درباره یک مجسمهساز به نام لیزی (با بازی میشل ویلیامز) است که برای افتتاح یک نمایشگاه جدید آماده میشود اما تشویش و آشفتگی وجود او را فراگرفته است. در این میان او تلاش میکند تا میان حرفه خود با زندگی روزمره، خانواده و دوستانش، تعادل ایجاد کند اما…
درباره یک مجسمهساز به نام لیزی (با بازی میشل ویلیامز) است که برای افتتاح یک نمایشگاه جدید آماده میشود اما تشویش و آشفتگی وجود او را فراگرفته است. در این میان او تلاش میکند تا میان حرفه خود با زندگی روزمره، خانواده و دوستانش، تعادل ایجاد کند اما…
هرگاه با فیلمی مواجه میشوم که مثل برهنهبودنِ امپراتور است، احساس میکنم باید آن را فریاد بزنم — کاری که با میل نسبت به تازهترین کمدیدرامِ کارگردان کِلی رایشارتد انجام میدهم. این اثر کند، درونگرا، مینیمالیستی و اغلب نامفهوم، «داستان» (اگر بتوان آن را داستان خواند) یک هنرمند مجسمهساز سرامیک در پورتلند (میشل ویلیامز) را روایت میکند که در آستانهٔ نمایشگاهی باید آثارش را آماده...
هرگاه با فیلمی مواجه میشوم که مثل برهنهبودنِ امپراتور است، احساس میکنم باید آن را فریاد بزنم — کاری که با میل نسبت به تازهترین کمدیدرامِ کارگردان کِلی رایشارتد انجام میدهم. این اثر کند، درونگرا، مینیمالیستی و اغلب نامفهوم، «داستان» (اگر بتوان آن را داستان خواند) یک هنرمند مجسمهساز سرامیک در پورتلند (میشل ویلیامز) را روایت میکند که در آستانهٔ نمایشگاهی باید آثارش را آماده کند، اما با بار مزاحمِ بحرانهای پیشپاافتادهٔ خانوادگی و مسائل جنجالی اما عمدتاً بیپشتوانهٔ خانوادگی مواجه است. اما در فیلم اتفاق چندانی رخ نمیدهد و روایت بیشتر به نمایش آثار هنری فیلم بدل شده تا وسیلهای برای پیشبرد یک خطِ داستانی مشخص؛ مشکلی که با نبود پیشزمینهٔ معنادار و توسعهٔ شخصیتها تشدید شده است (احتمالاً منظورشان از «با ظرافت» همین است). در واقع وقتی میبینید جذابترین و واضحترین شخصیتها در فیلم یک گربهٔ خانگی و یک کبوتر زخمیاند، میتوان فهمید فیلم در چه وضعیتی است. تلاشهای ضعیف فیلم برای ایجاد شوخی هم تقریباً همیشه بیثمرند و اغلب از خشکیِ بیاهمیتی برخوردارند. اذیتکننده است که اثری تا این حد ناپخته بیدلیل مورد تحسین و تمجیدهای اغراقشده قرار گیرد. این وضع را در بسیاری از آثار دیگر این فیلمساز هم دیدهام، اما «Showing Up» نقطهٔ پایینی جدید در کارنامهٔ اوست. حتی گروه بازیگران تحسینشده — از جمله میشل ویلیامز، هانگ چو، جاد هیرش، آماندا پلامر و مریآن پلنکت — که تنها نکتهٔ قابلتوجه فیلماند، قادر نیستند آن را از نارساییهای ذاتیاش نجات دهند. سینمای تجربی چیز دیگری است، اما فیلمسازیِ نامتمرکز، بیهدف و شبیه جریانِ ذهن، چیزِ دیگریست.
هرچه تلاش کردم، نتوانستم با سبکِ دلخوری و کمحرفِ میشل ویلیامز ارتباط برقرار کنم. او همیشه برایم چندان تأثیرگذار نبوده و اینجا هم تفاوتی ندارد. اینبار او در نقش «لیزی» است؛ گربهاش با کبوتر درگیر میشود و او کبوتر را از خانه بیرون میاندازد، اما کبوتر توسط همسایه/صاحبخانهاش «جو» (هانگ چو) نجات مییابد. حالا لیزی ظاهراً بیش از مشکلِ کمبود آبگرمِ مستأجرش، نگرانِ این «موشِ بالدار» است. خیلی زود این دو نفر مسئولیتِ کمک به بهبود بالِ زخمیِ پرنده را برعهده میگیرند و لیزی هم آمادهٔ نمایش آثارش میشود. این ده دقیقهٔ اول است؛ از آن پس مسیر دراماتیکِ آشناتری را طی میکنیم: کمی بحران نسبتاً سرگرمکننده و سپس بارِ مسائل خانوادگی که باید حل شود. به نظرم ستارهٔ بیچونوچرای این داستان کشدار و اندکی تکراری، خودِ پرنده است؛ گویا او بیش از بازیگرانِ اصلی از روندِ روایت باخبر است و بهتر میداند داستان به کجا میرسد. فیلم تا حدی خوب ساخته شده، اما کلیتِ آن بیهدف به نظر میرسد. از واقعگرایی و ارتباطِ ملموس با مخاطب بیبهره است و اگرچه هرگز خستهکننده نمیشود، کمطنز و کمخاطره است و آنقدر جذابیت ندارد که تماشای آن در سینما را توصیه کنم.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران