هنگامی که پادشاه کشته می شود شاهزاده خانم تبدیل به ملکه می شود، ولی بعد از گذشت مدتی جان ملکه به خطر می افتد و ارتش ژاپن سعی در کشتن ملکه دارد، در این میان ملکه قبلا یک دوست پسر داشته است و حالا برای نجات ملکه نزد او می آید و آن ها سعی دارند جنبش خود را گسترش دهند و کره را به استقلال برسانند و …
هنگامی که پادشاه کشته می شود شاهزاده خانم تبدیل به ملکه می شود، ولی بعد از گذشت مدتی جان ملکه به خطر می افتد و ارتش ژاپن سعی در کشتن ملکه دارد، در این میان ملکه قبلا یک دوست پسر داشته است و حالا برای نجات ملکه نزد او می آید و آن ها سعی دارند جنبش خود را گسترش دهند و کره را به استقلال برسانند و …
«طولانیترین ده دقیقه زندگیِ پرنسس!»
فیلم در سال 1961 آغاز میشود، اما بخش عمدهای از قصه بهصورت بازگشتی ما را سی سال به گذشته، به دههٔ سی، میبرد. این اثر، زندگینامهٔ آخرین پرنسس کرهای است که به سلطنت رسید. هرچند فیلم بهخوبی نبرد او با قدرت خارجی را نشان میدهد، روایت تقریباً کامل از منظر خودش است و در جاهایی حقایق تاریخی برای سینماییتر شدن با...
«طولانیترین ده دقیقه زندگیِ پرنسس!»
فیلم در سال 1961 آغاز میشود، اما بخش عمدهای از قصه بهصورت بازگشتی ما را سی سال به گذشته، به دههٔ سی، میبرد. این اثر، زندگینامهٔ آخرین پرنسس کرهای است که به سلطنت رسید. هرچند فیلم بهخوبی نبرد او با قدرت خارجی را نشان میدهد، روایت تقریباً کامل از منظر خودش است و در جاهایی حقایق تاریخی برای سینماییتر شدن با شخصیتها یا رویدادهای مکمل تغییر یافتهاند؛ همانطور که در آغاز فیلم اعلام میشود. صادقانه بگویم، در هر بیوپیکی تا حدودی چنین دستبردهایی وجود دارد؛ نمیتوان انتظار تصویر کاملاً بیخطا و بینقص از یک شخص یا رویداد را داشت. فیلمها بازسازیای برای انعکاس حقیقتاند، چه آن حقیقت مهم باشد یا نه.
در فیلم دیالوگهای ژاپنی زیادی شنیده میشود که با توجه به بستر داستان طبیعی است. من پیشتر فیلمهای تاریخی کرهای، بهخصوص آثار مربوط به مبارزه برای آزادی دیدهام؛ در این فیلم هم آن دوران را اما از زاویهای متفاوت میبینیم. فیلم تقریباً دو ساعت است: عمدتاً درام، با چند سکانس اکشن؛ کمی داستان عاشقانه هست اما در برابر مبارزهٔ پرنسس در سرتاسر بزرگسالیاش کمرنگ میشود. او احتمالاً یکی از misunderstoodترین شخصیتها برای مردماش بوده، چون مردم تنها از نگاهِ خودشان قضاوت کردهاند و به حقیقت رنجهایی که پرنسس کشیده پی نبردهاند. دیر یا زود حقیقت نمایان میشود و آنجا است که پردهٔ روایت فرو میافتد.
در زمان حکومت ژاپن بر کره، پرنسس دِوکهه (دهساله در متن، در نسخهٔ فیلم سیزدهساله خوانده شده) شاهد ترور پدرش است، آن هم بهخاطر مخالفت او با مسائل مطرحشده توسط مقامات ژاپنی. حال که بزرگ شده، مجبور به رفتن به ژاپن برای تحصیلات عالی میشود، اما به مادر و مردمش قول بازگشت میدهد. آنچه رخ میدهد متفاوت است: او بسیاری از هموطنانش را در آنجا بهعنوان کارگرانِ اسیر میبیند. تلاشش برای آزادی آنها هدف بعدی او میشود، اما سرنوشت پیچوخمهایی دارد که او را در موقعیت دشواری قرار میدهد. با ادامهٔ داستان، زندگی پُرمشقتِ باقیماندهٔ او پس از سالها مبارزه فاش میشود.
«هرگز تا آخر تسلیم نشو. بهار دوباره به زمینهایی که از ما دزدیدهاند بازخواهد گشت.»
آثار خوب کرهای معمولاً در سطح بینالمللی دیده میشوند؛ با وجود بازیگران و گروه سازندهٔ توانمند، انتظار نداشتم این فیلم کمتوجهی بگیرد. از نظر من قطعاً شایستهٔ تقدیر بیشتری است. در ابتدا خود من هم از فیلم خوشم نیامد؛ فکر کردم کند و طولانی است و رویدادها جذاب نیستند. اما ارزش واقعی فیلم در بخش پایانی پدیدار شد؛ روایت با رخدادهای ناگهانی سرعت گرفت. اساساً این فیلم از آن دست آثاری است که شروعی کند دارد اما با قوت به پایان میرسد؛ پس تا انتها باید صبر کرد تا بتوان قضاوت کرد.
یکی از نکاتی که تاکنون اشاره نکردم احساسات است. اگر بگویم فیلم را دوست داشتم، عمدتاً بهخاطر همین احساسات است؛ چیزی که انتظارش را نداشتم و ناگهانی به اثر آمد. احساسات بخش بزرگی از سینمای کره را تشکیل میدهند؛ گاه ممکن است در برخی آثار از آن افراط شود، اما در این فیلم اینطور نیست. معمولاً آثارِ برگرفته از واقعیت این حس را پررنگ دارند. فیلم رویدادهای جنگی را پوشش تصویری نمیدهد، بلکه با گفتار به مخاطب توضیح میدهد تا فضای اطراف ملموستر گردد.
سون یهجین چهرهای آشنا در سینمای کره است و اجرای او در این فیلم فوقالعاده است؛ انتخابی مناسب برای نقش اصلی. کارگردان نیز گویی با این اثر بازگشتی موفق داشته و فیلم کمتر از فیلمهای باشکوه پادشاهان یا ملکههایی که از غرب دیدهاید نیست. از آنجا که داستان دربارهٔ پرنسس است، حرکات و رفتار او در حصار محدودیتها قرار گرفته بود؛ یکی از دلایلی که کمتر فرصت داشتن نفوذ واقعی را داشت و صرفاً مانند عروسک جلوه میکرد، مگر وقتی که به ژاپن رفت. سفر به ژاپن گرچه برخلاف میلش انجام شد، اما نگرش او را تغییر داد. از این فیلم میتوان جنبههای زیادی از زندگی پرنسس را آموخت. اگر به بیوپیکها و تاریخ علاقه دارید، دیدنش واجب است.
امتیاز: 7/10
در مقایسهای تحلیلیتر، فیلمِ برتولوچی «آخرین امپراتور» (1987) تصویری از بلندپروازیهای استعماری ژاپن در مانچوکو به ما داد، اما آثار کمی دربارهٔ فروپاشی مشابه دولت کره وجود دارد. در دورهٔ سلسلهٔ جوسئون، آخرین امپراتور از پذیرش الحاق ژاپن به پادشاهیاش سرباز زد و همین موجب شد فضای سمی در مناسبات بهوجود آید. این امر دخترش، دِوکهه (با اجرای سون یهجین)، را در معرض دستکاریِ مشاورانی قرار داد که او را برای «ادغام» در خانوادهٔ امپراتوری ژاپن به آنجا فرستادند. او که گهگاه برای تکمیل تسلط عروسکیِ آنها استفاده میشد، خیلی زود از نحوهٔ استفاده و سوءاستفاده از هممیهنانش منزجر میشود و تصمیم میگیرد مقاومت کند و راهی برای بازگشت بیابد. با شکست نهایی ژاپن، امید بازگشت او کاهش مییابد، چرا که جمهوری نوین کره نمیخواست امید به بازتدبیر سلطنتی را شعلهور کند؛ بنابراین بازگشت به وطن برای او همچنان ممنوع میماند.
این یک درام تاریخیِ خوشساخت است که بهخوبی تصویری از سناریویی ارائه میدهد که در آن زنی بلندهمت بهواسطهٔ تهدید نسبت به کسانی که دوستشان دارد و مردمی که نمایندهشان است، دستکاری میشود، در حالی که جنگ جهانی دوم شعلهور است و جاهطلبیهای سیاسی بیمهار ماندهاند. سون یهجین اجرای قدرتمندی دارد و بازیگران مکمل هم جلوههایی از خودبزرگبینی و مبارزات آزادیخواهانه را که در دورهٔ بزرگسالی او را احاطه کردهاند، نمایان میکنند. البته برخی حقایق تاریخی زیر بنای داستان را تشکیل میدهند، اما بیشتر اثر در قلمرو درام جامعهپردازانه و حدسی قرار دارد و این رویکرد همچنان در تصویرگری زنی سرسخت و قابلتوجه که میتوانست با بازیِ درست زندگیاش را بسیار سادهتر بسازد، مؤثر است.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران