براناخ برای فیلم قوی و روشن است. فیلمنامهٔ دارابونت هوشمندانه و چندلایه است. موسیقی از ابتدا تا انتها پشتیبانی قوی دارد و برخی بازیها قابلتوجهاند. متأسفانه بسیاری از ظرافتهای فیلمنامه در فیلمِ بزرگ و بلند از دست میرود. انتخاب براناخ برای نمایش تولدِ موجود بهصورت شبهاروتیک—با پیراهن از تن خارجشده و عرق در نور آتش—غیرمعمول است. همچنین وقتی پزشک بر احساس گناهش تاکید میکند، زبانش گاهی بیسامان میشود و شبیه ضربآهنگ موجود میگردد؛ پیامِ «چه کسی واقعاً هیولاست؟» واضح است اما اغراقآمیز. لحظات تفکر و سکوت که لازم بود، غالباً غایباند.
با بودجهٔ زیاد و نورپردازی و فیلمبرداری عموماً زیبا، ممکن است فکر کنید این نوع فیلمِ بد، تماشایی و لذتبخش باشد؛ اما در این سطح هم کار نمیکند، چون فیلم بین خودنمایی هنری متکبرانه و پایینترین نوع شوخیهای نفرتانگیز در نوسان است.
براناخ در رساندن چشماندازش به پرده موفق بوده و دلیلی برای سرزنش ندارد؛ اما بهعنوان یک طرفدارِ او، با این اثر همراهی نمیکنم.
میتوانست بهتر باشد؛ اما روح و انسانیت کم است
این میتوانست تفسیر بسیار بهتری از داستان فوقالعادهٔ انسان-هیولا باشد، اما از شدت و تأثیر لازم برخوردار نیست. مشکلی که اغلب وقتی یکی از ستارهها هم کارگردان باشد رخ میدهد؛ تمرکز کمی مبهم میشود و علیرغم اجرای برجستهٔ رابرت دنیرو در نقش اصلی، نتیجه داستانی پراکنده است که از احساسات غنیای که معمولاً «فرانکنشتاین» برمیانگیزد تهی شده است. آیدن کوئین نقش والتون را دارد، کاشفی که وسواس رسیدن به قطب شمال دارد. هنگامی که کشتیاش با کوه یخ برخورد میکند و گرفتار میشوند، با ویکتور (کنث براناخ) روبهرو میشوند که ماجرای خود را از آفرینش موجود شرح میدهد: دانشمندی نابغه که سعی کرد مرگ را فریب دهد و موجودی را زنده کند. دانشمند موفق میشود اما مخلوق را رها میکند و انتظار دارد نابود شود؛ اما اینطور نیست و به زودی در مسیر انتقام از خالقش و کسانی که او دوست دارد قرار میگیرد.
بهنفع فیلم باید گفت که خبری ازِ شوخیهایِ «میخ از گردن» نیست؛ فیلم به رمان نزدیکتر است و چندان شبیه آثار جیمز ویل نیست؛ اما از سوی دیگر روح و «انسانیت» کم است. روی کاغذ، بازیگران عالی میتوانستند عمق بیشتری به داستان بدهند، اما بهنحوی داستان اجازهٔ پرسهزدن مییابد و همدلی و ترحم معمولاً نسبت به هیولا کمکم از بین میرود و ما را با پوستهای توخالی از یادآوری باقی میگذارد. در عین حال تصاویر فیلم—از طراحی لباس و گریم تا نورپردازی تهدیدآمیز—همه به زیبایی فضای اخلاقی و علمیِ اواخر قرن هجدهم را تقویت میکنند.
دیدنش ارزش دارد، اما سینما هنوز باید انصاف بیشتری به این قصه بدهد.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران