در تابستان داغ مادرید سال ۱۹۸۷، میگل، روزنامهنگاری کهنهکار و تلخ، پس از موافقت با گفتوگویی با آنخلا، دانشجوی جوان ژورنالیسم، در کافه و سپس در آپارتمانی درگیر بحثهایی عمیق درباره سیاست، ادبیات، عشق و تجربه میشود، وقتی هر دو بهطرز ناگهانی در حمامی قفل میمانند، ناچار میشوند در نزدیکی مطلق با یکدیگر روبرو شوند و مرز میان قدرت، سن و آرزوها را بیازمایند.
در تابستان داغ مادرید سال ۱۹۸۷، میگل، روزنامهنگاری کهنهکار و تلخ، پس از موافقت با گفتوگویی با آنخلا، دانشجوی جوان ژورنالیسم، در کافه و سپس در آپارتمانی درگیر بحثهایی عمیق درباره سیاست، ادبیات، عشق و تجربه میشود، وقتی هر دو بهطرز ناگهانی در حمامی قفل میمانند، ناچار میشوند در نزدیکی مطلق با یکدیگر روبرو شوند و مرز میان قدرت، سن و آرزوها را بیازمایند.
فیلم مادرید، ۱۹۸۷ را نمیتوان فیلمی خواند که با روحیهٔ #MeToo سازگار باشد، و همین به تنهایی دلیل خوبی — اگرچه نه تنها دلیل — برای دیدنش است. میگل (خوزه ساکریستان)، ستوننویسی مسن (نه آنقدر که بشود گفت کهنسال)، تلاش میکند دختر جوان و زیبای دانشجویی به نام آنخلا (ماریا والوردِه) را فریب دهد تا با او رابطهٔ جنسی داشته باشد. در این موقعیت هیچ...
فیلم مادرید، ۱۹۸۷ را نمیتوان فیلمی خواند که با روحیهٔ #MeToo سازگار باشد، و همین به تنهایی دلیل خوبی — اگرچه نه تنها دلیل — برای دیدنش است. میگل (خوزه ساکریستان)، ستوننویسی مسن (نه آنقدر که بشود گفت کهنسال)، تلاش میکند دختر جوان و زیبای دانشجویی به نام آنخلا (ماریا والوردِه) را فریب دهد تا با او رابطهٔ جنسی داشته باشد. در این موقعیت هیچ چیز رمانتیک نیست، و دیوید تروبا، نویسنده و کارگردان، هم اصلاً قصد ندارد آن را رمانتیک جلوه دهد.
آنخلا میخواهد نویسنده شود و مقالهای دربارهٔ میگل نوشته که او قبول کرده آن را بخواند؛ اما میگل بیشتر به مسائل جنسی علاقهمند است تا متنها و خیلی زود تظاهر به اهمیت دادن به نوشتهٔ او — یا حتی به نوشتهٔ خودش — را رها میکند.
میگل در تحولی معکوسِ گفتهٔ بورخس «چیزهای زیادی خواندهام و چیزهای کمی زیستهام» به آنخلا میگوید: «قبلاً وقتی اتفاق مهمی برایم میافتاد، فوراً میرفتم و دربارهاش مینوشتم؛ حالا با خوشحالی نوشتن را کنار میگذارم اگر فقط اتفاقی برایم بیفتد.»
در همان راستا، میگل آنخلا را قانع میکند که با او به استودیوی نقاش دوستش لوئیس برود — که بهموقع «در کوهها» است — ظاهراً برای این که «او را بهتر بشناسد» (به معنای کتابیِ دانستن، یعنی در معنای کتاب مقدّس).
اغواگری میگل — اگر بتوان نامش را اغواگری گذاشت — اصلاً جذاب یا فریبنده نیست؛ نویسنده در هر حرکت ناکام میماند — از او میخواهد لباسهایش را درآورد و آنخلا نوعی استریپتیز نصفهنیمه اجرا میکند؛ او خطوطی را با رنگ روی پوستش بهطرز شبهاروتیک میکشد و آنخلا به دوش میرود تا آنها را بشوید؛ میگل با او وارد دوش میشود و او بیرون میآید، و همینطور ادامه دارد. برای فیلمی که دو نقش اصلیاش در نهایت بخش قابلتوجهی از زمان را تقریباً برهنه میگذرانند، مادرید، ۱۹۸۷ بهطور وارونه و عمدی ضداروتیک است.
آنها هر دو در حمام قفل میشوند (لوئیس فراموش کرده بود به میگل دربارهٔ قفل خراب هشدار دهد) — و این اتفاق بهطور تصادفی رخ میدهد؛ این تلاش دستوپاچلفتی دیگری از سوی میگل نیست، هرچند او قطعاً این را نشانهای میبیند برای افزایش تلاشهایش تا آنخلا را وادار به موافقت با خواستههای جنسیاش کند، حتی اگر از سر ترحم باشد.
میگل عمدتاً پر از لفاظی است — و در نهایت اعتراف میکند که همهٔ حرفهایی که به آنخلا زده، نوعی اشارهٔ مودبانه به «بزنیم» بوده — اما در کنار این sophistry (فریبلفظی) یک یا دو مروارید حکمت هم از زبانش بیرون میآید؛ برای مثال: «در سینما و ادبیات دوست دارم آدمها را در حال کار ببینم» (که طنینانداز گفتهٔ راجر ایبرت است که «کار واقعی از اغلب قصهها جالبتر است»).
از کار واقعیِ میگل تنها نگاهی کوتاه به دست میآید، و با این حال او یکی از صادقترین نویسندگان/روزنامهنگاران داستانیای است که تاکنون در فیلم دیدهام؛ کارگردان خودش در سال مورد اشاره دانشجوی سال اول روزنامهنگاری بوده و این شخصیت مثل کسی است که تروبأ جوان ممکن بود آن زمان، تحت شرایطی بسیار متفاوت، با او روبهرو شده باشد.
فیلم در مادرید سال ۱۹۸۷ میگذرد؛ دورهای که اسپانیا هنوز در گذار پس از مرگ فرانکو و تبدیل به دموکراسی بود. فیلم بسیار برجسته و دیدنی است.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران