فکر کنم قرار نیست سری دومی ساخته شود؟
برام استوکر در قبر (یا شاید در تابوت) میچرخید.
اما حداقل همهاش را دیدم و تمامش کردم!
یک دراکولای پستانسانگرا و طعنهآمیز ممکن است بهدوش مردم خوش نیاید، اما من از این نگاه منحصر بهفرد به کنت کاملاً لذت بردم.
«شخصیتش وحشتناک و بیرحم بود؛ و همین که از نیرویی غیرقابلمقاومت در شهوت برخوردار بود، عادات شهوتپرستانهاش را برای اجتماع خطرناکتر...
فکر کنم قرار نیست سری دومی ساخته شود؟
برام استوکر در قبر (یا شاید در تابوت) میچرخید.
اما حداقل همهاش را دیدم و تمامش کردم!
یک دراکولای پستانسانگرا و طعنهآمیز ممکن است بهدوش مردم خوش نیاید، اما من از این نگاه منحصر بهفرد به کنت کاملاً لذت بردم.
«شخصیتش وحشتناک و بیرحم بود؛ و همین که از نیرویی غیرقابلمقاومت در شهوت برخوردار بود، عادات شهوتپرستانهاش را برای اجتماع خطرناکتر میکرد.»
— جان ویلیام پولیدوری؛ «وَمپایر؛ یک قصه» (1819)
«چقدر خوشبختاند بعضی آدمها که زندگیشان بدون ترس و هراس است؛ کسانی که خواب برایشان نعمت است و هر شب فقط رویای شیرین میآورد.»
— برام استوکر؛ دراکولا (1897)
«استوکر نشان میدهد که دراکولا عمدتاً یک تهدید جنسی است؛ مبلّغِ هوس که تنها قلمرو حقیقیاش بدن انسان خواهد بود. هرچند او استقلالش از موانع اجتماعی را به رخ میکشد و خود را اربابی بر هر آنچه میبیند معرفی میکند، در همه زمینهها، جز رفتار جنسیاش، بیشتر به قوانین انگلیسی پایبند است تا مخالفانش. نه دزد است، نه متجاوزِ آشکار، و نه تهدید سیاسیِ مستقیمی؛ دراکولا خطرناک است چون تحقیرش نسبت به اقتدار را به فردگراترین شکل ممکن — از طریق جنسیتش — بروز میدهد. در واقع، تشنگیاش برای خون و نحوه ارضای این تشنگی را میتوان بهعنوان تمایل جنسیای تفسیر کرد که هیچ یک از تلاشهای جامعه برای کنترل آن — ممنوعیت چندزنی، ولگردی جنسی و همجنسگرایی — را رعایت نمیکند.»
— کارول اِی. سنف؛ «خونآشام در ادبیات انگلیسی قرن نوزدهم» (1988)
رمانِ دراکولاِ برام استوکر (1897) در سطحی ساده یک داستان ماجراجویانه است. اما همزمان نمادی از قحطی بزرگ، نقدی بر هژمونی پدرسالارانه، تمثیلی مسیحی، بررسی آثار جنگ روسیه و عثمانی بر ترانسیلوانیا، مطالعهای از برخورد علم نوین و سنت کهن، توصیفی از بیماریهای روانی و نامهای عاشقانه به هنری اروینگ نیز هست — و در عین حال هیچکدام از اینها هم نیست.
این رمان از نظر موضوعی چندچهره است و از منظر نظریههای انتقادی گوناگون خوانده شده؛ تفسیرهای حاصل اغلب بازتاب مسائل اجتماعی-سیاسی زمان خود بودهاند. برای نمونه، نظریهٔ فمنیستی آن را تصویری از خیالی تجاوزگونه و میگوئیدِ پدرسالارانه میداند که زنان را برای هر گامی در مسیر رهایی جنسی تنبیه میکند (که در شخصیت لوسی وستنرا آشکار است)؛ مارکسیستها آن را نقدی بر سرمایهداریِ شیطانی میدانند که خون طبقهٔ کارگر را میمکد؛ پژوهشگران پسااستعماری آن را ترس از «دیگری» میگیرند، بهویژه نگرانی از مهاجرت اروپای شرقی به غرب؛ روانکاوان آن را داستان تمایلات جنسیِ سرکوبشده (از جمله همجنسگرایانه) میخوانند؛ نیو-هیستوریستها میگویند پردهبرداریای از ایدئولوژی محافظهکار و سرکوبگر عصر ویکتوریایی است؛ و نظریهپردازان کوئیر آن را مرتبط با بیماریهای مقاربتی تفسیر کردهاند.
همین تنوع در بیش از ۳۵۰ اقتباس سینمایی و تلویزیونی رمان هم به چشم میخورد. برای مثال، فیلمِ تاد براونینگِ «دراکولا» (1931) کنت را بهعنوان یک اشرافزادهٔ شیک نشان میدهد که شبیه پادشاهان وقت اروپا است؛ یا مجموعه نهگانهٔ همر هارر (1958–1974) که تا حدودی بر دوقطبی سادهٔ جنگ سرد/غرب-خاورِ شرقی ساختار یافته است؛ یا «دراکولاِ برام استوکر» (1992) اثر فرانسیس فورد کاپولا که در زمانی ساخته شد که رسانهها به مجرمان چهرهٔ ستارهای میدادند و به ایدهٔ جذابیتِ شیطانی و اینکه شر میتواند جذاب باشد، گرایش داشت. اکنون نسخهٔ اخیرِ بیبیسی را داریم که توسط مارک گاتیس و استیون مافات (دوتایی که پشتِ سریالِ محبوب شرلوک بودند) خلق شده است. این سریال با مدتزمان چشمگیرِ ۲۷۰ دقیقه (تقسیمشده در سه قسمت ۹۰ دقیقهای) تلاش میکند فضای اصلی رمان را — اگر نه دقیقاً طرح داستانیاش را — بازتولید کند و همزمان کوشیده خونآشامها را از موقعیتِ ملولی که پس از پدیدهٔ تویلایت دچارش شدهاند نجات دهد. گاهی بسیار خندهدار، گاهی بسیار آزاردهنده، و احتمالاً بهترین اقتباس صفحهٔ کوچک از زمانِ شاهکار فیلیپ ساویل «کنت دراکولا» (1979) است. مشکلاتی هست، و طرفداران رمان بهویژه از تغییر غیرمنتظرهٔ روایت در قسمت آخر بهخوبی (و تا حدی موجه) ناخشنود شدهاند، اما در مجموع و تا حد زیادی بهواسطهٔ اجرای مرکزیِ درخشان، از این نسخه بسیار لذت بردم.
در مجارستان، 1897؛ جاناتان هارکر (جان هفرنان)، وکیلی انگلیسی که چند ماه پیش برای تکمیل معاملهٔ ملکی به ترانسیلوانیا فرستاده شده بود، حالا پوستهای از انسان شده است. از نظر جسمی معلول و از نظر روانی شکننده، او در یک صومعهٔ کوچک اقامت دارد و بهطرز مرگباری از «کنت» میترسد. هارکر که حوادث را توصیف کرده، اکنون توسط خواهر تندخو آگاتا (دالی ولز فوقالعاده) مصاحبه میشود تا جزئیاتی را که از گزارشش حذف کرده، روشن کند. او داستان چگونگی آمدنش به ترانسیلوانیا برای ملاقات با دراکولای پیر (کلس بنگ در اجرای استثنایی و بهتمامی سرگرمِ نقش) و وحشتهایی که متحمل شد را برای او بازگو میکند، در حالی که مدام از این دلتنگ است که دیگر هرگز مینا (مورفید کلارک) را نخواهد دید.
همانطور که این خلاصهٔ کوتاه (که فقط دریچهای به نیم ساعت اول قسمت اول است) نشان میدهد، اگرچه شخصیتها، مکانها، مفاهیم و رویدادهای کلیدی اغلب عیناً از استوکر گرفته شدهاند، روایت واقعی چنین نیست و انحرافهای گاتیس و مافات از منبع با هر قسمت محسوستر میشود. در حالی که رمان درست قبل از رسیدن هارکر به قلعهٔ دراکولا آغاز میکند، سریال با هارکر که از قبل در یک صومعه در مجارستان اقامت دارد و از قلعه گریخته شروع میشود، و روایت نامهای چنددیدگاهی رمان (در هر صورت در رمان) در قسمت اول با روایتی سادهترِ فلاشبکِ تکشخصی جایگزین شده است. این آغاز هوشمندانه است چون فوراً به مخاطب هشدار میدهد که با اقتباسی یکبهیک مواجه نیست. متأسفانه چون سریال تا حد زیادی از رمان منحرف میشود و قسمت سوم بسیار غیرمنتظره و منحصربهفرد است، اشارهٔ زیاد به طرح کلی داستان ممکن است حاوی لو باشد.
به همان صورت دربارهٔ شکلِ بصری هم میتوان گفت: هر قسمت از نظر بصری و فضاسازی بهشدت با دو قسمت دیگر متفاوت است، اما توضیح جزئیات بیشتر خود نوعی لو دادن ماهیت قسمت پایانی است. بههرحال قسمت اول بهکارگردانی جانی کمپبل و فیلمبرداری تونی اسلیتِر-لینگ، ترسناکِ گوتیکِ کلاسیک است: سایههای عمیق، برجهای عظیم، فضاهای درهم و تجمل تهدیدآمیز؛ قسمت دوم به کارگردانی دیمون توماس و فیلمبرداری جولیان کورت، یک معمای قتلِ دریایی شبیهِ «قتل در قطار شرقِ» آگاتا کریستی است (البته ما از اول میدانیم قاتل کیست)، و از نظر ظاهری شباهتهایی با فیلمهای کلاسیک دزدان دریایی دارد؛ و قسمت سوم به کارگردانی پل مکگیگان و باز هم فیلمبرداریِ اسلیتِر-لینگ، بررسیای پرزرقوبرق و پستمدرنیستی از تهیبودگی جوانانه، حرص و طمع شرکتی، زینتِ زینتگرایی و همهگیر شدن سطحیگری است. طراحی تولید در هر سه قسمت از سوی اروِل جونز انجام شده و واقعاً خیرهکننده است؛ از پلههای مارپیچ و تونلهای بنبست قلعهٔ دراکولا تا کشتی فرسودهٔ دِمِتر در قسمت دوم و اقامتگاه شگفتآور دراکولا در قسمت سوم — همهچیز روی صفحه طبیعی و دنیا کاملاً ملموس به نظر میرسد. طراح لباس سارا آرتور نیز شایستهٔ ستایش است، خصوصاً در قسمت اول که فروپاشی وضعیت روانی و جسمی هارکر با پوشش هرچه شلختهترش همخوانی دارد.
در اینجا چند نمأ بصری واقعاً خارقالعاده وجود دارد. نمأ بستهای از مگسی که روی کرهٔ چشم میخزد و سپس «پشتِ» کرهٔ چشم میرود، بهطرز ویژهای آزاردهنده است (در واقع مگسها موتیفِ بصری تکرارشوندهای در سراسر سریالاند)، و صحنهای که دراکولا عملاً از دل یک گرگ بالا میآید — که عملاً در صحنه اجرا شده و بدون CGI فیلمبرداری شده — بسیار تأثیرگذار است. نماهای خارجی قلعهٔ دراکولا هم شگفتانگیزند، که چرا نباید باشند وقتی از قلعهٔ اوراوا در اسلواکی استفاده شده، همان قلعهای که برای فیلمِ نُسفراتو (1922) ف. و. مورنائو هم بهکار رفته بود. صحنهٔ آرامی در قسمت سوم هم بهخوبی اجرا شده، وقتی دراکولا برای همراهی توضیح میدهد که چرا میتواند «صداها» را از قبر بشنود.
بازیها هم فوقالعادهاند، بهویژه کلس بنگ و دالی ولز که هر دو خیلی خوش میگذرانند؛ بنگ بهعنوان کنت طعنهآمیز و ولز بهعنوان شاید بیپرواترین راهبهای که تا به حال روی صفحه آمده. بخش زیادی از قوت اجراهایشان ناشی از تواناییشان در پرداختن به طنز بسیار خشک و نابههنجار اثر است (هرچند بنگ وقتی لازم باشد واقعاً ترسناک هم میشود). برای مثال وقتی هارکر میگوید تصمیم گرفته دراکولا را بکشد، این دیالوگ بین او و آگاتا رخ میدهد:
آگاتا: «در این شرایط کار آسانی نیست.»
هارکر: «نه، اما من مزایایی داشتم.»
آگاتا: «برایم جالب است بدانم آن مزایا چه بودند.»
هارکر: «من ضعیف و در تله بودم، پس دراکولا مرا تهدیدی ندانست.»
آگاتا: «درسته، بله. اما از طرف منفی قضیه، تو ضعیف و در تله بودی.»
این جملهٔ آخر با خشکترین لحن ممکن ادا میشود. مثال دیگری وقتی است که دربارهٔ رابطهاش با خدا میگوید: «مثل بسیاری از زنان همسن من، من در یک ازدواج بدون عشق گرفتارم، و برای سقف بالای سرم ظواهر را حفظ میکنم.» البته خندهدارترین خط او وقتی است که صومعه را صدها خفاش احاطه کرده و از او پرسیده میشود «جبهههای تاریکی چرا باید به یک صومعه حمله کنند؟» و او با همان لحن خشک میگوید: «شاید نسبت به انتقاد حساساند.» دراکولا هم در شوخیها شریک میشود. وقتی برای هارکر توضیح میدهد که هنرمندان برایش خورشید را نقاشی کردهاند، بعد میگوید: «و موتزارت هم آهنگی نازک نوشت»، و سپس زیر لب میگوید: «راستش باید او را بخشیده بودم.» لحن بیتفاوتی بنگ در گفتن این جمله خندهدار است، انگار همینالان به ذهنش رسیده (ضمن اینکه به حدسوگمانهای دنیای واقعی دربارهٔ علت مرگ موتزارت هم اشاره میکند). بعدتر میگوید: «من زندہمردهام — نامعقول نیستم.» با پیش رفتن سریال، بنگ دامنهٔ بازیاش را بیشتر نشان میدهد: نه تنها اعتمادبهنفس و طعنهٔ دراکولا، بلکه غرور، ناامیدی، کسالت و ترسهایش را نیز مینمایاند، که در یک صحنهٔ پایانی استثنایی او بازیِ ساکتِ بسیار خوبی ارائه میدهد.
از نظر موضوعی، بخش بزرگی از قسمت اول صرفِ بررسی مذهب میشود، عمدتاً از منظر تلخ و فرسودهٔ آگاتا. بنابراین جملاتی مانند «خدا اهمیت نمیدهد»، «خواب پناهگاهیست که در آن میتوان بیعاقبت گناه کرد»، و «ایمان دارویی خوابآور برای کودکان و سادهدلان است» را میشنویم. همزمان، سریال بسیاری از اساطیر سنتی خونآشامی را بازساخت میکند، بهخصوص قدرت صلیب. اینکه دقیقاً چرا دراکولا باید از صلیب بترسد وقتی خود او به خدا ایمان ندارد، موضوعیست که در هر سه قسمت جاری است. به همان ترتیب، جاودانگی دراکولا از منظر کسالتی که به همراه میآورد و طعنهٔ اینکه موجودی متعلق به مرگ خودِ مرگ را نمیشناسد («در جهانی از راههای پیموده، مرگ آخرین برف چاپنشده است») مورد بررسی قرار میگیرد. بازخوانیِ نیاز دراکولا به خون هم آن را بیشتر شبیه یکگونه اعتیاد نشان میدهد تا یک ضرورت بلامنازع (گرچه نه به شدتی که مثلاً در فیلمِ «اعتیاد» اثر ایبل فرّرا دیده میشود). و البته، مثل بسیاری از فیلمهای خونآشامی، اثر به این ایده میپردازد که شیطان یا شر میتواند جذاب باشد؛ اگر شر سکسی و فریبنده باشد، دشوار است در برابرش مقاومت کرد.
از حیث مشکلات، بسیاری بینندگان قسمت آخر را متنفرانه شمردند و میتوانم دلیلش را بفهمم (اگرچه من آن را دوست داشتم)، چون به جهتی کاملاً جدید و غیرمنتظره میرود که از مخاطب تا حدی جهش ایمان میطلبد. قطعاً اگر دو قسمت اول یک واحد نسبتاً منسجم را تشکیل دهند، قسمت سوم همهچیز را مختل میکند و از نظر موضوعی، بصری و لحن کاملاً از پیشینیانش جداست. طنز بعضی صحنهها در این قسمت هم کمی از حد میگذرد و یک شوخی خاص به حد ورطهٔ هزل نزدیک میشود. همچنین مطمئن نیستم که سریال به این اندازه طولانی لازم بود؛ احتمالاً سه قسمتِ ۶۰ دقیقهای کافی میبود.
با این همه، من این اقتباس را دوست داشتم. ناخشنودی خالصگرایان قابلدرک است، اما از نظر من سریال بسیاری از ویژگیهای لحنیِ اثر اصلی را بسیار خوب بازتولید میکند. درست مانند نسخهٔ کاپولا، از کتاب دور میزند اما از سوی کسانی ساخته شده که واضحاً با منبع آشنا و نسبت به اساطیرش محترمند. گاتیس و مافات شاید سنتگرایان را راضی نکرده باشند، اما این تلاشی بسیار خوب برای آوردنِ دراکولا به قرن بیستویکم است، بیآنکه هرگز چشم از ریشهها و دلیل وجودیاش بردارند.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
باکس دانلود
فصل 1پایان سریال
در صورت بروز خطا یا مشکل در دانلود فصل، اپلیکیشن را بهروزرسانی کنید.
دیدگاه های کاربران