«یک مستند زیستنگارانه تا حدی ساده و نه چندان ژرف، اما دارای آرشیوی عالی»
«فکر میکنم غمگینترین آدمها همیشه تمام تلاششان را میکنند تا دیگران را خوشحال کنند. چون آنها میدانند احساس بیارزشی چیست و نمیخواهند هیچکس دیگر آن را تجربه کند.»
— رابین ویلیامز
«شب را یادم میآید که دوستم جورج میلر و من در کمدی استور بودیم و رابین ویلیامز را معرفی کردند. بهدلیل یک اشتباه...
«یک مستند زیستنگارانه تا حدی ساده و نه چندان ژرف، اما دارای آرشیوی عالی»
«فکر میکنم غمگینترین آدمها همیشه تمام تلاششان را میکنند تا دیگران را خوشحال کنند. چون آنها میدانند احساس بیارزشی چیست و نمیخواهند هیچکس دیگر آن را تجربه کند.»
— رابین ویلیامز
«شب را یادم میآید که دوستم جورج میلر و من در کمدی استور بودیم و رابین ویلیامز را معرفی کردند. بهدلیل یک اشتباه اول گفتند از اسکاتلند آمده؛ ما فکر کردیم واقعاً یه اسکاتلندی هست؟ واقعاً؟ به آمریکا میآید؟ خوشحال بودیم چون فکر میکردیم قرار است غذاهای عجیب و غریب ببینیم. اما او روی صحنه آمد و چیزی بود که قبلاً هرگز ندیده بودیم، چیزی فراتر از تصورمان. آن شبها به خانه میرفتیم و برای شوخیهای کوچکمان مینوشتیم، و او مثل شبنم صبحگاهی نبود؛ او مثل یک طوفان وارد میشد. هر چه طولانیتر روی صحنه میماند، بدتر از خودمان احساس بدی میکردیم، چون متوقف نمیشد. وقتی تمام میشد، فکر کردم «خب، همین بود، باید صنعت سرگرمی خاتمه پیدا کند، بعد از این چه چیزی میتواند رخ دهد؟» ما هر شب این صحنه را میدیدیم و به او نزدیک نمیشدیم چون از او میترسیدیم. راستش، آدم فکر میکرد فرصت من در صنعت نمایش بهخاطر این آدم از اسکاتلند از بین میرود.»
[...] «فراتر از اینکه مردی بااستعداد و دوستی خوب و نجیب بود، مثل همه، من هم نمیدانستم مرد چقدر درد میکشید و رنج میبرد. چه آدمی بود، رابین ویلیامز.»
— دیوید لترمن (Late Show with David Letterman، 19 اوت 2014)
«درخشش او حیرتانگیز و انرژی بیوقفهاش هیجانانگیز بود. همیشه فکر میکردم اگر بتوانم زین جلویش بگذارم و هشت ثانیه دوام بیاورم، بد نیستم... هرچند او روی صحنه نابغه بود، اما بهترین دوستی بود که میتوانستید تصور کنید — حمایتگر، محافظ و دوستداشتنی. سخت است دربارهاش در گذشته حرف زد چون او در زندگی همه ما بسیار حاضر بود. نزدیک به چهل سال او درخشانترین ستاره در کهکشان کمدی بود. اما مانند برخی از درخشانترین اجرام سماوی که الآن منقرضاند و انرژیشان سرد شده، معجزهآسا نور زیبا و خاطرهشان از دوردستها همچنان میتابد. و این درخشش چنان گرم خواهد کرد که چشمها برق میزنند و میگویید: «رابین ویلیامز، چه مفهومی!»»
— بیلی کریستال (66th Primetime Emmy Awards، 25 اوت 2014)
وقتی رابین ویلیامز در 11 اوت 2014 درگذشت، سوگ بیسابقهای سراسری فراگیر شد — نه فقط از سوی همکارانش در صنعت که او را میشناختند، بلکه از سوی طرفدارانِ معمولی که بسیاری هرگز او را از نزدیک ندیده بودند. شوک مرگ او اما در برابر حقیقت غیرقابلباور خودکشیاش کوچک مینمود. حتی با در نظر گرفتن سابقه مستندش درباره سوءمصرف مواد و دورههای افسردگی و تشخیص «دمانس لوِی بدنی منتشر»، غیرقابلباور مینمود که این انسان پُرزندگی، پرانرژی و سرشار از شادمانی به دست خودش پایان دهد. مرگ او برای بسیاری شخصی بود، اما نحوه مرگش حتی حالا، پس از پنج سال، غیرقابلجمعبندی است. چگونه این پایان ممکن شد؟
روان فیلمساز مارینا زِنوویچ (Roman Polanski: Wanted and Desired؛ Richard Pryor: Omit the Logic؛ Fantastic Lies)، «رابین ویلیامز: بیا داخل ذهنم» مستندی زیستنگارانه نسبتاً ابتدایی است که به زیرعنوانش وفادار نمیماند؛ رابین ویلیامزی که در فیلم نشان داده میشود، بیش از رابین ویلیامزِ استندآپ یا رابین ویلیامزِ بازیگر برنده اسکار قابلفهم نمیشود. فیلم با قطعهای از حضور او در 2001 در Inside the Actors Studio آغاز میشود که جیمز لیپتون از «واکنشهای ذهنی» او میپرسد و کنجکاو است آیا ذهنش سریعتر از بقیه کار میکند یا نه. ویلیامز بلند میشود و در یک اجرای بداههنمایانه سرشار از جوک، بازی با کلمات، کنایه، لهجهها، شخصیتپردازی و نمایشهای دیداری فرو میجهد. او ایستاده تحسین میشود اما هرگز به سؤال اصلی پاسخی نمیدهد و لیپتون هم اصرار نمیکند. Come Inside My Mind اساساً همین تبادل را بازتولید میکند — پرسشهایی درباره او مطرح میکند، به او سکویی میدهد و از انرژیاش روی صحنه شگفتزده میشود، اما در بهدستآوردن یا روشنکردن بینش روانشناختی قابلتوجهی ناکام است. شاید زِنوویچ نسبت به موضوعش بیش از حد احترامآمیز باشد؛ اگرچه عمدتاً از تقدیس بیچونوچرای شخصیت پرهیز میکند، اما تمایل دارد برخی جنبههای تیرهتر را هم کمعمق نشان دهد، هرچند ستایشآمیز است که اجازه نمیدهد نحوه مرگش به لحظه تعیینکننده زندگیاش تبدیل شود. آنچه فیلم قطعاً در آن برتری دارد، آرشیو تصویری بسیار مناسب و درخشان است، بسیاری از قطعات سالها دیده نشدهاند، و ویلیامز را در اوج قدرتش نشان میدهند — سرخی و تکانشِ روی صحنهای که حتی جیم کریِ اوایل را نیز ساکت نشان میدهد. در نهایت، کیفیت بخش عمدهای از این تصاویر کمبود فیلم در ارائه یک کاوش عمیق در فرآیندهای فکری یا زندگی خصوصی او را جبران میکند.
فیلم همه روندهای اصلی زندگی او را که انتظار دارید پوشش میدهد — تولدش در شیکاگو در 21 ژوئیه 1951؛ شغل پدرش بهعنوان مدیر ارشد در فورد که او را برای مدتی طولانی از خانواده دور نگه میداشت؛ ثبتنامش در کالج مردان کلرمونت کالیفرنیا برای تحصیل علوم سیاسی که در امید دیدار دختران به تئاتر تغییر رشته داد؛ بازی او در نقش ترانیو در اجرای وایلد وستِ «سرکوب تندی» در کالج مارین و سپس در فستیوال ادینبرو در 1971 (نمایشی که تقریباً هر سال باززنده شده)؛ بورس 1973 او به مدرسه جولیارد که او و کریستوفر ریو تنها دانشجویانی بودند که جان هاوسمن برای برنامه پیشرفته انتخاب کرد؛ آغاز کار استندآپش در سانفرانسیسکو قبل از انتقال به لسآنجلس و اجرای برنامه در کمدی استور و تئاتر روکسی؛ اعتیاد به کوکائین و الکل؛ بازی در نقش بیگانه مورک در یک اپیزود فصل پنجم Happy Days که اجرای تا حد زیادی بداههاش چنان مورد استقبال قرار گرفت که بهطور غیرمنتظره به سریال اسپینآف Mork & Mindy (1978–1982) منجر شد؛ ازدواجش با والیری ولواردی در 1978؛ مرگ دوستش جان بلوشی در 1982 بر اثر مصرف بیشازحد هروئین که باعث شد ویلیامز پاک شود؛ اجرای افسانهای استندآپش در متروپولیتن اپرا در 1986؛ نامزدی اسکار برای Good Morning, Vietnam (1987) به کارگردانی باری لوینسون؛ اجرای تحسینشدهاش همراه استیو مارتین در Waiting for Godot به کارگردانی مایک نیکولز در 1988؛ طلاق از ولواردی در 1988؛ نامزدی اسکار برای Dead Poets Society (1989) به کارگردانی پیتر ویر؛ ازدواج با مارشا گارسس در 1989؛ حضور در Awakenings (1990) به کارگردانیِ پنی مارشال، The Fisher King (1991) به کارگردانی تری گیلیام که برای آن سومین نامزدی اسکار را گرفت، Hook (1991) بهکارگردانی استیون اسپیلبرگ، Mrs. Doubtfire (1993) به کارگردانی کریس کلمبوس، Good Will Hunting (1997) به کارگردانی گاس ون سنت که برای آن برنده اسکار بازیگر نقش مکمل شد، و One Hour Photo (2002) به کارگردانی مارک رومانسک؛ طلاق از گارسس در 2008؛ حضور در World's Greatest Dad (2009) به کارگردانی بابکت گولدثویت؛ عمل قلب باز در 2009؛ ازدواج با سوزان اشنایدر در 2011؛ بازگشتش به سریال تلویزیونی با The Crazy Ones (2013–2014)؛ بستری شدن در بازپروری در 2014 برای درمان بازگشت الکلیسم؛ تشخیص زودهنگام پارکینسون؛ و نهایتاً، خودکشیاش.
مصاحبهشوندگان شامل والیری ولواردی (همسر اول)، دیوید لترمن (کمدین و مجری)، بنت ترامر (شریک نوشتاری)، مکلورین اسمیت-ویلیامز و ر. تاد ویلیامز (نیمبرادرانش)، الین بوسلِر (کمدین)، اسکات مارشال (بازیگر)، پم داور (همبازی در Mork & Mindy)، اریک آیدل، آرتور گریس (عکاس)، دیوید استاینبرگ (مدیر)، بیلی کریستال (دوست نزدیکش)، زک ویلیامز (پسرش)، استیو مارتین، و هوپی گلدبرگ، مارک رومانسک، چری مینِز و لوئیس بلک. غایبهای آشکار در این فهرست مارشا گارسس و سوزان اشنایدر (همسر دوم و سوم) و زلدا ویلیامز و کودی ویلیامز (فرزندان دوم و سوم) هستند. عدم حضور آنها هرگز مطرح نمیشود و این خلا را مخصوصاً در بخش پایانی روایت بزرگ میکند، جایی که دیدگاههای اشنایدر بسیار ارزشمند میبود (مقاله او «تروریستِ درون مغز همسرم» که در شماره سپتامبر 2016 نشریه Neurology منتشر شد، خواندنی و ضروری است).
همانطور که انتظار میرود، و درست همانطور که آشفتگی بداههپردازی در صحنه افتتاحیه نشان میدهد، یک حوزه اصلیِ مورد علاقه، سبک فوقالعاده پرجنبوجوش کمدی ویلیامز است. دیوید لترمن خاطره دارد که جوانان کمدین در کمدی استور هم تحسینش میکردند و هم از جنونش حسادت داشتند، و لوئیس بلک میگوید «او مثل چراغی بود که هرگز یادش نبود چگونه خاموش شود.» قوت بزرگ فیلم اما نه در مصاحبههای نشسته، بلکه در آرشیو تصویری است؛ برخی قطعات ممکن است آشنا باشند (مثل برشهای بداهههایش از حضور 1991 در Sesame Street که در آن پس از اینکه المو او را «آقای رابینز» صدا میزند، بیاعتنا بداهه میگوید «میخوام چوب رو پس بگیرم المو») اما عمده تصاویر برای بسیاری، بهویژه طرفدارانی که او را صرفاً بهعنوان بازیگر سینما میشناختند، چندان شناختهشده نیست. در یکی از نخستین قطعات، او در Late Show with David Letterman میگوید «ما وقتی بزرگ میشدیم آب نداشتیم. مادر و پدرم مجبور بودند هیدروژن و اکسیژن را کنار هم بفشارند.» همچنین اجراهایش در متروپولیتن اپرا در 1986 را میبینیم، از جمله یکی از بخشهای مشهورش:
«بمب هستهای — اساساً راهی است که مردان میگویند «میخواهم زمین را بههم بریزم، آره.» یک زن هیچگاه سلاح هستهای نمیساخت. آنها بمبی نمیساختند که آدم بکُشد. بمبی میساختند که برای مدتی باعث حس بدی بشود. چیز دیگری میشد. بهخاطر همین باید یک زن رئیسجمهور باشد. نمیبینید؟ چه چیز شگفتانگیزی میشد. زمانی فوقالعاده میشد برای این موضوع. هیچگاه جنگی نبود، فقط هر ۲۸ روز، برخی مذاکرات شدید.»
دیگر لحظات برجسته شامل سخنرانی بداهه و خندهدارش در Critics Choice Awards 2003 است، وقتی نامزد بهترین بازیگر در کنار جک نیکلسون و دانیل دی-لوئیس بود و نتیجه بین نیکلسون و دی-لوئیس مساوی اعلام شد. او که با دعوت نیکلسون روی صحنه آمد (نیکلسون حتی عینک آفتابیاش را برمیدارد وقتی ویلیامز درباره پوشیدن آن داخل سالن شوخی میکند)، وارد سخنرانیای تلختر و خندهدارتر میشود: «متشکرم بابت هیچچیز. مساوی با سه نفره! چه خوب است که هیچچیز از اینجا نمیرود، لازم نیست از کسی تشکر کنم. شما عملاً گفتید «گور پدر تو، رابین!» ممنونم، امیدوارم پخش شود!» سخنرانیاش وقتی به او پاکتی که نامهای جک نیکلسون و دانیل دی-لوئیس روی آن است داده میشود به اوج میرسد: «میخواهم از جک نیکلسون و دانیل دی-لوئیس تشکر کنم که این تکه کاغذ را به من دادند. اسم آنها روی آن است، نه اسم من، و خوشحالم که از این گروه شگفتانگیز کنار گذاشته شدم. از جک تشکر میکنم، او برای من بزرگترین بازیگر است، و دانیل دی-لوئیس هم بزرگترین بازیگر است. و من فقط یک بازیگر پشمالو هستم. برای من شب فوقالعادهای بوده که با هیچچیز از اینجا بروم؛ آمدم بدون هیچانتظاری و میروم بدون هیچانتظاری. برای من عملاً یک شب بودایی بوده.» بخشهای خندهدار دیگری هم هست، نظیر اشارهاش به مدرکی که خدا مست است («به پلیتوپوس نگاه کن»)، و Comic Relief VI در 1994 که در آن اجرای بداههای دارد که ابتدا نقش آلت مردانه بیلی کریستال و سپس نقش واژن هوپی گلدبرگ را بازی میکند.
فیلم همچنین برخی حقایق جالب را مطرح میکند. برای مثال، پدرش مردی سختگیر بود و وقتی جوان بود و پدرش از دیدن جاناتان وینترز میخندید، برای اولین بار به فکر کمدین شدن افتاد تا خودش هم بتواند مردم را بخنداند. فیلم همچنین تصویری از وینترز که در 1964 با یک چوب بداههپردازی میکند در Tonight Starring Jack Paar نشان میدهد؛ قطعهای که شباهتهایی با بداهههای چوبی ویلیامز در Sesame Street دارد. نکته جالب دیگر این است که وقتی ویلیامز در 1978 شروع به فیلمبرداری Mork & Mindy کرد، همه سیتکامهای آمریکایی با سه دوربین پایهای ضبط میشدند. این سیستم که کارگردان تصویر کارل فروند در I Love Lucy در 1951 معرفی کرده بود، سه دوربین را همزمان از زوایای مختلف ضبط میکرد؛ اما بهسبب سبک بداههپردازیِ غیرقابلپیشبینیِ ویلیامز، او بهندرت در جایگاه مشخصش میایستاد و اپراتورهای دوربین نمیدانستند کجا خواهد رفت؛ بنابراین گَری مارشال به عنوان خالق و تهیهکننده اجرایی یک دوربین چهارم معرفی کرد که تنها وظیفهاش دنبالکردن ویلیامز هنگام حرکت در صحنه بود و اساساً شیوه فیلمبرداری سیتکامها را تغییر داد.
استفاده از مصاحبههای صوتی با خود ویلیامز که عملاً بهعنوان روایت عمل میکنند، او را در موضعی تأملیتر نشان میدهد. در یکی از کلیپها او میگوید: «یک شخصیت میتواند بازیگر کمدی باشد بیشتر از اینکه یک کمدین باشد. من جوک نمیگویم، از شخصیتها بهعنوان وسیلهای برای خودم استفاده میکنم. بهندرت صرفاً خودم حرف میزنم.» این اعتراف کلیدی و از تمهای اصلی فیلم است — عمومی و خصوصی نه تنها متفاوتاند، بلکه در بسیاری جهات متضادند. اما این ما را به یکی از کاستیهای اصلی فیلم میرساند — فقدان کاوش در ناهماهنگی بین این دو جنبه شخصیت او (کمدین عمومیِ مانیک و مردی متفکر و درونگرا)؛ موضوع چند بار مطرح میشود ولی هرگز با جزئیات کاوش نمیشود. در واقع، برای فیلمی که عملاً مخاطب را به ذهن موضوع دعوت میکند، چیز چندانی از ارزش روانشناختی در آن نیست؛ کاوشی ناچیز در تقسیمبندی سخت میان اجراکننده و مرد وجود دارد.
مشکل دیگر، احتمالاً قابل درک، خودداری زِنوویچ از نشاندادن کامل برخی جنبههای تیره زندگی اوست. به بسیاری از این مسائل اشارهای گذرا میشود اما بیش از این پیش نمیرود. مثلاً الین بوسلر درباره رابطهاش با او حرف میزند و اینکه به او اجازه میداد با زنان دیگر باشد؛ بیلی کریستال توضیح میدهد که ویلیامز اساساً به واکنش تماشاگر معتاد بود و این واکنش برایش احساس اعتبار میآورد؛ پم داور یادآوری میکند که به او گفته بود جان بلوشی چند ساعت قبل مُرده و ویلیامز و او مواد مصرف میکردهاند؛ والیری ولواردی میگوید برای حفظ حریم خصوصیاش هرگز گزارشهایی را که میگفت ویلیامز رابطهای با کلفتشان مارشا گارسس داشته، رد نکرد چون آنها بیش از یک سال بعد از جداییاش با هم نبودند؛ و استیو مارتین درباره دشواری ماندن در پاکی برای ویلیامز صحبت میکند. اما جدا از این لحظات کوتاه در مصاحبهها، زِنوویچ هیچیک از مسائل مطرحشده را بهطور جدی بررسی نمیکند.
و هیچ اشارهای هم به ادعای پم داور نیست که ویلیامز اغلب او را در پشت صحنه Mork & Mindy دستمالی میکرد و خود را بر او آشکار میساخت. ممکن است بگویید او این ادعا را تنها در مارس 2018 مطرح کرد، چند ماه پیش از نمایش فیلم در HBO، اما نخستینبار این ادعا را در گفتوگویی با دیو ایتزکُف برای کتاب «رابین» مطرح کرده بود، مصاحبهای که قبل از مصاحبه او برای Come Inside My Mind انجام شده بود. قابل درک است که این موضوع از فیلم حذف شده باشد، بهویژه از آنجا که خود داور گفته بود هرگز از این موضوع آزرده یا تهدیدشده احساس نکرده («در ذهنش هیچچیز شهوتآمیز نبود. این فقط رابین بود و فکر میکرد بامزه خواهد بود»)، اما نبودِ آن بهطرزی قابلتوجه محسوس است.
ساختار فیلم اندکی غیرمعمول است؛ تمرکز بر اوجگیریاش در دهههای 70 و 80 و نیز سالهای آخر زندگیاش است و زمان زیادی صرف سالهای میانی نمیشود. مثلاً تقریباً هیچچیز درباره کار سینماییاش نیست؛ اشاراتی و چند قطعه از فیلمهایی مانند Good Morning, Vietnam، Dead Poets Society، The Fisher King و Awakenings هست، اما فراتر از آن چیز زیادی دیده نمیشود (زِنوویچ عملاً تنها چند ثانیه به جایزه اسکار او برای Good Will Hunting اختصاص میدهد). بهخاطر همین، وقتی خودکشیاش در 2014 رخ میدهد، احساس میشود ناگهانی است، با بخش بزرگی از بستر روایتی که او را به آن نقطه رسانده حذفشده (برای مثال به اشارهای به حال نامتعادل او هنگام فیلمبرداری The Crazy Ones اشاره میشود، اما درباره سالهای منتهی به 2014 چیز زیادی گفته نمیشود).
با این وجود، اگرچه این مشکلات قابلتوجهاند، طرفداران ویلیامز از Come Inside My Mind لذت خواهند برد، چون اشیاء اصلی جذاب فیلم همان تصاویر آرشیوی هستند. خودداری زِنوویچ از تبدیل مرگ او به لحظهای تعیینکننده در شخصیتش ستودنی است، اما فیلم بدون تردید از عمق روانشناختی محروم است، و هرچند میتوان بحث کرد که ویلیامز در زندگی واقعی نیز بهشدت دشوارِ شناختهشدن بود و بنابراین نباید انتظار داشت مستندی او را کامل باز کند، واقعیت این است که زِنوویچ واقعاً تلاش زیادی نکرده و بهجای آن به یادآوری محبوبیت و توانایی کمدی او تکیه کرده است. با این حال، به نظرم پرداختن به برخی از زمانهای تاریک با رویکردی روزنامهنگارانهتر و عینیتر میتوانست رویکردی صادقانهتر باشد. این کار نه میراث او را لکهدار میکرد و نه باعث میشد کسی کمتر درباره او فکر کند، اما فیلم را عمیقتر میساخت. در نهایت، ویلیامز توسط شیاطین درونش بلعیده شد، اما Come Inside My Mind آن شیاطین را تا حد ممکن کنار گذاشته است، و اجازه میدهد بخندیم و از خنده یاد او را نگه داریم، بدون آنکه بیش از اندازه در غم و اندوه او غور کنیم.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران