"جو باک" مرد ساده لوح اهل تگزاسی است که به نیویورک نقل مکان می کند.او با مردی رابطه دوستی برقرار کرده و به کمک یکدیگر تلاش می کنند در خیابانهای نیویورک زنده بمانند...
"جو باک" مرد ساده لوح اهل تگزاسی است که به نیویورک نقل مکان می کند.او با مردی رابطه دوستی برقرار کرده و به کمک یکدیگر تلاش می کنند در خیابانهای نیویورک زنده بمانند...
«دارم اینجا راه میروم! دارم اینجا راه میروم!» — شاید با قدمزدن همراه باشد.
همیشه میتوان روی هافمن حساب کرد؛ او با آسانی تمام وارد نقش میشود و آن را از درون زندگی میبخشد. او در بازیِ آن سرفههای عمیق و قفسهای مهارتی دارد که تماشاگر را میخنداند و در عین حال آزار میدهد؛ خودم هنگام تماشای فیلم مجبور شدم ماسک جراحی بزنم—برای احتیاط. وُایت هم...
«دارم اینجا راه میروم! دارم اینجا راه میروم!» — شاید با قدمزدن همراه باشد.
همیشه میتوان روی هافمن حساب کرد؛ او با آسانی تمام وارد نقش میشود و آن را از درون زندگی میبخشد. او در بازیِ آن سرفههای عمیق و قفسهای مهارتی دارد که تماشاگر را میخنداند و در عین حال آزار میدهد؛ خودم هنگام تماشای فیلم مجبور شدم ماسک جراحی بزنم—برای احتیاط. وُایت هم مثل همیشه در نقش «بیگناه میان پَستها» فوقالعاده است. دیدن این تکرو با چشمهای باز که کمکم ریشههای خودش را از دست میدهد، تجربهای عمیقاً تکاندهنده است. هشدار هم بد نیست: بعد از دیدن اجرای هافمن ممکن است بخواهید صفحهی تلویزیون را با دستمال ضدباکتری تمیز کنید؛ آدم نباید بیش از حد محتاط باشد.
این قطعاً یکی از نقشهای موردعلاقهام از داستین هافمن است؛ او در نقش «راتسو» نمایش درخشانی ارائه میدهد. او با کابوی خوشپوش اما بیتجربهای به نام «باک» همراه میشود؛ کسی که به نیویورک آمده بود تا قمار و دلالی کند اما در اولین مواجهه طوری میشود که به مشتریای که قرار بود به او پول بدهد، خودش پول میپردازد! در ابتدا «راتسو» هم از این مرد سادهدل سوءاستفاده میکند، اما کمکم این دو به هم وابسته میشوند — که برای «راتسو» لازم است، چون واضح است که زمان زیادی برای او نمانده. سرفهٔ مداومش در اثر شرایط اسفناک زندگی و فقر روزافزون شدیدتر میشود. داستان قوی است و جان شلزنجر آن را با ذوق و سلیقه روایت میکند. رابطهٔ بین این دو مرد صادقانه و درست است؛ هرچند اگر قرار باشد همین خصوصیت را نسبت به دیگران بسنجیم، هیچیک از آنها خیلی درستکار نیستند: «راتسو» احتمالاً حتی از مادربزرگش هم سوءاستفاده میکرد اگر فرصت داشت. پیوند میان آنها واقعی، قابلباور، بیتظاهر و قانعکننده بهنظر میرسد؛ و فیلمنامهٔ والدو سالت هم تضمین میکند که دیالوگها—هرچند اغلب موجز—هم دلنشین و هم خندهدار هستند.
«Midnight Cowboy» واقعاً فیلمی زیباست. بارها و بارها در فضای مجازی و ویدئوهای منتخب بهعنوان فیلم مورد تحسین دیدهام، اما خودم پیش از دیدن چیزی دربارهاش نمیدانستم که همیشه بهترین شیوه برای دیدن یک فیلم است. حضور داستین هافمن تنها چیزی بود که دربارهٔ فیلم میدانستم؛ حتی تا وقتی که صورت اخموِ وُایت را ندیدم مطمئن نبودم او نقش اصلی است — همان نگاه متمایز! من در سینما او را بیشتر از فیلم 2003 «حفرهها» میشناختم و در آن فیلم هم بهیادماندنی است. در این فیلم، وُایت به همان اندازه که هافمن عالی است، درخشان ظاهر میشود. زوج شدنِ این دو فوقالعاده است؛ از دیدن شکلگیری و تعمیق دوستیشان لذت بردم، هرچند که پایان قابلپیشبینی و تلخ، هرچه بیشتر بر تراژدیاش میافزود. بازیگران نقشهای کوچکتر هم شایستهٔ تقدیرند. از نظر موسیقی هم فیلم در سطح بالایی است، هرچند آن قطعهٔ شناختهشدهٔ هری نیلسون کمی بیش از حد تکرار شده است. راستی، نمیدانستم جملهٔ «من دارم اینجا راه میروم» از همین فیلم آمده — من در نقلقولهای فیلمی خیلی قوی نیستم — ولی دیدن آن بهطرز غیرمنتظرهای جالب بود.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران