با وجود داستان جذاب و بازیگران بسیار خوب، این فیلم آنطور که باید تأثیرگذار نیست. فیلم در مسیر خودش سرگردان است و با تعداد بسیار زیادی طرح، زیرپلان و خط داستانی که بدون یک روایت محکم کنار هم رها شدهاند، پراکنده میشود. میشد این قصه را در یک مجموعه شش قسمتی پرداخت، اما بهعنوان یک فیلم سینماییِ واحد، هیچچیز واقعاً بههم نمیچسبد. اولیویه آسایاس آشکارا...
با وجود داستان جذاب و بازیگران بسیار خوب، این فیلم آنطور که باید تأثیرگذار نیست. فیلم در مسیر خودش سرگردان است و با تعداد بسیار زیادی طرح، زیرپلان و خط داستانی که بدون یک روایت محکم کنار هم رها شدهاند، پراکنده میشود. میشد این قصه را در یک مجموعه شش قسمتی پرداخت، اما بهعنوان یک فیلم سینماییِ واحد، هیچچیز واقعاً بههم نمیچسبد. اولیویه آسایاس آشکارا سعی کرده زندگی سیاسی و خصوصی پنج کوبایی را که در دهه ۱۹۹۰ به شیوههای مختلف به فلوریدا میرسند در هم بیامیزد. یکی از آنها خلبان توریستی رنه (با بازی ادوارد رامیرز) است که یک روز خانه و همسر بسیار زیبا و دلربایش، اولگا (با بازی پنهلوپه کروز)، را ترک میکند، هواپیما را میقاپد و به آمریکا فرار میکند؛ او همراه با «خوان پابلو» (با بازی واگنر مورا) به شبکهای میپیوندد که عملاً سعی در کمک به فراریان کوبایی برای رسیدن به ایالات متحده دارد. تلاش آنها برای بیثباتکردن حکومت کاسترو آنها را با انتخابهای اخلاقی پیچیدهتری روبهرو میکند، در حالی که همسرش در کوبا با زندگی روزمره و بزرگکردن دخترشان دستوپنجه نرم میکند. و این تازه نیمهٔ اول فیلم است... شخصیتها و خطوط داستانی بسیار بیشتری وارد میشوند؛ نقشهایی از سیآیای؛ بمبگذاریهای مشهور هتل در ۱۹۹۷ — همه در ساختاری اپیزودیک و خشک روایت میشوند. فیلم تلاش میکند بیش از حدِ توانِ دو ساعت را در خود جای دهد و در نتیجه پرداخت شخصیتها لطمه میبیند. مشکل این نیست که با آنها موافق نباشیم یا برایشان دلسوزی نکنیم، بلکه این است که هرگز واقعاً احساس نمیکنید آنها را میشناسید یا میفهمید — حتی گائل گارسیا برنال در نقش معادل «کنترل» نیز بهنوعی فاقد تهدید یا ظرافت لازم است. تصویربرداریهایی زیبا از جزیره کوبا و جزایر قناری وجود دارد و فیلم از نظر بصری جذاب است و بازیگران نمای خوبی دارند، اما نیاز به تمرکز بیشتر و پالایش دقیقتر خط داستانی داشت.
فیلم «شبکه زنبور» (۲۰۱۹) بهقول سازندگانش «بر اساس داستان واقعی» است، اما به نظر میرسد واقعیت را کمی خوشنما کردهاند. برای مثال، شخصیتی که آنا د آرماس بازی میکند — صرفنظر از توانایی بازیگریاش — در ذهن من شبیه تیفانی امبر تیسن جوان آمد. اما در اپیلوگ پس از نمایش فیلم، عکسی از فرد واقعیِ مربوطه نشان داده میشود که تفاوت فاحشی در تناسب اندام و ظاهر دارد؛ این مسئله خودش درست یا غلط نیست، مشکل این است که حقیقت دستکاری شده تا جذابتر به چشمِ تماشاگر بیاید. اگر آسایاس چنین آزادیای نسبت به یک شخصیت فرعی میگیرد، چگونه میتوان تشخیص داد چه چیز واقعی است و چه چیز کاملاً ساختهوپرداخته شده؟ موقعیتها و لوکیشنها اصالت دارند، اما حتی اگر رویدادهای فیلم هم واقعی بوده باشند، آسایاس آنها را بهطور بیموردی پیچیده میکند. شخصاً با روایت غیرخطی مشکلی ندارم، اما این فیلمنامه خود بهخودی پیچیده است — با جاسوسی و ضدجاسوسی، خفهکنها، مأموران دوپهلو و بالاتر از همه ابهام اخلاقی و تناقضات سیاسی. این جنس از داستان نیازمند سادهسازی است، نه پرپیچوخم کردن. اگر قرار است فیلم شما بر پایه یک «داستان واقعی» باشد، آیا نمیخواهید حقیقت را آشکارتر در کانون قرار دهید؟ چه فایدهای دارد بدانیم دقیقاً چه «اتفاقی» افتاده، اگر نفهمیم چگونه و چرا رخ داده است؟ با این حال واگنر مورا برای این فیلم بسیار مناسب است، به همان دلایلی که او برای نقش عنوانی در «سرجیو» انتخاب اشتباهی بود: در هر دو فیلم خُردبین، متکبّر و سطحی ظاهر میشود — ویژگیهایی نامتناسب با یک دیپلمات شریف سازمان ملل، اما کاملاً برازندهٔ این شخصیت فرصتطلب در فیلم هستند؛ شخصیتی که برخی از بهترین جملهها را دارد، مثل زمانی که با ولع یک بیگ مک میخورد و میگوید: «بعد از سالها خوردن مککاسترو، مکدونالدز یک خوراک لوکس است» یا وقتی یک خبرنگار کوبایی از او میپرسد در زندگی آمریکاییاش بیش از همه چه چیز را از دست میبرد و او پس از لحظهای تأمل جواب میدهد: «جیپ چرِکیام».
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران