یل کاپا” روانشناسی است که به طور اتفاقی باعث می شود یکی از بیمارانش اقدام به خودکشی کند.برای کنار آمدن با این مشکل او به دیدن یکی از همکاران قدیمی خود می رود که متعاقبا به قتل می رسد و…
یل کاپا” روانشناسی است که به طور اتفاقی باعث می شود یکی از بیمارانش اقدام به خودکشی کند.برای کنار آمدن با این مشکل او به دیدن یکی از همکاران قدیمی خود می رود که متعاقبا به قتل می رسد و…
فقط وقتی فکر میکردید دیگر هیچکس تریلر معماییای به بدی Midnight Lace نخواهد ساخت و روح طلایی داگلاس سیرک برای همیشه رفته، ریچارد راش با Color of Night میآید تا شبهای کسل شما را روشن کند. Color of Night فقط بد نیست؛ بدیاش حتی با کشمش هم آمیخته است.
اگر از معدود کسانی بودید که این فیلم را در سینما دیدند، احتمالاً داستان را به یاد...
فقط وقتی فکر میکردید دیگر هیچکس تریلر معماییای به بدی Midnight Lace نخواهد ساخت و روح طلایی داگلاس سیرک برای همیشه رفته، ریچارد راش با Color of Night میآید تا شبهای کسل شما را روشن کند. Color of Night فقط بد نیست؛ بدیاش حتی با کشمش هم آمیخته است.
اگر از معدود کسانی بودید که این فیلم را در سینما دیدند، احتمالاً داستان را به یاد دارید، اما برای آن همه میلیونها نفری که این «گنجینه» را از دست دادند، سریالی از ماجراها را مرور میکنیم.
بروس ویلیس نقش روانشناسی را بازی میکند. (الان دارید میخندید یا اجازه میدهید ادامه بدیم؟) ویلیس در بحران وجدان و اعتماد به نفس به سر میبرد چون یکی از مراجعانش بعد از زدن مقدار زیادی رژ لب از پنجره پرید. (همه میدانیم که زدن مقدار زیادی رژ لب نشانهٔ قطعی افسردگی خودکشی است، نه؟) به هر حال، ویلیس به لسآنجلس میرود تا دوست و همکارش اسکات باکولا را ببیند؛ باکولا او را به جلسهٔ گروهدرمانی میبرد تا ماجرا جدیتر شروع شود. یادتان میآید «The Bob Newhart Show» دههٔ هفتاد؟ جلسات گروهی آن برنامه به این خندهداری نبودند: اینجا یک نیوفیلیک، یک وسواسکار، یک دوقطبی، «پِرافِسر» و ماریآن داریم — خلاصه قضیه روشن است. باکولا در صحنهای که بیشتر شبیهِ روانیِ آلفرد هیچکاک است اما به شکلی بهطرز مضحکی اجرا شده کشته میشود. نکته غمانگیز اینکه باکولا با وجود توانایی و جذابیتش، تنها سی دقیقه بعد از فیلم کنار گذاشته میشود.
ویلیس در خانهٔ فوقالعادهٔ مدرن باکولا (پر از آثار هنری فاجعهبار) میماند، با اینکه کسی مدام او را تعقیب میکند و مار در صندوق پست میگذارد. (آیا هتلهای لسآنجلس اینقدر گراناند؟) همهچیز شبیه آن فیلم تلویزیونی است که عروسک شیطانی مدام دنبال کارن بلک میکرد و مرتب میگفت «یانی یانی یانی»، و به ذهنش هم نمیرسد که فقط میتواند آپارتمان را ترک کند.
بهجای خراب کردنِ طرح بهشدت غیرقابلباور و پراکنده برای شما، چند نمونه از آشفتگیهای بیمنطق را اشاره میکنیم: الف) مراجع ویلیس از برج اداری منهتن میپرد و عابران جیغووَرَس میزنند، در حالی که نیویورکیهای واقعی احتمالاً اول کیف او را برمیداشتند؛ ب) سه روز پس از کشتنِ روانشناس مشهور اسکات باکولا در دفتر وسط شهر، مراجعانش هنوز از ماجرا بیخبرند — خب، قبلاً هم فهمیدیم هتلهای لسآنجلس ارزان نیستند، اما لااقل باید یکی از روزنامهها یا شبکههای تلویزیونی خبر را پوشش داده باشد؛ ج) قلاب اصلی داستان — اینکه ویلیس بعد از دیدن خون مراجعش کورِ رنگی میشود — به هیچجا ختم نمیشود. واقعاً. دائم فکر میکنید لابد دلیل یا پیچشی به آن مرتبط است، اما هیچ اتفاقی نمیافتد.
فیلم یک جور خندهٔ بیوقفه است و نمیخواهیم همهٔ شوخیها را لو دهیم. وقتی فیلم را در سینما دیدیم، تماشاگران از ابتدای اولین صحنهٔ جنسی تا پایان آن میخندیدند؛ آن صحنه که در زیر آب رخ میدهد، بهاندازهٔ فیلمهای استرِر ویلیامز اروتیک نیست. آره، بخشهایی از بدن بروس ویلیس را میبینیم، هرچند نه به اندازهای که خودش دوست داشت.
بعد هم بازیها. حتی بازیگران نقشهای کوچک هم بیشازحد بازی میکنند. دنبال یک زنِ بدوننام که نقش یک فاحشه در ایستگاه پلیس را دارد باشید؛ فقط یک خط دیالوگ دارد اما آن را چنان با شور ادا میکند که شما را مبهوت میگذارد. حتی بازیگران قبلاً محترم هم کنترل خود را از دست میدهند؛ لزلی آن وارن (با یک کلاهگیس شِلی لانگ) مثل نسخهای نمایشی از بیلی برک میلرزد و میتپد، و روبن بلیدز چیزی شبیه تقلیدی از خِصوصِ خندهآورِ خِسته ارائه میدهد. در مقایسه با بقیهٔ بازیگران، ویلیس ظاهراً نمونهای از بازی زیرکانه و کمگویی است، اما واقعیت این است که او هم عملاً بازی نمیکرد.
و بعد جِین مارچ هست. خیلی زیادِ جِین مارچ. دیدن تلاش او برای همسطح شدن با بروس ویلیس باعث میشود قدر نقشآفرینی سایبل شپرد در آن سالها را بیشتر بدانید. جِین نیمی از فیلم را با هویتِ مبدّل به یک پسر نوجوان میگذراند. (چقدر سخت میشود او را تشخیص داد؟ دندانهایش برجستهاند! این زن میتواند ذرت را از میان یک نردهٔ چوبی بخورد!) اوضاع هرچه جلوتر میرود ابلهانهتر میشود تا فینال بزرگی که میخواهد حال و هوای هیچکاکی داشته باشد ولی بیشتر ما را به یاد فیلمهای صامت هارولد لوید میاندازد. با توجه به قهقهههای تماشاگران، تنها نبودیم. پس اگر افسردهاید Color of Night را تماشا کنید. فقط هنگام تماشای آن پاپکورن نخورید — مگر اینکه بلد باشید مانور هایملیخ را انجام دهید.
به ندرت پیش میآید فیلمی از افزوده شدن زمان بهره ببرد؛ Color of Night تقریباً استثنایی است که قاعده را تایید میکند. طبق اشارهای که در TV Tropes آمده، نسخهٔ کارگردان (که حدود بیست دقیقه از نسخهٔ سینمایی طولانیتر است) «بخش زیادی از طنز فیلم را بازگرداند.» اما حتی با این افزودهها هم بهاندازهٔ کافی طنز بازنگشته؛ اگر فیلم واقعاً پتانسیل کمدیاش را میپذیرفت، میتوانست «نِیکِد گانِ» تریلرهای اروتیک باشد.
کمتر از سه دقیقه پس از آنکه بهطور استعاری به کورِ رنگی متهم میشود، روانشناس بیل کاپا (بروس ویلیس) عملاً کور رنگی میشود. اینکه این را «پیشنمایی» بنامیم به پیشوندها توهین میکند. بیل توانایی دیدن رنگ قرمز را وقتی یکی از مراجعانش از پنجره بیرون میپرد از دست میدهد (عروسکی که نقش قربانی را بازی میکند آنقدر خشک است که انگار هر لحظه ممکن است آرام سر بخورد و برود).
وقتی زن روی خیابان میافتد، نما از زیر صورتِ خونآلود اوست؛ چیزی شبیه نمای استخرِ Sunset Boulevard، با این تفاوت که بهجای نگاه از پشت آب انگار داریم از خلال آسفالت نگاه میکنیم.
بیل پریشانحال به لسآنجلس میرود تا دوست و همکارش باب مور (اسکات باکولا) را ببیند. باب از بیل دعوت میکند در جلسهٔ گروهدرمانی شرکت کند، جایی که یکی از مراجعان با سرگرمی متوجه میشود بیل یک جوراب قرمز و یک جوراب سبز پوشیده — که البته فقط کمی مسخرهتر از این بود که هر رنگ واقعاً با دیگری جور باشد.
بهزودی باب در صحنهای به قتل میرسد که چندان از اولین Scary Movie دور نیست، و این صحنه با شکستن یک در شیشهای به اوج میرسد — خب، در واقع او آنقدرها هم از در رد نمیشود، بلکه بهآهستگی روی آن خم میشود و در همان لحظه در مثل شیشهٔ قند فرو میریزد، مگر برای یک تکهٔ خاص که بزرگتر و محکمتر از بقیه است؛ بهقدری که باب بدبخت ناچار میشود خودش را به آن تکه فرو کند.
تمام پنج عضو گروه درمانیِ باب مظنوناند، هرچند متأسفانه فقط دو نفر واقعاً طعمهٔ آشکارِ گمراهکنندهاند. حال اگر فیلمِ کمتری خودش را جدی گرفته بود، طنزی دربارهٔ ناتوانی بیل در شناساییِ «قرمزِ» فریبنده خود به خود نوشته میشد؛ همینطور اگر تمام گروه از «مظنونین همیشگی» تشکیل شده بود میتوانست خندهدار باشد (مثلاً چرا تد لوین و تام نونان با براد دوریف و لنس هِنریکسن ترکیب نمیشدند؟).
بیل جای باب را میگیرد و در این میان هدف چند تلاش ترور ناخواسته و خندهدار میشود، از جمله ترکیبی از بدلکاریهای ماشینی و تلههای پیشبینیپذیر — و چه کسی مارِ زنگی در صندوق پست را فراموش میکند؟
در مورد صحنههای جنسی، معمولاً اینطور است که اگر بخواهی هم نمیتوانی سکس را خندهدار کنی؛ اما کارگردان ریچارد راش حتی سعی هم نکرده، و به همین خاطر است که از جمله صحنههای عجیب، یک تانک اسباببازی بهعنوان آلت جنسی استفاده میشود (دو برابر عجیبی اینکه این در یک وان حمام رخ میدهد، پس آیا نباید کشتی اسباببازی باشد؟)، و صحنهای که هرچند بازیگر بیرون از قاب است، شما دقیقاً لحظهای را میشنوید که بیل با ناله به قلهٔ لذت میرسد — صدای قابلبرگشتنبودنی.
آه، و یک کارآگاه مقتدای طعنهآمیز هست که روبن بلیدز بازیاش میکند و در لحظهای از خودآگاهی نزدیک به خوداقلّابی، بیرحمانه دیگر شخصیتها را برای حماقتشان مسخره میکند («به نام خدا چگونه ممکن است همهٔ شما با همان زن بیرون میرفتید و خبر نداشتید؟ هیچ سرنخی نداشتید؟ … من میخواهم با کتاب رکوردهای گینس تماس بگیرم چون فکر میکنم این زن شایستهٔ ثبت است. و میخواهم مطمئن شوم نام همهٔ شما هم ذکر شود تا همگی در این افتخار شریک باشید»). دقیقاً همان چیزی است که این فیلم نیاز داشت؛ بیشتر حالوهوای Hudson Hawk و کمتر فضای Striking Distance.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران