داستان فیلم درباره ی بازیگری افول کرده به نام ریگن است که سابقاً نقش اَبَرقهرمانی به نام “مرد پرنده” را ایفا می کرده و شهرت و محبوبیت بسیاری داشته است. اما اکنون با فراموشی این فیلم ، زندگی هنری او نیز افول کرده و کمتر فردی است که به مانند گذشته به او بها دهد. از این رو ریگن قصد دارد با اجرای نمایشی بار دیگر در کانون توجه قرار بگیرد. اما…
داستان فیلم درباره ی بازیگری افول کرده به نام ریگن است که سابقاً نقش اَبَرقهرمانی به نام “مرد پرنده” را ایفا می کرده و شهرت و محبوبیت بسیاری داشته است. اما اکنون با فراموشی این فیلم ، زندگی هنری او نیز افول کرده و کمتر فردی است که به مانند گذشته به او بها دهد. از این رو ریگن قصد دارد با اجرای نمایشی بار دیگر در کانون توجه قرار بگیرد. اما…
«خیزشِ خودجوش» یا (شانسِ کور)
عادلانه نیست.
من ریموند کارور را دوست دارم؛ نماهای بلند را، تئاتر را، بتمن را، بامها و کوچههای نیویورک را، تلفیق لایههای خودارجاعیِ داستان، خیالپردازیهای هذیانآمیز، فرایند خلاقه، لجستیک دیوانهوار فیلمبرداریهای پیدرپی، ترکیب بیدرز فضاهای متغیر، قدم گذاشتن در فضاهای ذهنی ناتمام، نمایش دیوانگیِ انفرادی و انتظار طاقتفرسای بودن، داوری شدن، هو شدن، نبودن، از هم پاشیدن، محرکهای توهمآور، افسردگیهای وجودی، سوررئالیسم...
«خیزشِ خودجوش» یا (شانسِ کور)
عادلانه نیست.
من ریموند کارور را دوست دارم؛ نماهای بلند را، تئاتر را، بتمن را، بامها و کوچههای نیویورک را، تلفیق لایههای خودارجاعیِ داستان، خیالپردازیهای هذیانآمیز، فرایند خلاقه، لجستیک دیوانهوار فیلمبرداریهای پیدرپی، ترکیب بیدرز فضاهای متغیر، قدم گذاشتن در فضاهای ذهنی ناتمام، نمایش دیوانگیِ انفرادی و انتظار طاقتفرسای بودن، داوری شدن، هو شدن، نبودن، از هم پاشیدن، محرکهای توهمآور، افسردگیهای وجودی، سوررئالیسم جادویی، خشم تلهکینتیک، رؤیاهای پرواز، دادوبیدادها، نفسِ شکننده اما شکستناپذیر نفسِ انسانی، هرجومرجِ بینقصی که ساخته شده، اوجِ مکرری که به پایانِ همهچیز میانجامد — از کجا دارد آن درامِ بداههنوازیِ لعنتی میآید؟ — اوه آنجاست، اینجا هست، چقدر مضحک، متوقفش نکنید، نما باید ادامه پیدا کند، نمایش باید ادامه پیدا کند. «تو مهم نیستی، بهش عادت کن»، او گفت، اما حجم اضطراب او را درهم میکوبد؛ بسته به خیالِ پرمانندی، یادآوریِ آزاردهندهای از آنچه زمانی بود یا میتوانست باشد، امتناع از باور اینکه برای اوج گرفتن دیر شده، با این حال توسط زمان و جاذبه زمینگیر شده، گرفتار در قصهای، درون ساختگی زندانی، «تو بازیگری، عزیزم»، دیگری میگوید، «تو هیچ وقاری نداری» و همه بازیگران در میداناند؛ کیتون و استون متمرکزند، درد را میشناسند، وانمود میکنند که اهمیتی نمیدهد یا وانمود میکنند که مهماند، ناکامی در اصالت، بازی در بازی، متا-بازی، متا-داستان، متا-فیلم با پیامی متا-نقدی: بله، همهمان بههمریخته و پیچیدهایم، اما پس از آنکه برای تحقیرِ فریب، بینیات را نشانه میگیری، با کنار زدنِ نقاب جهالتِ غیرمنتظره، لایههای ریا و خودبزرگبینی را میکَنَی، ممکن است یک لحظه خالص و ساده از بیگناهی را پیدا کنی.
عادلانه نیست. من این چیز را عاشقام!
------------------------
اول از همه بگذارید بگویم من اکثر فیلمهایی را که نائومی واتس در آنها بازی میکند دوست دارم و فکر میکردم این فیلم هم خوب باشد — بهخصوص که امتیازات بالایی دارد — اما فریبِ بازیگران مشهورِ حاضر در فیلم را نخورید. این فیلم اصلاً خوب نیست. نه، کاملاً آشغال است. قرار بوده کمدی باشد، اما حتی یک بار هم نخندیدم. همهچیز شلوغ و بیسر و سامان است. فیلم را شروع کردم و بیش از ۳۰ دقیقه نتوانستم تحمل کنم؛ آنقدر خستهکننده و بیعلاقهکننده بود که خوابم برد. باورم نمیشود مردم به این فیلم نمرهٔ بالا میدهند و بدتر از آن — این فیلم اسکار برده. این بار دیگر ثابت میکند که رتبهها و اسکار همیشه دقیق نیستند.
------------------------
این فیلم داستان بازیگری از ردهخارج به نام ریگان تامسون (با اجرای درخشان مایکل کیتون) را روایت میکند که زمانی ستارهٔ یک مجموعهٔ ابرقهرمانی بهنام «بردمن» بوده. ما مسیر او را در راهِ ساخت یک نمایش برادوی میبینیم؛ از تمرینها و خوانشهای اولیه شروع میشود و ادامه مییابد. آنچه رخ میدهد، کاوشی درخشان و کنایهآمیز دربارهٔ فرهنگ شهرت است.
میتوان «بردمن» را عملاً بهعنوان یک پلانسکانس پیوسته درنظر گرفت. دوربین پیوسته در میان بازیگران و کنش میچرخد و تماشاگر را کاملاً در منظر شخصیتها (عمدتاً ریگان) فرو میبرد. نماى افتتاحیه همچون صحنهای از «بوگی نایتس» پاول توماس اندرسون، بهطرز جذابی روایتی روان و صیقلی را پایهگذاری میکند و در همین حال بازیگران و گفتوگوهای سرگرمکنندهٔ آنها را در جریان تمرین معرفی مینماید که پیامدهایی طنزآمیز دارد.
ویرایش در سراسر فیلم تقریباً بینقص است و هنگام گذار از صحنهای به صحنهٔ دیگر اثری گیجکننده ایجاد میکند، شبیه به «غیرقابلبرگشت» گاسپر نوئه. «بردمن» همچنین جلوههای ویژهٔ خارقالعادهای دارد، مثلاً وقتی ریگان (کیتون) تنهاست و از جانب هویت خودشیفتهاش تحریک میشود. فیلم با طرح پرسش از تماشاگر دربارهٔ خواستههایش، فیلمهای اکشن بلاکباستر را به نوعی نشان میدهد که هم هیجان و عظمت ژانر را در بر میگیرد و هم به قراردادهای آن طعنه میزند.
موسیقی در بسیاری از بخشها کمینه است تا بر دیالوگ و موقعیتها تأکید شود، اما گاهی یک ریف درام بداهه و نامنظم شنیده میشود (گاهی با حضور نوازنده روی صحنه) که کاملاً به ویژگیهای عجیب و بیپروای فیلم میافزاید.
فیلمنامه بسیار پیچیده نوشته شده و شامل سخنرانیهای فلسفیِ عمیق دربارهٔ هنر، شهرت و نقد است. مونولوگها و مناظراتی در فیلم هست که باورهای محوری اثر را باز میکنند، مانند سخنرانی ریگان در اجرای نمایش ریموند کارور «دربارهٔ عشق وقتی حرف میزنیم دربارهٔ عشق».
تمام روایت فیلم بسیار گیرا و جذاب است. ترکیبِ کمدی و تلخی بهخوبی انجام شده و فرازونشیبها و ابهاماتِ بسیاری در سراسر فیلم وجود دارد که میتوان مدتها دربارهٔ آنها تحلیل و تفسیر کرد.
مایکل کیتون در نقش اصلی فوقالعاده است و اجرایی ارائه میدهد که میتواند احیای بزرگی برای کارنامهاش باشد (جیغِ او برای من از نکات برجسته فیلم است). شباهتهای بین مسیر شغلی شخصیت و کارنامهٔ کیتون قطعاً تصادفی نیست و به اجرا لبهٔ بیشتری میدهد. ادوارد نورتون نقش بازیگری روشمحور و دشوار (مایک شاینر) را دارد؛ او آزاردهنده، متکبر و مغرور است و نورتون در نقشپردازی پلیدی و خودبزرگبینیِ این شخصیت، فوقالعاده عمل میکند.
فیلم بسیار دربارهٔ بازیگرهاست. خودشیفتگیِ بازیگری در دو اجرای مرکزی بهخوبی برجسته شده، و بازیگران دیگری هم هستند که در رساندن معنای فیلم کمک میکنند، مثل اما استون، زک گالیفیاناکیس، آندریا رایزبرو و نائومی واتس.
در مجموع، «بردمن» فیلمی فوقالعاده است؛ پر از پاتوس و تصاویر عمیق و در عین حال کاملاً تماشاگر را سرگرم نگه میدارد.
امتیاز: 4.5 از 5
------------------------
«من هیچم. حتی اینجا هم نیستم.»
داستان «بردمن» دربارهٔ بازیگری فرورفته در زوال (مایکل کیتون) است — کسی که برای ایفا یک ابرقهرمان نمادین شهرت داشته — و تلاشی که برای بهروی صحنه بردن یک نمایش برادوی میکند. در روزهای منتهی به شب افتتاحیه او با غرور خود میجنگد و بهدنبال بازیابی خانواده، حرفه و خویشتنِ خود است.
باید بگویم این فیلم یکی از موردانتظارترین آثارم در سال ۲۰۱۴ بود. هر وقت واقعاً دلم برای دیدن فیلمی شور میزند، گاهی باید مدتها صبر کنم تا فرصت دیدنش پیش آید. از سپتامبر که منتظرش بودم، حالا که بالاخره دیدمش میتوانم با اطمینان بگویم «بردمن» یکی از بهترین فیلمهای ۲۰۱۴ است.
همیشه فکر میکردم مایکل کیتون بازیگری است که نقشهای گوناگون را انتخاب میکند چون میخواهد نشان دهد هنوز چیزی برای عرضه دارد. سال قبل در دو فیلم نسبتاً ضعیف ظاهر شده بود و آن آثار باعث شده بودند کیتون مثل کسی بهنظر برسد که فقط برای کسب درآمد بازی کرده است. تا اینکه این فیلم را دیدم و اجرای او را تماشا کردم و به خودم گفتم «آیا این بهترین اجرای کیتونی نیست که تا به حال دیدهام؟» احتمالاً هست؛ او در این فیلم بهترین اجرای دوران کارش را ارائه میدهد. شخصیت او در فیلم شبیه بازیگری ست که روزگاری همهچیز را داشته — توجه منتقدان و طرفداران — و در عین حال باز هم همان ویژگیهای همیشگی کیتون را دارد، اما صحنههایی که واقعاً خودِ شخصیت را بازی میکند (اگر دقیق بنگری، انگار دارد خودش را بازی میکند) نشان از اجرای قوی و باورپذیر او دارد که گاهی مرا به روزهای خوبِ گذشته میبرد. دربارهٔ احتمال جایزهٔ اسکار برای او حرف و شایعات زیادی بود و تعجبی ندارد اگر ببرد، چون سزاوار است. کار کیتون عالی است.
ادوارد نورتون هم در فیلم است و نقش بازیگری سختگیر و سرکش را بازی میکند که گاهی دیالوگها یا دستورات کارگردان را جدی نمیگیرد. نورتون در آثار قبلیاش ثابت کرده بازیگر فوقالعادهای است و در این فیلم هم اجرای او درخشان و بینقص است.
اما استون هم در فیلم حضور دارد و مانند سایر بازیگران برجسته، بازیاش عالی و دیدنی است. این نقش برای او فرصتی برای درخشش بیشتر از اجراهای آرامش در فیلمهای قبلی فراهم کرده است. نائومی واتس و زک گالیفیاناکیس هم کار خود را خوب انجام دادهاند.
تمام فیلم طوری فیلمبرداری شده که گویی همهچیز در یک پلانِ پیوسته رخ میدهد و این ایده ذهنم را منفجر کرد. صحنههایی بودند که واقعاً فکر کردم «خدای من، آیا این تکپلان است؟» میتوانم تصور کنم فشار و تلاش و تعداد برداشتهایی که برای گرفتنِ چنین نماهایی لازم بوده؛ نتیجه اما کاملاً ارزشش را داشت چون نمیتوانستم چشم از صفحه بردارم. سینماتوگرافی زیبا و تدوین تأثیرگذار فیلم واقعاً چشمنواز است.
فیلم پیامی درخشان دربارهٔ منتقدان سینما دارد که روی صورتت کوفته نمیشود؛ بهطور طبیعی در دل داستان جای میگیرد. صحنهای بیاسپویلر هست که در آن شخصیت مایکل کیتون که احتمالاً منتقد نمایش را پیش از دیدن اثر مورد انتقاد قرار میدهد، با هیجان دربارهٔ سبکِ نوشتنِ او حرف میزند؛ صحنهای که احتمالاً از بهترین فریادها/تنشها در تاریخ سینماست و کیتون در آن نشان میدهد بازیگر چقدر توانمند است.
از نظرِ مشکلات: راستش بهصراحت بگویم مشکل خاصی ندیدم.
من این فیلم را دوست داشتم و صادقانه میگویم که «بردمن» تنها بهترین فیلمِ سال نیست، بلکه نمونهای از فیلمسازی بینقص است. «بردمن» و «ویپلش» دو فیلمی هستند که قویاً توصیهاشان میکنم؛ این دو از فیلمهای موردعلاقهٔ من در ۲۰۱۴اند.
------------------------
برای دیدن این فیلم دو دلیل من را جذب کرد: اولاً، مایکل کیتون. بهطور کلی وقتی او در فیلمی هست، ارزش دیدن را دارد. دوماً، ایدهٔ نمایش در نمایش — تولید صحنهای که شخصیتِ فیلم روی آن کار میکند و بر پایهٔ یکی از داستانکهای واقعی ریموند کارور است. وقتی سالها پیش شروع به نوشتن داستان کوتاه و رمان کردم، از سبک مختصر و دیالوگهای واقعگرایانهٔ کارور تأثیر گرفتم. میدانم این داستان کوتاه قبلاً هم در چند فیلم کوتاه استفاده شده.
فکر نمیکنم این فیلم را در زمرهٔ آثار مستقل بدانند، اما بهنظرم آن حال و هوا را دارد: چسبیدن به واقعیات زمخت و درعینحال فانتزیِ کتابهای کمیک، اندیشههای فلسفی شخصیتها، و فقدان پایانی مشخص — همه اینها به من حس فیلم مستقل میدهد.
از تماشای آن نتیجه نگرفتم که فیلمی عالی است؛ بیشتر جاهایی جالب و بازیها خوب بودند. متأسفانه اکثر شخصیتها را دوست نداشتم، با چند استثنا مثل همسر/نامزد سابق کنارگذاشتهشده. هرچقدر هم استانداردهای تولید و بازیگری قوی باشند، این فیلم برای من ثابت کرد که همذاتپنداری با شخصیتها و کیفیت نگارش هنوز هم اهمیت زیادی دارد. و بهعنوان نویسنده (البته با کیفیتی پایینتر، اعتراف میکنم)، از این که این را فهمیدم، احساس آسودگی کردم.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران