یک سروان آتشنشان کالب هولت (کرک کامرون) در تمام عمر از این شعار آتشنشانها پیروی کرده است (هرگز همکارت را پشت سر رها نکن) و حالا پس از ۷ سال زندگی مشترک قصد رها کردن همسر خود را دارد...
یک سروان آتشنشان کالب هولت (کرک کامرون) در تمام عمر از این شعار آتشنشانها پیروی کرده است (هرگز همکارت را پشت سر رها نکن) و حالا پس از ۷ سال زندگی مشترک قصد رها کردن همسر خود را دارد...
کاترین هولت (با بازی اِرین بِتِیا) بهخوبی مشکل ازدواجش با کِیلِب (کِرک کامرون) را جمعبندی میکند: «از من انتظار نداشته باشی هر روز کار کنم و خرید خانه را انجام دهم و تو توی اینترنت آشغال ببینی و به قایقت فکر کنی.»
حق با اوست—در واقع دو حق. به گفتهٔ او، کِیلِب «یکسوم درآمدش را کنار میگذارد برای قایقی که نیاز نداریم. بیستوچهارهزار دلار...
کاترین هولت (با بازی اِرین بِتِیا) بهخوبی مشکل ازدواجش با کِیلِب (کِرک کامرون) را جمعبندی میکند: «از من انتظار نداشته باشی هر روز کار کنم و خرید خانه را انجام دهم و تو توی اینترنت آشغال ببینی و به قایقت فکر کنی.»
حق با اوست—در واقع دو حق. به گفتهٔ او، کِیلِب «یکسوم درآمدش را کنار میگذارد برای قایقی که نیاز نداریم. بیستوچهارهزار دلار پسانداز دارد، در حالی که خانهمان به تعمیر نیاز دارد.» با این استدلال نمیشود بحث کرد؛ داشتن قایق در عمل کار یک مرد مجرد است. لازم نیست فیلمِ «مبتنی بر ایمان» این را به ما بگوید، اما «هیچکس نمیتواند دو آقا را خدمت کند… شما نمیتوانید هم خدا را و هم ثروت را خدمت کنید.» به عبارت دیگر، نمیشود هم همسر داشت و هم قایق.
دربارهٔ «آشغال»ی که کِیلِب اینقدر طرفدارش است—یعنی پورن—میتوانم راهی برای جا دادن آن در یک ازدواج تصور کنم، اما در این صورت هر دو طرف باید با آن موافق باشند، و این دقیقاً مشکل این فیلم است.
برای نجات ازدواجش، پدر کِیلِب، جان (هریس مَلکام)، به او «چالش عشق» را هدیه میدهد؛ یک برنامهٔ چهلروزه که چیزی شبیه این است: «روز اول:… برای روز بعد تصمیم بگیر هیچ حرف منفیای به همسرت نزنی. اگر وسوسه شدی، انتخاب کن چیزی نگی… روز دوم: علاوه بر اینکه امروز چیزی منفی به همسرت نمیگویی، حداقل یک عمل پیشبینینشدهٔ مهربانانه انجام بده.» و همچنان ادامه دارد (در روز شانزدهم باید برای او دعا کند؛ در خندهدارترین دیالوگ فیلم، کِیلِب اعتراف میکند: «اون یکی رو یه جورایی رد کردم.» این البته قبل از آن است که او تسلیم شود و مسیح را در دلش بپذیرد).
کِاترین نسبت به توجهِ ناگهانی شوهرش شک دارد (دوستانش به او میگویند: «داره با حرفای خوشایند تو رو برای طلاق آماده میکنه»، هرچند معنای دقیقش مبهم است).
کِیلِب به پدرش زنگ میزند و شکایت میکند که «هیچکدوم از این کارها برای او هیچ معنایی نداره»، و حق دارد؛ اما چطور میتوانست طور دیگری باشد؟ چیزی که او حتی نمیداند در جریان است چطور میتواند برایش معنا داشته باشد؟
عجیب اینکه وقتی جان دربارهٔ تجربهاش با چالش عشق صحبت میکند، به صورت جمع حرف میزند—مثلاً «یه زمانی ما هم امید نداشتیم»—مگر اینکه منظورش از «ما» خودش و مادرِ کِیلِب باشد. از سوی دیگر کِیلِب کل ماجرا را از کِاترین پنهان میکند که الف) به نظر راه خوبی برای ترمیم ازدواج نیست و ب) مگر بهتر نبود این تلاش دوطرفه میبود؟ هم کِاترین هم بیتقصیر نیست.
حالا نوبت شیطان، یا بهتر بگویم مسیح، است. کِیلِب آتشنشان است و او و تیمش به صحنهٔ یک تصادف رانندگی فراخوانده میشوند. زنی داخل خودروی واژگون گرفتار شده که روی ریل قطاری قرار دارد که قطار در راه است. آنها «در حال حاضر قادر به برقراری ارتباط با اپراتور قطار نیستند»، پس چارهای ندارند جز اینکه ماشین را به زور از مسیر قطار دور کنند.
این صحنهها واقعاً عالیاند. نه تنها بسیاری از فیلمهای جدیدتر و هزینهبردارتر را شرمسار میکنند (آیا واقعاً آن یک قطار بود؟ نمیخوام ریسک کنم، اما اگر CGI بود، بهترین CGI قطاری بود که تا حالا دیدم)، بلکه باعث میشوند به شخصیتها اهمیت بدهم چون باورپذیر است که آنها واقعاً آتشنشانانی هستند که جانشان را کف دست گرفتهاند—که در این مورد، کاملاً حرفِ حساب است.
کاش فیلم دربارهٔ آتشنشانی بود، نه دربارهٔ یک ازدواج بیعشق که به لطف دخالتِ الهیِ کوچکی از طلاق نجات پیدا میکند.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران