اینکه جستوجو برای شناخت بیشترِ یکی از عزیزانی که کموبیش نمیشناختی، به سفری برای کشف خودِ آدم بدل شود، طنزی کنجکاوانه است. اما همین اتفاق برای بازیگر ماریسکا هارگیتای افتاد؛ دختر اسطورهی سینما جِین مِنزفیلد (1933–1967)، که این مستند جدید و فاشکنندهی شبکه HBO را دربارهی رابطهاش (یا بهتر بگوییم فقدان رابطهاش) با مادری که در سهسالگی از دست داد، کارگردانی کرده است. مِنزفیلد، که...
اینکه جستوجو برای شناخت بیشترِ یکی از عزیزانی که کموبیش نمیشناختی، به سفری برای کشف خودِ آدم بدل شود، طنزی کنجکاوانه است. اما همین اتفاق برای بازیگر ماریسکا هارگیتای افتاد؛ دختر اسطورهی سینما جِین مِنزفیلد (1933–1967)، که این مستند جدید و فاشکنندهی شبکه HBO را دربارهی رابطهاش (یا بهتر بگوییم فقدان رابطهاش) با مادری که در سهسالگی از دست داد، کارگردانی کرده است. مِنزفیلد، که در دهههای ۵۰ و ۶۰ بهعنوان یک آیکون سینمایی شناخته میشد، توسط سازوکار استاربازی هالیوود بهمثابهٔ نمونهای از «دودیبلوندها» در قالب مارلین مونرو شکل گرفت و اغلب نقش زنانی سادهلوح اما اغواگر و نمادِ سکسی را بازی میکرد. با این حال، او آرزو داشت بازیگری جدی باشد و نقشهای عمیقتری ایفا کند. همچنین استعدادهای موسیقایی قابلتوجهی در ویولن و پیانو داشت که در بستهبندی تکبعدی استودیویی تا حد زیادی نادیده گرفته میشد. او مادر دلسوزی هم برای فرزندانش بود—حداقل برای سه فرزند اولش. چون ماریسکا کوچکترین فرزند بود، اغلب کمتر مورد توجه قرار میگرفت و همین یکی از دلایلی بود که با بزرگتر شدن احساس میکرد در مدت کوتاهی که در کنار مادر بوده، او را بهخوبی نمیشناخته.
فیلم نشان میدهد که ماریسکا در دورهای وارد زندگی مادر شده بود که مِنزفیلد خود با مسائل شخصی متعددی دست به گریبان بود: سه ازدواج و روابط پرفراز و نشیبی که اغلب باعث میشدند کوچکترین فرزند به حاشیه برود. بنابراین این مستند در واقع تلاشی است از سوی فیلمساز برای پیبردن به گذشتهای که بهخوبی از آن آگاه نبود و علتها و چراییهای رخدادِ آن. مِنزفیلد از دل فیلمها و مصاحبهها و آرشیوهای متعدد باززنده میشود، و همچنین از گفتوگو با سه خواهر و برادر بزرگترِ هارگیتای و مدیر روابطعمومی سابقِ مادربزرگ خانواده، و کاوشی فاشکننده درون یک انبار خانوادگی که از سال ۱۹۶۹ بسته مانده بود و اشیاء و یادگارهای زندگی بازیگر را بیرون میکشد تا تصویری گویا از زندگی و حرفهی او ترسیم کند. از خلال این بررسیها، هارگیتای کمکم درمییابد چرا زندگی مادرش — و در نتیجه زندگی خودش — به شکل کنونی درآمده است.
نتیجه، تصویری نزدیک و صمیمی و بسیار شخصی از یک نماد هالیوودی است که مثل مونرو، دو چهرهٔ بسیار متفاوتِ عمومی و خصوصی داشت: چهرهای که برای عموم شناختهشده و تا حدی توهمی بود و چهرهای که فقط افراد دایرهٔ نزدیکش از آن خبر داشتند. این کشف برای بیننده و برای خود فیلمساز روشنکننده و تکاندهنده است. «مادرم جِین» تماشای جذابی است از نظر میزان مطالبی که ناگهان دربارهٔ شخصی فاش میکند — کسی که عموم گمان میکردند او را میشناسند — و از اینرو شوکهکننده و در عین حال آموزنده است. البته در نقاطی از فیلم، بازنمایی زمانبندی زندگی مِنزفیلد همیشه آنقدر واضح ارائه نمیشود که انتظار میرود، اما تا حدودی دلیل این موضوع با پیشرفت داستان روشن میشود. در مجموع، این یادداشت دلنشین بهدقت رابطهٔ دشوار و البته سوزناکِ مادر و دختری را که پیوندشان سالها طول کشیده تا آشکار شود، کنار هم میگذارد؛ پیوندی که فیلمساز سالها برای درک و پذیرش آن تلاش کرده است. زندگی همیشه آنچه فکر میکنیم نیست، اما گاهی بهشیوهای غیرمنتظره ویژه و معنادار درمیآید؛ این همان سفری است که هارگیتای در این فیلم طی میکند، و تماشاگران شاید قدردان تمایل او برای به اشتراک گذاشتن این کاوش شخصی باشند، بهویژه اگر به روشن شدن تجربههای شخصی خودشان نیز کمک کند.
«My Mom Jayne» یادآور آن شوخی استیوی گریفین است که میگوید هرچند آنها در واقع خویشاوند نیستند، اما اینکه برد پیت پسرعموِ جان لیتگو باشد چیزیست که میتواند واقعی بهنظر برسد. کشف اینکه ماریسکا هارگیتای دختر جِین مِنزفیلد است، تا حدی اثر عکس دارد. نخستِ همه، شباهت ظاهریِ آشکار کمتر بهنظر میرسد؛ سپس مسیرهای حرفهای متضاد. مِنزفیلد سلبریتی و ستارهی سینما و نماد جنسی بود؛ هارگیتای بازیگری تلویزیونی با کارِ قابل اعتماد است، چهرهای آشنا برای مخاطبانِ محدودی و سطحی از ناشناختگی نسبی که او را از حدّی از فشار رسانهای دور نگه داشته است. او کمتر شِمایِ «دختر جِین مِنزفیلد» است و بیشتر بانویِ سریال Law & Order: SVU.
شاید این حرفها بهظاهر تحسینهای تلویحی باشند، اما حقیقت این است که من هارگیتای و کارش را میپسندم. شاید خودش هم موافق باشد که داشتن نقش شاخص در یک سریال تحسینشده، درآمد ثابت و درجهای از گمنامی نسبی، وضعیتی خوب است. با این حال، پس از بیش از یکچهارم قرن در SVU، دیدن هارگیتای بهعنوان هیچکس جز کارآگاه/ناخدای اولیویا بنسون دشوار است. او شبیه یکی از آن بازیگران همیشهحاضر سریالهای تلویزیونی است، منهای بار منفیِ آن. دانستن اینکه او صرفاً موجودی خودساخته و جدا از زندگی بیرونِ نمایش نیست و خانواده و زندگیای خارج از سریال دارد، تا حدی شوکآور بود. در حالی که مِنزفیلد همیشه «روِ کار» بود، هارگیتای تنها وقتی «روِ کار» است که SVU پخش میشود.
هرچه بیشتر به این نکات فکر کردم، علاقهام به جِین مِنزفیلد کمتر شد؛ اما این لزوماً نقصِ کار نیست. بسیاری از مستندها دربارهٔ سوژهشان کمتر از سازندهشان سخن میگویند؛ «مادرم جِین» دستکم به همان اندازه دربارهٔ هارگیتای است که دربارهٔ مادرش. چون هارگیتای آدمی کمادعاست و موضوعِ فیلمِ خودِ او تنها بهطور غیرمستقیم مطرح میشود، فیلم جلوهای از طلب توجه ندارد؛ بلکه چیزی است که او فکر کرده داستانِ خوبی میتواند باشد، نهکمتر بهخاطر اینکه از نزدیک به زندگیش مربوط است.
کارگردانی فیلم و بازی در آن بهعنوان خودِ او جلوهٔ حرفهای دیگری از هارگیتای نشان میدهد و نیز فرصت نگاه صریحی به هویت او بهعنوان یک فرد میدهد. انگیزهاش هم بهتنهایی قانعکننده است؛ این فیلم به خلأ عاطفیِ خودِ او میپردازد و روشن میکند چرا او شبیه مادری که بهندرت شناخته بود، نشد و هیچ خاطرهای از او در ذهن ندارد.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران