«راوی» (نورتن)، جوانی پریشان حال پی می برد که به کمک مشت بازی با دست های برهنه، بیش از هر زمان دیگری احساس زنده بودن می کند. او و «تایلر دردن» (پیت) که به دوستانی صمیمی تبدیل شده اند، هفته ای یک بار با هم ملاقات می کنند تا با هم مشت بازی کنند. در حالی که افراد دیگری هم به باشگاه شان می پیوندند، محفل شان به رغم آن که رازی است بین شرکت کننده هایش، شهرت و محبوبیت یک باشگاه زیرزمینی را پیدا می کند.
«راوی» (نورتن)، جوانی پریشان حال پی می برد که به کمک مشت بازی با دست های برهنه، بیش از هر زمان دیگری احساس زنده بودن می کند. او و «تایلر دردن» (پیت) که به دوستانی صمیمی تبدیل شده اند، هفته ای یک بار با هم ملاقات می کنند تا با هم مشت بازی کنند. در حالی که افراد دیگری هم به باشگاه شان می پیوندند، محفل شان به رغم آن که رازی است بین شرکت کننده هایش، شهرت و محبوبیت یک باشگاه زیرزمینی را پیدا می کند.
فیلم خیلی عالیایه. نشون میده یه آدم دیوونه چهکار میتونه با قانعکردن بقیهٔ دیوونهها بکنه. هر کسی باید چیزی برای باور کردن داشته باشه. من عیسی مسیح رو پیشنهاد میکنم، اما اونا تایر دِردن رو میخوان.
جزو پنج فیلم موردعلاقهٔ من در همهٔ ادواره. داستان عالیه و فیلمی که میتونی بارها و بارها ببینی.
دیوید فینچر بعد از شش سال فیلم جدیدش «منک» رو روی نتفلیکس منتشر...
فیلم خیلی عالیایه. نشون میده یه آدم دیوونه چهکار میتونه با قانعکردن بقیهٔ دیوونهها بکنه. هر کسی باید چیزی برای باور کردن داشته باشه. من عیسی مسیح رو پیشنهاد میکنم، اما اونا تایر دِردن رو میخوان.
جزو پنج فیلم موردعلاقهٔ من در همهٔ ادواره. داستان عالیه و فیلمی که میتونی بارها و بارها ببینی.
دیوید فینچر بعد از شش سال فیلم جدیدش «منک» رو روی نتفلیکس منتشر کرد؛ به همین خاطر این هفته پنج تا از فیلمهای فینچر رو مرور میکنم. «سِون» اولین بود و حالا وقتِ یکی از تأثیرگذارترین فیلمهای دههٔ ۹۰، «فایت کلاب»، رسیده. این بازبینیِ یکی دیگه از کلاسیکهای سینماست که هرگز مثل بسیاری از مردم نتونستم عاشق مطلقش بشم. وقتی فیلم در سال ۱۹۹۹ اکران شد، منتقدها خیلی تقسیم شده بودند و در گیشه موفق نبود. با گذشت زمان اما از طریق رسانههای خانگی دنبالۀ فرقهای پیدا کرد؛ هنوز هم فیلمی بحثبرانگیز محسوب میشه، که با توجه به حضور فینچر چیز عجیبی هم نیست.
با وجود اینکه سومین یا چهارمین باره که این داستان رو میبینم، نظرم تغییر چندانی نکرده که تو کارنامهٔ فیلمدیدنم کمی غیرعادیه. معمولاً بعد از چند بازبینی نگرشم کمی فرق میکنه، اما دربارهٔ «فایت کلاب» نظرم از اولین تماشای فیلم ثابت مانده. واقعاً از فیلم لذت میبرم، ولی نمیتونم بگم ازش کاملاً منفورم؛ یعنی دوستش دارم اما عاشق مطلق نیستم. چون این مورد خاصه، از چیزهایی که بعد از این همه بار هم منو آزار میده شروع میکنم — چیزی که به ندرت تو نقدهام اول اشاره میکنم چون معمولاً چیزای بد رو آخر میذارم.
بدون لو دادن جزئیات، یک پیچش روایی حیاتی بعد از مدتی پیش میآد که من فقط از اجراش لذت بردم، نه از تأثیرش روی روایت. فیلمنامهٔ جیم اَهلز روی دوستی شخصیتهای اصلی تکیه داره تا داستان رو جلو ببره، و در دو پارهٔ اول فینچر سرنخهای نهچندان ظریفی برای یک افشاگری بزرگ میذاره که در نهایت آغازگر پردهٔ سوم میشه. این محور داستانی بهطرز درخشانی اجرا شده و هنوز نحوهٔ ارائهاش—چه در دیالوگ و چه در اجرا—منو شگفتزده میکنه. با این حال تأثیرش روی هر بینندهٔ کمتوجه یا دقیق تقریباً صفره، چون شواهد واضحی به این رخداد اشاره میکنن.
نمیخوام شبیه اون تماشاگر کلیشهای باشم که میگه «من پیچش رو حدس زدم پس همهچی افتضاحه.» همانطور که گفتم، در طول پردهٔ سوم کاملاً شیفتهٔ فیلم باقی موندم. با این وجود مدت زمان فیلم کوتاه نیست و فینچر زمان زیادی رو صرف ساختن ایدهای میکنه که عامل غافلگیریش حتی قبل از نیمهٔ فیلم از بین میره. دیدگاه قهرمان رو عوض میکنه، بیننده رو از مسیر قابلپیشبینی اما سرگرمکنندهای عبور میده و پایانی قدرتمند و معنادار میسازه. اما شخصاً احساس نمیکنم وقتی که در دو پردهٔ اول صرف شده بهطور کامل در پایان جبران شده… لااقل نه بهطور کامل.
پردۀ دوم همچنین دورههایی داره که انرژیش کم میشه بهخاطر سکانسهای تکراری و تعداد زائدی از فلشبکها. باز هم حس میکنم فینچر کاملاً به تماشاگر اعتماد نداشته، برخلاف روشش در «سِون» که مسئولیت بزرگتری رو به تخیل بیننده واگذار کرده بود و صحنههای قتل رو برای تصور تماشاچی باقی گذاشته بود. در «فایت کلاب» همچنان ابهام و دیالوگ ضمنی وجود داره، اما حتی قبل از پردهٔ سوم تلاشهایی برای توضیح بیش از حد بعضی بخشهای روایت دیده میشه که ای کاش مبهمتر باقی میموندند.
خلاصهٔ انتقادات کافی است؛ یادتون باشه: من واقعاً این فیلم رو خیلی دوست دارم. فینچر و اَهلز داستانی پُر از تمها و نقدهای اجتماعی ساختند. از نظریهٔ مصرفگرایی تا مؤلفهٔ روانشناسانه دربارهٔ وضعیت ذهنی ادوارد نورتون، هر پیام به شکل روانی به مخاطب منتقل میشه. خودم هم زمانی خواستم که کسی دیگه باشم؛ کسی که تمام رویاهاشو محقق کرده و احساس رضایت مطلق داره. کنار آمدن با ناتوانی در تبدیل شدن به آن «کامل» میتونه بسیار دردناک و افسردهکننده باشه و بسته به فرد تفاوت زیادی داره.
«فایت کلاب» مسئلهٔ سلامت روان و پذیرش خود رو به روشی بدیع مطرح میکنه، احساسات نورتون رو بهخوبی ثبت میکنه و افکارش رو از طریق یکی از بهترین روایتهای تاریخ سینما منتقل میکنه. نگاه فیلم به دنیای مصرفگرایی بیتردید جالب و بخش مهمی از اوج داستانه. با وجود مشکلاتی که بالا گفتم، فیلمنامهٔ اَهلز خیلی خوب نوشته شده و گفتگوهای بین نورتون و براد پیت واقعاً سرگرمکنندهاند. چه قابلپیشبینی و چه نه، داستان اصلی با اجرای درخشان فینچر بهخیلی خوبی پیش میره؛ فینچر دوباره نشون میده که از نظر فنی چقدر استادِ کارشه.
دوباره مشخص میشه که فاز پیشتولید بهاندازهٔ بقیهٔ مراحل مهمه. دقت فینچر در فیلمسازی از هر جنبهٔ فنی روی پرده قابلمشاهدهست. اینبار فینچر جف کرونینوث رو بهعنوان فیلمبردار آورد تا نهفقط اون فضای کمرنگ و واقعگرایانهای که فینچر دوست داره بسازن، بلکه صحنههای خشن و پرخونِ مبارزه رو هم به شکلی تحویل بدن که سرگرمی در بالاترین سطح حفظ بشه. با تدوینِ تمیز و منسجمِ جیمز هایگود، فیلم با وجود مدت طولانیِ خودش بهخوبی جریان پیدا میکنه. موسیقیِ داست برادرز فضای آلترناتیوی داره که به داستانگویی نامتعارف فیلم میخوره.
نورتون و براد پیت هم در نهایت حرف اول رو میزنن. کلیشهایه که بگیم دو بازیگر شیمی بینقص دارن، اما نورتون و پیت سطح این شیمی رو به جای دیگری میبرن. در دو نمایش جسمیمحور، هر دو اجراهای شایستهٔ جوایزی ارائه میدن که نقطهعطفی در کارنامهشون شدن. پیت یکی از نقشآفرینیهای کمتر دیدهشدهٔ خودش رو ارائه میده: طناز و در عین حال فوقالعاده خشن، سکانسهای مبارزهاش بهاندازهٔ دیالوگهاش عالیه. از طرف دیگه دیدن نورتون که تمامقد بازی میکنه تجربهٔ فوقالعادهایه؛ توصیف این اجرا که پر از لحظات قدرتمند شخصیتیِ احساسی هست کار سختیه. تشکر ویژه هم از هلنا بونهام کارتر که اجرای استثناییای داره.
در پایان، «فایت کلاب» و احتمالاً برای مدت طولانی پُرتناقشترین فیلم دیوید فینچر باقی میمونه. با کارگردانی و اجرأ درخشان، فینچر از فیلمنامهٔ لایهدار و نامتعارفِ جیم اَهلز برای پرداختن به موضوعاتی مثل مصرفگرایی، رفتار اجتماعی و سلامت روان استفاده میکنه و پیامهایی معنادار ولی بحثبرانگیز منتقل میکنه. از نظر فنی فیلم تقریباً بینقصه: از فیلمبرداری و طراحی صحنهٔ اصیلِ مخصوص فینچر تا موسیقی منحصربهفرد، همهچیز با تدوین عالی بهخوبی جریان پیدا میکنه. متأسفانه من جزو اون گروهی نیستم که این فیلم رو کاملاً دوست داشته باشن. استفادهٔ بیش از حد (و گاهی غیرضروری) از فلشبکها کمکی نمیکنه، اما مشکل اصلی برای من انبوهِ ساخت و پردازیایه که با سرنخهای بیشازحد روشن به یک پیچش مهم (هرچند نهچندان غافلگیرکننده) ختم میشه و بخشهایی از لذت تماشا رو کم میکنه. کاش فیلمنامه بعضی نکات رو مبهمتر نگه میداشت، اما براد پیت و ادوارد نورتون با اجراهای شگفتآورشون فیلم رو آنقدر بالا میبرن که این ایرادات کوچک مانعِ توصیهٔ من برای دیدن یکی از بهیادماندنیترین و شاخصترین فیلمهای تاریخ نمیشن.
امتیاز: A-
از این فیلم لذت نبردم، تقریباً هیچچیزش منو جذب نکرد، اما باز هم یهجورایی قدردانم که همهچیزش چطور کنار هم قرار میگیره. برای من فیلمی عجیب بود.
بهطور کلی «فایت کلاب» منو ناامید کرد. در واقع قبل از دیدنش خیلی اطلاعات نداشتم، اگرچه سالها دربارهش شنیده بودم؛ عمیقتر از چیزی بود که انتظار داشتم. متأسفانه هیچکدوم از بخشها برام سرگرمکننده نبود — راستش تماشا کردنش خستهکننده بود.
تنها صحنهای که یادم میآد ازش لذت بردم صحنهٔ آخره، و این رو منفی نمیگم چون شات پایانی عالیه؛ مشکل اینه که پیش از اون همهچیز برام کاری نکرد. با این حال نیت و هدف فیلم رو تا حدودی میپسندم؛ تونست بین حوصلهسررفتگیم کنجکاوی ایجاد کنه و ایدهٔ مرکزی رو روی کاغذ خوب میبینم، ولی در عمل نتونست با من ارتباط برقرار کنه.
براد پیت در نقش تایر خوبه، اما از نظر من ادوارد نورتون و هلنا بونهام کارتر اجرای میانمرتبی دارن. میت لاف هم در نقش باب جالب بود، حداقل برای من.
مشخصه که با افکارم در اقلیت مطلقم، هرکس نظر خودش رو داره، اما راستش نتونستم واردش بشم. با این حال تاحدی بهش امتیاز میدم؛ دادن 6 ستاره سنگینه، پس بهش 7 ستاره میدم.
تا بخش سوم فیلم نسبتاً بیطرف بودم، اما وقتی اوضاع واردِ مرحلهٔ روانشناختیِ هیجانانگیز شد حسِ «آمریکایی پَسِو» بهم دست داد. صحنۀ «اسمش رابرت پولسن بود» دقیقاً جایی بود که فیلم از 3 ستاره به 4.5 ستاره رفت. پیشنهاد میکنم و قصد دارم بعد از مدتی دوباره سراغش برم چون حس میکنم قابلیت بازبینی بیشتری نسبت به بسیاری فیلمهای مشابه داره.
کشف روشنی از طریق کتککاری متقابل
مرد سیسالهای در لسآنجلس کار یکنواخت اداری داره اما از بیخوابی رنج میبره (ادوارد نورتون). با شرکت در گروههای حمایتی که بهصورت نامتعارف به آنها علاقهمند شده، با زنی آشنا میشه (هلنا بونهام کارتر) و بهخصوص با مردی بیپروا که در حاشیهٔ شهر زندگی میکنه (براد پیت). آنها باشگاه زیرزمینیای راهاندازی میکنن که مردها دور هم جمع میشن و با کتککاریِ یکدیگر احساسات سرکوبشون رو خالی میکنن.
«فایت کلاب» (۱۹۹۹) شهرت زیادی بهعنوان یک فیلم کالتِ استایلیش داره و اغلب در فهرست بهترین فیلمها قرار میگیره. نیمهٔ اول بهاندازهٔ کافی سرگرمکننده، عجیب و بامزه است و تمهای جالبی رو بررسی میکنه: رهایی از تأثیر مادر و مادیگرایی، تبدیل شدن به بردۀ تبلیغات، شورش علیه یکنواختی خفهکنندهٔ زندگی، پیروی کورکورانه از رهبر کاریزماتیک، یافتن «وحشیِ درون»، تقابل دکتر جکیل و آقای کول، ماهیت «انقلابیون» بیقانون (که یادآورِ اراذل و اوباش است)، برخورد با تفسیرهای مربوط به همجنسگرایی و غیره.
همهٔ اینها قابل تحسینه. متأسفانه نیمهٔ دوم جذاب نیست. من حوصلهام سر رفت و منتظر تموم شدنش بودم. «دانی دارکو» هم همین مشکل رو داشت — شروعی امیدوارکننده با ایدههای باملاحظه اما جمعبندی خستهکننده. پیچشی که همه دربارهش تعریف میکنن در واقع چندان غافلگیرکننده نیست، هرچند نسبتاً جالبه.
علاوه بر این، دیدن مردها که بهشدت کتک میخورن فقط چند بار سرگرمکنندهست؛ بعد از اون تکراری میشه. ضمن اینکه واقعاً کتکخوردنِ مکرر چه روشنبینی یا روشنگریای به آدم میده؟ آیا داشتن دندانهای کنده، چشمهای کبود و جراحتهای متعدد زندگی کسی رو بهتر میکنه؟ فیلم تأکید زیادی روی اثرات بلندمدت جانبی این دعواها نمیکنه. تا حالا آدمی رو دیدید که سالها مشتزنی یا فوتبال حرفهای کرده و در پنجاهسالگی از دردهای دائمی رنج نبره؟
کالتهایی مثل «پالپ فیکشن» سزاوار تحسیناند و تاب مقاومت در برابر زمان رو دارن؛ این فیلم بیشتر بهخاطر نیمهٔ دوم نسبتاً کُند ناامیدکنندهست. اما بدون شک در سطح استعاری و نمادین اثرِ نابیه.
زمان فیلم ۲ ساعت و ۱۹ دقیقه است و در لسآنجلس فیلمبرداری شده.
ارزیابی: B-
جنون بیحد و مرز. سعی نکن منطق دیوانگی رو درک کنی، فقط از یه سواری دیوانهوار لذت ببر.
بهترین فیلمیه که دیدم، در عین حال سرم درد گرفت.
این قطعاً یکی از بزرگترین فیلمهای تمام اعصار از نظر سبک، روایت، زیباییشناسی و خلاقیته.
از زاویههای دوربین بسیار نامتعارف، جلوهها و افکتها استفاده کرده تا این فرهنگِ نیهیلیستی و آلترناتیوِ اواخر دههٔ ۹۰ و اوایل ۲۰۰۰ رو کاملاً به تصویر بکشه.
دیدگاههای خیلی عمیقی دربارهٔ سرمایهداری شرکتی اولیه که در دههٔ ۹۰ ظهور کرد داره و در بیان اعتقاداتش دربارهٔ آن دست و پا نمیزنه. پیامش دربارهٔ شرکتسالاری خیلی متقاعدکنندهست چون مستقیم به غرایز و خامبودنِ طبیعی مردان رجوع میکنه. کلیت فیلم خیلی خام و بیپردهست.
تنها آرزوی من اینه که طولانیتر میبود. این فیلم باید سه ساعته میبود. حتی اگر سه ساعته هم بود باز هم بهشیوهای استادانه تجربهای ارائه میداد و بهخوبی هر سکانس رو به دیگری پیوند میداد، هر گرهٔ داستانی رو باز میکرد و به سؤالها پاسخ میداد. در این فیلم سوالاتِ بیپاسخ زیادی باقی نمیمونه؛ همهچیز حسابشده و سرد است؛ درست مثل قهرمان اصلی فیلم، تایر دردن.
حتماً ببینید!
تعجب میکنم چقدر از این ممکنه از تخیل زندهٔ رابرت لوئیس استیونسون الهام گرفته شده باشه؟ ادوارد نورتون داستانی رو روایت میکنه که درواقع دربارهٔ خودشه. او از نه تا پنج کار میکنه ولی نمیتونه بخوابه. بعد از یک اشارهٔ ساده از پزشکش — که حاضر نیست داروی خوابآور تجویز کنه — شروع میکنه به رفتن به گروههای حمایتی شبانه. اونجا با دو نفر مهم آشنا میشه. اول «باب» (میت لاف) که تحت هورموندرمانی قرار گرفته و اتفاقاً این درمان بهش کمک کرده راحتتر اشک بریزه. بعد از کمی بغل کردن، این توانایی به راوی هم منتقل میشه و گریه انگار به خوابش کمک میکنه. موفقیت! بعد با «مارلا» (هلنا بونهام کارتر) آشنا میشه که او هم شبها از گروهی به گروه دیگر میره و بهجز میل به دونات و قهوهٔ رایگان بیماری دیگهای نداره. اونها نوعی رابطه برقرار میکنن و حتی قرار میذارن گروهها رو تقسیم کنن تا با هم تداخل نداشته باشن.
در یک پرواز زندگی او عمیقاً تغییر میکنه؛ کنارِ تولیدکنندهٔ صابونِ بسیار مطمئن بهنام «تایر دردن» (براد پیت) میشینه که دیدگاه جدیدی نسبت به زندگی بهش میده — خصوصاً وقتی که کاندوی او بهطور معناداری منفجر میشه و او با دوست جدیدش در یک محل شبیه اسکوات زندگی میکنه. «مرا بزن» از طرف دوستانش خواسته میشه؛ او هم ضربه رو پس میزنه و هر دو انگار از چرخهٔ خشنِ بعدی انرژی میگیرن. رابطهٔ اونها از ضرب و شتم تغذیه میکنه و خیلی زود مردهای دیگری رو برای «فایت کلاب» جذب میکنن. با رنگ و بوی مشتزنیِ قرن نوزدهم این جمع روزبهروز بزرگتر میشه و اعضا تقریبا رهبرانشون رو پرستش میکنن. از اینجا داستان کمی خارج از مسیر میره چون مشخص میشه عضویت در این گروهها قصدِ شرورانهتری رو دنبال میکنه. «دردن» شروع میکنه به طرد کردنِ دوستش و او هرچه بیشتر منزوی میشه وضعیت روانیش بدتر میشه. واقعاً چه خبره؟ کی کیه؟ حتی «مارلا» هم فکر میکنه او کنترلش رو از دست داده.
این فیلم خوابِ یک تمثیلپردازه. تقریباً هر جنبهای از رفتار شخصیتها رو میشه برای بررسی انتخابها، آزادیها، شورش، خودآگاهی و حتی عشق بهکار برد. دانستن اینکه پایان چی خواهد بود چندان سخت نیست، اما سفر پر از خشونتیه — که گاهی بیشتر حکم یک سوپاپ اطمینان روانی رو داره تا صرفاً شوخطبعانه بودن. اجرای نورتون شاید بهترین تلاش او تا به امروز باشه و با پیت که بین حکمت و شرارت نوسان میکنه، سینمایی فکرشونکننده ساخته شده که اگر بتونید در سالن سینما ببینید تجربهٔ بهتری خواهید داشت.
پیشنهاد میشه؛ کالتِ کلاسیکِ قرن بیستم.
اگر از جهتگیری استادانهٔ دیوید فینچر و تصویرِ «آلَفای» براد پیت حواسپرت نشید، میتونید متوجه بشید که موضوع فیلم نه شورش مردانِ آلفا بلکه رؤیای incelهاست — مردانی منزوی و ناتوان در شکلدادن به روابط عادی.
راوی: مزدبگیرِ گرفتار که به کاتالوگهای IKEA وسواس داره (علاقهٔ ویژه به مینیمالیسم مصرفی)، بهدنبال پیوندهای عاطفی ساختگی وارد گروههای حمایتی میشه، نه شریک داره نه دوست.
تایر: چدِ خوشقیافه با جذابیت بیزحمت، سلطهٔ جنسی، و صفر اضطراب اجتماعی — یک فانتزیِ مقابلهای.
مارلا: نقش زن بهعنوان پروپ در رواندرامی عاشق-نفرتی آنها. رابطهای بر پایهٔ احساسات خودآگاه نیست، فقط غریزهٔ پایه و تشدید حرکتی.
اعضای فایت کلاب: مزدبگیرانی بدون زندگی که تنها جایی رو پیدا میکنن که بتونن تستسترون و آدرنالین رو از طریق خشونت بیفکر تجربه کنن و حس کنن راهی برای خروج از بیحالی یافتهاند.
این مانیفست ضدمصرفگرایی در واقع پستوجیهی برای ناامیدی رومانتیک/جنسی و انزوای اوتیستیک → مردزدایی → لایو اِکشنِ بیشازحد مردانه → فروپاشی فرقهست.
من به خاطر فقدانِ پایانِ معنادارِ کتاب، فقط ۹۰٪ بهش امتیاز دادم.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران