داستان این فیلم درباره ی مهندسانی است که به خاطر آسیب دیدن یک دکل نفتی در آلاسکا با هواپیما عازم آلاسکا می شوند ولی به دلایل نامعلوم هواپیما سقوط می کند و عده ای از آنان از این سانحه جان سالم بدر می برند اما به دلیل اینکه تجهیزات رادیویی از بین رفته آنها نمیتوانند درخواست کمک کنند پس برای زنده ماندن دست به هرکاری می زنند و ...
داستان این فیلم درباره ی مهندسانی است که به خاطر آسیب دیدن یک دکل نفتی در آلاسکا با هواپیما عازم آلاسکا می شوند ولی به دلایل نامعلوم هواپیما سقوط می کند و عده ای از آنان از این سانحه جان سالم بدر می برند اما به دلیل اینکه تجهیزات رادیویی از بین رفته آنها نمیتوانند درخواست کمک کنند پس برای زنده ماندن دست به هرکاری می زنند و ...
متعجبم از اینکه چهقدر آدم در IMDb به این فیلم نمرهٔ 8، 9 و حتی 10 دادهاند. شاید بدترین فیلمی که دیدهام نباشد، اما به هیچوجه ارزش چنین امتیازهایی را ندارد.
نقطهٔ قوت فیلم لیام نیسون است که با متنی که به او داده شده، بازی دلپذیری ارائه میدهد. او تقریباً تنها دلیل این است که من به فیلم چهار ستاره دادم. بقیهٔ فیلم صرفاً اشتباه...
متعجبم از اینکه چهقدر آدم در IMDb به این فیلم نمرهٔ 8، 9 و حتی 10 دادهاند. شاید بدترین فیلمی که دیدهام نباشد، اما به هیچوجه ارزش چنین امتیازهایی را ندارد.
نقطهٔ قوت فیلم لیام نیسون است که با متنی که به او داده شده، بازی دلپذیری ارائه میدهد. او تقریباً تنها دلیل این است که من به فیلم چهار ستاره دادم. بقیهٔ فیلم صرفاً اشتباه است.
اولین حسی که به من دست داد این بود: خدای من، این کارگردان چهقدر به دانهدانهٔ فیلم (film grain) علاقه دارد! البته این موضوع سلیقهای است، اما من دوست ندارم فیلم عمداً طوری به نظر برسد که انگار با فیلم قدیمی و بیکیفیت فیلمبرداری شده. گاهی کاربرد دارد اما اینجا هیچ چیز مثبتی اضافه نکرد.
فیلم با یک سقوط هواپیما شروع میشود که خوب از آب درنیامده—نه از نظر جلوههای ویژه و نه از منظر واقعگرایی.
متأسفانه عدم واقعگرایی در سراسر فیلم ادامه دارد. رفتار گرگها کاملاً غیرطبیعی و غیرواقعی است. اگر قرار بود این یک فیلم ترسناک یا فانتزی باشد، میشد با آن کنار آمد، اما این فیلم قرار است چنین چیزی نباشد. تصاویر واقعی از گرگها هم چندان درخشان نیستند.
بعد هم این بهاصطلاح شکارچی باتجربه و «کارشناس گرگ» داریم. ترک محل سقوط حداقل تصمیمی پرابهام است. بعد هم پریدن از صخره با یک طناب دستساز ظریف بهجای راهرفتن کمی جلوتر برای پایینآمدن، یا بهراهانداختن مهمات با فروبردن چوبی در آن—واقعاً؟ علاوه بر این، این مرد از گرگها یا هیچ حیوان وحشی دیگری چیزی نمیداند.
برای تکمیل این تجربهٔ نامطبوع، پایان فیلم کاملاً ضعیف و ناامیدکننده است.
---
باورم نمیشود تماشای «گرِی» اینقدر طول کشید.
چه تجربهای بود. نمیدانم چقدر واقعی بود اما واقعاً خوب بود. دلم میخواست جزو آن گروه گرگها باشم. آیا فوری تکهتکه میشدم؟ بله، اما در کارهای بزرگ این هم انتظار میرود.
نمرهٔ نهایی: 3/5 ستاره (نیم ستاره اضافه) — واقعاً دوستش داشتم. قویاً پیشنهاد میکنم وقتش را بگذارید و ببینید.
---
برو بجنگ (و ایمان داشته باش)
لیام نیسون در نقش رهبر نسبی گروهی از هفت کارگر میدان نفتی آلاسکا بازی میکند که بعد از سقوط هواپیما در بیابان زنده میمانند. انگار این کافی نیست، یک گلهٔ گرگهای سرزمینی هم میخواهند آنها را از بین ببرند. آیا زنده میمانند؟
«گرِی» که در ژانویهٔ 2012 اکران شد، یک فیلم بقا و تأملی سنگین دربارهٔ مرگ و ایمان است. تریلر فیلم گمراهکننده است و فیلم را بهعنوان یک اثر اکشن معرفی میکند، در حالیکه چنین نیست. هرچند صحنههای اکشن وجود دارد، اما این اثر در مجموع یک ماجراجویی سنگین و ملالآور است که تأملات خامی دربارهٔ میل به زندگی یا مرگ و نیز خدا در آن مطرح میشود.
این فیلم بهاندازهٔ «The Edge» (1997) یا «Flight of the Phoenix» و «Sands of the Kalahari» (1965) خوب نیست، عمدتاً بهخاطر فضای عزادارانه و بهظاهر خلأ آن، اما منحصر بهفرد و ارزشمند است.
عدهای انتقاد میکنند که داستان غیرقابلباور است، مثل رفتار گرگها و پریدن از صخره، اما فیلمها همیشه قرار نیست بهطور تحتالفظی گرفته شوند یا کاملاً واقعگرایانه باشند؛ سازندگان بیشتر به زیباییشناسی، روانشناسی، استعارهها و انتقال ایدهها میاندیشند؛ و این دقیقاً حالتی است که در «گرِی» میبینیم. داستان بقا صرفاً صحنهای برای بیان مسائل عمیقتر است.
عدهای هم میگویند فیلم درنهایت بیمعنی است، اما چنین نیست. ممکن است شما با داستان یا مفاهیمی که منتقل میکند موافق نباشید، اما بیمعنی نیست. (تفسیر من را در ادامه بخوانید، اگر علاقهمندید.)
مدت زمان فیلم ۱ ساعت و ۵۷ دقیقه است و در اسمیتِرز، بریتیش کلمبیا فیلمبرداری شد.
نمره: B
تفسیر من (فقط در صورتی که فیلم را دیدهاید بخوانید):
اَتوِی (نِیسون) در وضعیت اندوه عمیقی پس از فوت همسر عزیزش بهسر میبرد؛ او با شلیک به گرگهایی که زیاد به اردو نزدیک میشوند از کارگران نفت محافظت میکند. افسرده شده و تصمیم میگیرد خودکشی کند، اما پیش از آنکه بتواند ماشه را بکشد، یک گرگ از دور زوزه میکشد و عجیباً مانع او میشود. من معتقدم آن زوزه راهی بود که خالق از طریق آن با اتوی صحبت کرد و به او فرصتی داد که «بجنگد»؛ و نه فقط این، بلکه باور کند—حتی اگر آن باور به سادهترین شکلش باشد.
روز بعد اتوی پس از سقوط هواپیما با شش مرد دیگر در بیابان زنده میماند. در تقابل با تلاشش برای خودکشی، غریزهٔ بقا در او فعال میشود و همهٔ توانش را بهکار میگیرد تا برای خود و دیگران زنده بماند. آیا تناقض را میبینید؟ شبی قبل از آن او عمیقاً خواهان مرگ بود و تنها یک روز بعد همهٔ تلاشش را برای زندگی و نجات دیگران میکند.
موضوع خدا و ایمان دورِ آتش مطرح میشود. چند نفر باور دارند، اما دیاز طبیعتاً به این مسائل میخندد. اتوی میگوید او هم باور ندارد اما آرزو میکند کاش میتوانست باور کند.
در ادامهٔ داستان، اتوی تنها بازمانده میشود و در نهایت به آخر خط میرسد. او با غضب به خدا فریاد میزند و طلب کمک میکند، اما آسمان بهطرزی مرموز ساکت میماند. با این حال او نیرو جمع میکند تا به تلاش ادامه دهد. اندکی بعد، هنگام تفکر دربارهٔ مردان و عزیزانی که مردهاند، گویی دستهایش را به نمازی در مشت میگیرد و گرگ آلفا پدیدار شده و او را به مبارزه میطلبد. برخلاف چند روز قبل که میخواست خودش را بکشد، اینبار با ایمان و برای جنگ بیرون میآید.
برای کسانی که میگویند اتوی ایمان نداشت، به یاد داشته باشید که او هنگام التماس و دادزدن به خدا داشت دعا میکرد. بله، دعای او دعای ناامیدی و خشم بود، اما دعایی بود. ایوب هم در کتاب مقدس همین کار را کرد. وضعیت ذلتآور اتوی او را به سوی خالقش کشاند و وادارش کرد که برای مبارزه بیرون برود. این هدیهای از جانب خدا بود؛ خدا اتوی را بهتر از اتوی خودش میشناخت.
---
یک فیلم کمنوآوری و گاه قابلپیشبینی، اما فیلمی که بهخاطر اثرگذاریاش و تعهدش به راهحلهایی قانعکننده یا دستکم کارا، برجسته است.
این آخر هفته در خانه برایم اختصاص داشت به آلاسکا؛ با این فیلم دو اثر دیگر را هم دیدم که در این ایالت یخزده روی میدهند. با این حال بهترینِ آنها بیشک این فیلم بود: نهتنها داستان بسیار قانعکنندهای دارد، بلکه لیام نیسون هم در یک اجرای دراماتیک فوقالعاده نقشآفرینی کرده است.
کارگردانی جو کارناهان است و فیلم یک تریلر بقا مؤثر است که با توجه به تمام ویژگیهایش و حجم زیادی از آشغالی که در این شاخهٔ سینمایی وجود دارد، قابلاعتناست. شاید فیلم چندان بدیع نباشد—اکنون یافتن بدیع بودن دشوار است—اما مؤثر است و این خود نکتهٔ مهمی است. فیلمنامه خوب آغاز میشود: ما را با مجموعهای از شخصیتها آشنا میکند که چندان قابلستایش یا دلسوزیآور نیستند، شبیه مزدوران، و خطر را از طریق یک سقوط هواپیما بهطرزی قابلپذیر معرفی میکند؛ تنها چند نفری زنده میمانند و بهزودی متوجه حضور یک گلهٔ گرگهای درنده در حوالی میشوند.
علاوه بر ایجاد تنش مدلشده و حس خطر که توجه کامل ما را جلب میکند، فیلم با ارائهٔ یک اجرای محکم و متعهد دیگر از لیام نیسون همراه است. این بازیگر یکی از مطمئنترین انتخابها برای نقشهای آدمهای سرسخت و ضدقهرمانهاست؛ او این نوع نقشها را بارها بازی کرده و سابقهای قابلتحسین دارد، بنابراین انتظارها بالا بود و او توانست از پس چالش برآید. متأسفانه فکر میکنم باقی بازیگران در سطح او نیستند و لازم نیست بگویم که مرگ چند شخصیت آنقدر احمقانه است که باورپذیری را از دست میدهد.
فیلم ارزشهای تولید خوبی دارد و بر فیلمبرداری خوب و مناظری پوشیده از برف تکیه میکند، موضوعی که در فیلمهایی که در آلاسکا میگذرد شایع است. مهم است که گفته شود فیلم عمدتاً در لوکیشنهای واقعی فیلمبرداری شده و نه در استودیو، و بازیگران و گروه واقعاً سرمای شدید را تجربه کردند که فیلم هم این حس سرما را منتقل میکند. دکورهای خوب و جلوههای مناسب تصویری زیبا و در مجموع فیلمی خوشاجرا بهوجود آوردهاند.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران