این سریال هر فصل بهتر میشود. فصل اول کمی کند بود، اما دلیلش کوتاهبودن—فقط چهار قسمت—بود. فصل دوم جذابتر شد و با یک رویارویی حماسی بین سه قهرمان و دراکولا به پایان رسید. فصل سوم عالی بود، تا آخرین قسمتِ نسبتاً تاریک که پایان ناامیدکنندهای برای هر شخصیت داشت؛ درست وقتی که بارقهای از امید میبینی، یادآوریِ تلخِ طبیعت انسانی ناامیدت میکند.
کَستلوانیا، هرچند بر پایه...
این سریال هر فصل بهتر میشود. فصل اول کمی کند بود، اما دلیلش کوتاهبودن—فقط چهار قسمت—بود. فصل دوم جذابتر شد و با یک رویارویی حماسی بین سه قهرمان و دراکولا به پایان رسید. فصل سوم عالی بود، تا آخرین قسمتِ نسبتاً تاریک که پایان ناامیدکنندهای برای هر شخصیت داشت؛ درست وقتی که بارقهای از امید میبینی، یادآوریِ تلخِ طبیعت انسانی ناامیدت میکند.
کَستلوانیا، هرچند بر پایه بازی ویدیویی محبوب ساخته شده، از نظر من مثل «بازی تاجوتخت» است ولی انیمیشنی و با خونآشامها!
هشدار: شامل اسپویلر
خیلی منتظر این سریال بودم چون خیلیها از آن تعریف کرده بودند. اما نکاتی که دیگران بهخاطرشان سریال را ستایش میکردند، برای من دلیل اصلی نفرت از تماشا بود. فصل اول امیدوارکننده بود: کوتاه، بیپیرایه و در معرفی شخصیتها و دنیا خیلی خوب عمل کرد؛ کنجکاویام را برانگیخت و خواستم بیشتر بدانم.
نمیتوانم همین نظر را درباره فصلهای بعدی بگویم؛ بزرگترین ضعف سریال این است که همهچیز را بهجای نشاندادن، رو میکند. همینکه همه چیز بهجای نمایش با گفتوگو منتقل میشود به خودیخود بد است، اما وقتی دیالوگها هم ضعیف باشند، تماشای سریال خستهکننده میشود. نمونههای متعددِ نوشتار تنبل در سریال هست. یک صحنه که واقعاً ضعیف بهنظر رسید فلشبکی بود که دراکولا آیزاک را جذب میکرد؛ یک دیالوگ نهچندان قوی میگوید: «کلمات را بگو تا بفهمم هنوز دوستم هستی.» این جمله از لحظه شنیدن خیلی به چشم آمد—تلاشی سطحی برای واداشتن شخصیت دیگر به تعریفِ چگونگی آشناییشان. حتی برای فلشبک هم تلاشِ مناسبی نکردهاند و آن را زورکی وارد کردهاند.
بسیاری دیالوگهای بد دیگر هم هست که منظورم را میرساند. دستکم وضعیت بازیگریِ صدا هم کمک نمیکند: اغلب بازیگران نجوا میکنند و در صدا احساس کمی هست؛ این باعث میشود بسیاری از لحظات معمولی خستهکننده شوند. نمیدانم تقصیر بازیگران است یا کارگردان؛ هرکه باشد، سریال را خیلی ضعیف کرده است.
فصل 2 — 3/10
داستان سریال نخهای جذابی دارد، اما نویسندهها خستهکنندهترین صحنهها را انتخاب کردهاند. قهرمانانِ اصلی ما بیشتر فصل را در یک کتابخانه گیر کردهاند. صحنههای جنگی کمی داریم و عمدتاً داریم یاد میگیریم چگونه دراکولا را بکشیم. بسیاری از صحنههای نشاندادهشده شوخیاند یا قطعات کمدی برای پایینآوردن تنش میان خطوط داستانی دیگر؛ ناامیدکننده است چون انتظار داشتم جهانِ داستان بیشتر بسط داده شود. بهجایش دیالوگهای کودکانه و ضعیف بیشتری دیدیم.
نکتهای که برایم جالب بود، دراکولا، دربارش و دو استاد آهنگری بودند. دوست داشتم درباره گذشتهشان و چگونگی رسیدنشان به این موقعیت بیشتر بدانم. اما با اینکه دراکولا همهٔ بشر را میکشت، انتظار داشتم اکشن بیشتری ببینیم. در عوض وقت زیادی صرف جرّوبحث و شناخت هکتور و آیزاک شد؛ انگار فراموش میکنیم آنها در حال نسلکشیاند.
معرفی کارمیلا قابل پیشبینی بود؛ کاراکتری تکبعدی که صرفاً خواهان تسلط و فتح است. امیدوار بودم در فصلهای بعد توسعه پیدا کند، اما نه؛ دستکاریکردنِ او خیلی واضح بود و دلیلش برای دیگران همراهی با نقشهاش بهخوبی توضیح داده نشد. در کل بیشتر نقش یک ابزار داستانی بیمحتوا را داشت.
صحنههای مبارزه واقعاً نجاتبخشاند: انیمیشنشان خوب و تماشایشان لذتبخش است، بهویژه بهخاطر سلاحهای متفاوتترور. اما در صحنههای معمولی انیمیشن خشک بهنظر میرسد و گاهی چهرهها احساسات متناقضی نشان میدهند—بعضیوقتها خوب، بعضیوقتها صفر احساس. چند صحنه در این فصل بیشازحد ساکتاند؛ صحنه پایانی با آلوکارد قرار بوده احساسی باشد اما بهخاطر بازی صدا و انیمیشن و نبود فضاسازی، لحظهای بسیار نامتعارف شد. این مشکل مکرر نیست اما بهاندازهای بود که در ذهنم مانده.
یک نکتهٔ نهایی درباره مبارزهٔ پایانی: از کمکی که سیفا و ترور کردند ناامید شدم؛ بیشتر بار روی دوش آلوکارد افتاد. صحنههای گفتوگو بین آلوکارد و دراکولا بهخاطر بازی صوتی ضعیف بسیار نامناسب بودند. همچنین تغییر دراکولا در آن سکانسها ناگهانی بود؛ سایههایی که آلوکارد دید باید در آنجا هم اضافه میشد تا بفهمیم دراکولا چه فکری میکرد و صحنه باورپذیرتر شود.
فصل 3 — 3/10
مشکلات انیمیشن، بازی صدا و دیالوگ همچنان پابرجاست. مشکل جدید این فصل نحوهٔ استفاده از زمان هر قسمت است: قوسهای داستانی زیاد و شخصیتهای متعدد را سعی کردهاند در هر قسمت ۲۵ دقیقهای جا دهند. برشها زیاد و دائم از جایی به جای دیگر میپریم؛ هیچکدام از خطوط داستانی تمرکز قویای ندارند، بنابراین پایانبندیِ همهٔ آنها چندان رضایتبخش نیست.
برخی شخصیتها بیشازحد و برخی خیلی کم وقت گرفتهاند. آلوکارد و آنچه با او شد، مصداق هدررفت زمان است؛ بعد از تمامشدن فصل، حس کردم بیمعنی بوده و در کل به شخصیت او چیزی اضافه نکرد. اینکه چرا به آن شخصیتهای فرعی اینقدر زمان دادهاند جای سؤال دارد. مسئلههای اعتمادی که شخصیتهای فرعی ایجاد کردند نادیده گرفته شد. عملاً میشد هر صحنهای با آلوکارد را حذف کرد و در فصل بعد بهتر متوجه شد که چه اتفاقی برایش افتاده تا اینکه آنها را تماشا کنی.
دوست داشتم کاری که با سیفا و ترور میخواستند انجام دهند، اما آنها زمان صفحهٔ خیلی کمی برای آنچه سریال برایشان چیده بود داشتند. قصهٔ آن شهر کوچک پر از راز برایم جذاب بود اما خیلی سریع از کنارش گذشتند. بخش مربوط به ارتباط موجودات شب با سالا و مردانش و اینکه چگونه آنها را دستکاری میکند، خیلی جالب بود. کمی هم مبهم است که آن موجود چطور آن جادو را میدانست، اما بهشان حق میدهم و از آن میگذرم. سن ژرمن هم اضافهٔ خوبی بود؛ ایدهٔ راهرو بینهایت واقعاً کنجکاویبرانگیز بود و مرا پای صفحه نگه داشت.
یک چیز که واقعاً از آن ناراضیام، تصویرسازی قاضی بهعنوان قاتل کودک است. این ناگهانی آمد و چیزی به داستان اضافه نکرد؛ همانقدر غیرضروری بود که برای شخصیتهای اصلی بعد از همهٔ مصیبتها یک ضربهٔ اضافی بود.
هکتور بهعنوان شخصیتی سادهلوح که بهراحتی تحت تأثیر قرار میگیرد معرفی شده بود. لِنور از این ویژگی سوءاستفاده میکند و او بهنحو جالبی درآمده بود. در برخی جنبهها برای هکتور اهمیت قائل بود اما کاملاً وقف هدف خواهرانش بود. هیچوقت مطمئن نبودم کِی دارد او را بازی میکند و کی واقعاً به او اهمیت میدهد. تا پایان میبینیم که او هم مانند خواهراش پیچیده و تاریک است، اما با آن حیواناتش مهربانتر بازی میکند. خوشحالم که بیشتر در مرکز توجه قرار گرفت چون کارمیلا واقعاً جذاب نبود و بقیه صحنهها هم از نوع «گفتن اما نشان ندادن» رنج بردند.
آیزاک هم لحظات خوبی داشت و گفتگوهایش گاهی جذاب بود؛ اما همهچیز وقتی فرو میریزد که میفهمیم او ارتشی از موجودات شب دارد و وقتی مردم میخواهند با او بجنگند، مثل اینکه شوکه میشود. از اینکه مردم به او اعتماد ندارند تعجب میکند، چون فکر میکند هیولاهایش آنها را نمیکشند. میفهمم قصد سازندگان چه بوده اما اجرا ضعیف است؛ گاهی شخصیت او تماشایش دشوار است.
فصل 4 — 2/10
ابتدا دربارهٔ ترور و سیفا: داستان و پایان آنها بسیار ناامیدکننده بود. داستان این فصل آنها را بهصورت هفتهها صرف تلاشهای نافرجام برای احیای دراکولا نشان میدهد، بعد میرسند به تارگوویسته برای گرفتن سلاحهای جدید و کمک به مردم، که در پایان اهمیتی پیدا نمیکند. وقتی آنها روی صفحهاند برایم خستهکنندهاند چون کمکی به خط کلی داستان نمیکنند. دوست داشتم لااقل به احتمال بارداری سیفا یا مواجههٔ او با آن اشارهای میشد که جذابتر میبود. از سویی دیگر خوشم نیامد که ترور بهطور خیلی راحت سلاحی برای کشتن مرگ پیدا کند. تقلبِ مرگ هم بد از آب درآمد؛ راستش آنقدر ناامید شدم که ترجیح میدادم ترور بمیرَد چون میتوانست برای قصهٔ «نوکتورن» موضوع جالبتری باشد.
نکتهٔ مثبت برای من دیدن کشفِ استفادهٔ سیفا از برق بود. این یکی از معدودِ چیزهایی بود که واقعاً نشان داده شد و او هم دربارهاش حرف نزد؛ پس لحظههایی که از آن استفاده میکرد احساس پاداشدهی داشت. هرچه جلوتر میرفت کمتر روی تولید برق متمرکز میشد؛ این جزییات را دوست داشتم.
آلوکارد را قبلاً گفتم که قوسش از فصل قبل به این فصل کمکی نکرده؛ این قوس را بیشتر دوست داشتم اما کاش از عناصری که فصل قبل گذاشته بودند استفاده میشد. شخصیتها کمی از جایی که رها شده بودند متفاوت آمدند؛ مجموعاً اگرچه چیز فوقالعادهای نیست، دستکم تماشایی است.
آیزاک این فصل برایم گیجکننده بود؛ بسیاری از شخصیتها میگفتند او تغییر کرده اما ما این تغییر را نمیبینیم، پس باورش سخت است. بازسازی آن شهر کافی نیست تا ثابت کند او دیگر نمیخواهد همهٔ انسانها را بکشد. تغییر یکباره نیست؛ در فصل قبلی باورهایش به چالش کشیده شد اما باید میدیدیم که او کمکم سمت تصمیمات جدید میآید و انتخاب میکند دنیا را بهتر کند. برای من او هنوز خیلی ناپایدار است و با چند فشار ممکن است دوباره به قتلعام برگردد.
طرحِ خواهران برای تسلط بر دنیا وقتی وارد عمل شدند فرو پاشید؛ چرا؟ چون آیزاک ناگهان استاد مبارزه شده و میتواند تکبهتک با کارمیلا بجنگد. مقیاس قدرت در سریال بد است و این لحظه بهبدترین شکلش رسیده. میفهمم کارمیلا خسته بود، اما هیچیک از تواناییهای خونآشامیاش را بهکار نگرفت در حالی که همیشه قدرتمند نشان داده شده بود؛ پس باختن او به آیزاک غیرمنتظره و ناگوار بود. ممکن است بهنوعی خودش را کشته باشد اما باز هم آیزاک او را به آن سمت هل داده بود.
رفتار استریگا و مورانا که از نقشههای کارمیلا خسته شده و رفتند، ایدهای عجیب اما خوب بود؛ اگرچه زمان صفحهٔ زیادی نداشتند اما در همین مقدار هم خوب استفاده شد.
هکتور دیگر همان شخصیت فصل سوم نیست؛ ناگهان به لِنور نزدیک شده و زیاد با او حرف میزند. لِنور هم همان تندی و جذابیت فصل قبل را از دست داده. این دو شخصیت ناگهان متفاوت شدهاند؛ هکتور ناگهان عاشق لِنور شده و میخواهد وقت با او بگذراند، حتی بعد از همهٔ کارهایی که کرده. هیچکدام از لحظاتشان درست احساس نمیشود. مرگ لِنور هم کمی غیرمنتظره بود چون زمان کمی برای باورش داشتیم؛ این دو احتمالاً بیشترین آسیب را از ضعف نویسندگی دیدند.
چند نکتهٔ نهایی درباره پایانبندی: بسیار ناامیدکننده بود، بهخصوص با آن خونآشامِ تصادفیِ آزاردهنده که در واقع مرگ بود. این از ناکجا ظاهر شد، هیچ اشارهای به آن نشده بود و جریان سریال را خراب کرد. نبرد نهایی حسِ شایستگی یا حماسه نداشت و در مجموع ضعیف و کماثر بود.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
باکس دانلود
فصل 1تکمیل شده
در صورت بروز خطا یا مشکل در دانلود فصل، اپلیکیشن را بهروزرسانی کنید.
دیدگاه های کاربران