ریچل (امیلی بلانت) زن تنها است که هنگام رفت و آمد توسط قطار از پنجره زندگی زوج جوانی به نام اسکات ( لوک ایوانز ) و مگان ( هیلی بنت ) را رویت می کند و معتقد است که آنها یک زوج ایده ال هستند و تمام خوشبختی های دنیا در زندگی شان وجود دارد. ریچل که چندان تعادلی در رفتار و تحلیل هایش ندارد، بزودی متوجه می شود که مگان مفقود شده و حال، بازجویی ها از وی در دستور کار قرار گرفته. این در حالی است که ریچل هیچ چیز را به خاطر نمی آورد و…
ریچل (امیلی بلانت) زن تنها است که هنگام رفت و آمد توسط قطار از پنجره زندگی زوج جوانی به نام اسکات ( لوک ایوانز ) و مگان ( هیلی بنت ) را رویت می کند و معتقد است که آنها یک زوج ایده ال هستند و تمام خوشبختی های دنیا در زندگی شان وجود دارد. ریچل که چندان تعادلی در رفتار و تحلیل هایش ندارد، بزودی متوجه می شود که مگان مفقود شده و حال، بازجویی ها از وی در دستور کار قرار گرفته. این در حالی است که ریچل هیچ چیز را به خاطر نمی آورد و…
نامزد دریافت ۱ جایزه بفتا، ۴ جایزه کسب کرده و در مجموع ۱۴ نامزدی
رتبه
رتبه فیلم در جهان4231
بیرحمانه افسرده اما کمفایده، با وجود اجرای جاافتادهی امیلی بلانت در نقش مرکزی. روایت شکسته وقتی کارگردانی مثل کریستوفر نولان پشت آن باشد میتواند درخشان شود، اما این فیلم بیشتر شبیه یک معمای قتل کلیشهایِ «رمانهای زنانه» است که در مخلوطکن ریختهاند تا ضعف داستان را مخفی کنند.
کسی دیگر هم درست گفت؛ چیزی برای افزودن ندارم.
مردِ مرموز و دخترِ گمشده!
این از آن فیلمهایی بود که...
بیرحمانه افسرده اما کمفایده، با وجود اجرای جاافتادهی امیلی بلانت در نقش مرکزی. روایت شکسته وقتی کارگردانی مثل کریستوفر نولان پشت آن باشد میتواند درخشان شود، اما این فیلم بیشتر شبیه یک معمای قتل کلیشهایِ «رمانهای زنانه» است که در مخلوطکن ریختهاند تا ضعف داستان را مخفی کنند.
کسی دیگر هم درست گفت؛ چیزی برای افزودن ندارم.
مردِ مرموز و دخترِ گمشده!
این از آن فیلمهایی بود که احساس میکردم از تریلرش همهچیز را دیدهام — و تنها من نبودم؛ خیلیهای دیگر هم همین نظر را داشتند. فیلم بر اساس رمانی به همین نام ساخته شده و برای من جذاب بود. غیرقابلپیشبینی، ولی وقتی رازِ آن فاش میشود، ساده به نظر میرسد و آدم تعجب میکند که چطور قبلاً متوجه نشده بود. روایت مستقیم و بدون بازگشت زمانی است. شخصیتها خوب پرداخت شدهاند و همین نقطه قوت اثر است؛ خصوصاً وقتی حس تعلیق آشکار میشود، شاید بگویید برخی رخدادهای اولیه عمداً در جهت گمراهکردن تماشاگر گذاشته شده بودند.
خلاصهٔ داستان: زنی الکلی که روزانه با قطار به محل کار میرود، از پنجره خانهای در محلهٔ سابقش را تماشا میکند و در ذهنش تصویری از زنی خوشبخت و زندگی ایدهآل میسازد. روزی او مردِ مرموزی را کنار آن زن میبیند و ماجرا بهکلی تغییر میکند. آنچه او کشف میکند و پایان فیلم باقی ماجراست. امیلی بلانت بسیار خوب است؛ اگرچه بازیگران دیگری هم حضور دارند، اما این در حقیقت داستان اوست و از دید او روایت میشود. نقشی قابلشناسایی و قابل تقدیر که در قالب یک فیلم بزرگسالانه عرضه شده — نه به معنای اکتشافات جنسی بلکه در چارچوب موضوعی بالغتر. یکی از بهترین معمایی-جناییهای اخیر است و حتماً دیدن آن ارزش دارد.
امتیاز: 7/10
عذابآور، خستهکننده و ناخوشایند؛ یک درام روانشناختی جنایی
زن طلاقگرفته و الکلی (امیلی بلانت) که مرتب با قطاری که کنار رود هادسون به سمت شمال نیویورک میرود سفر میکند، به خانهای در محلهٔ قدیمیاش علاقهمند شده است. وقتی زن آن خانه ناپدید میشود، زنی که هر روز قطار سوار میشود درگیر تحقیقات میشود. بازیها از منظر فنی و انتخاب بازیگران مشکلی ندارند، اما مشکل همین داستان ناخوشایند، فقدان شخصیتهای همدلبرانگیز و پیامی است که در پایان تا حدی آزاردهنده میشود.
داستان سرِ آغاز کمی گیجکننده است، اما در پایان همهچیز طبیعی کنار هم قرار میگیرد و معنی پیدا میکند. متأسفانه مسیر رسیدن به آن نقطه چندان جذاب نیست و هرچه بیشتر با شخصیتهای اصلی آشنا میشوید، کمتر برایتان اهمیت پیدا میکنند — به جز یک استثنا. پیام نهایی ارزش تأمل دارد اما در عین حال نگرانکننده است؛ بیشتر از این نمیتوانم بگویم بدون لو دادن ماجرا. در پایان این فیلم تصویری زشت دارد و چیزِ زیادی برای جبرانش ارائه نمیدهد. فیلمهایی که به آنها اشاره شد هم عناصر ناپسندی دارند، اما به شیوهای ضعفها را کمرنگ میکنند؛ اینجا چنین نیست.
مدت: ۱ ساعت و ۵۲ دقیقه. محل فیلمبرداری: منطقهٔ هادسون شمال شهر نیویورک و خودِ شهر.
ارزیابی کلی: ضعیفتر از آثار مشابه (نمره تقریبی: C/C-)
فیلمی زنانه با معمای خوب، اما کمبود تنش دراماتیک آن را ضعیفتر میکند
کتابهای خوب معمولاً فیلمهای خوبی به بار میآورند اگر دستِ فیلمسازانی باشد که بتوانند آنها را عاقلانه به تصویر بکشند. دربارهٔ کتاب اصلی چیزهای زیادی شنیدهام اما آن را نخواندهام، پس دربارهٔ فیلم حرف میزنم و در کل راضی بودم.
فیلم چند دقیقهای طول میکشد تا توجه را کامل جلب کند — تقریباً بیست دقیقه طول کشید تا احساس کنم چیزی جالب اینجا هست — اما میتوانم نیاز به معرفی واضح سه شخصیت زن مرکزی را درک کنم. شیوهٔ پرداخت فیلمنامه به شخصیت اصلی را دوست داشتم: فیلم با او شروع میشود و اولش بسیار دوستداشتنی بهنظر میآید، اما بهتدریج این تصور تغییر میکند؛ شخصیت در مواجهه با دیگران واکنشهایی ناخوشایند، تند یا بیفکر نشان میدهد (دارم مودبانه میگویم). در نهایت او را میتوان «ضدقهرمان» دانست. تنها نزدیک به پایان، وقتی با پیچشهای جدید داستان روشن میشود، ابعاد بیشتری از ماجرا را درمییابیم. کارگردانی تیت تیلور در بهکار گیری عنصر معما موفق است.
مشکلاتی هم هست که مانع از تبدیل شدن فیلم به اثری واقعاً خوب میشوند: یکی فقدان تنش دراماتیک است که باید حس قویتری از اضطرار ایجاد میکرد؛ دیگری کندیِ ریتم است که البته مشکل بسیار بزرگی نیست اما در برخی صحنهها وقت تلف میشود. دوستی اشاره کرد داستان شبیه یک نوشتۀ سریالهای برزیلی است؛ تا حدی با دیدگاه او موافقم ولی آنقدر ملودراماتیک نیست که این قیاس کاملاً درست باشد. بهنظر میرسد عشق یا آن تصور شیرینِ رمانتیک در این فیلم غایب است.
با توجه به اینکه فیلم رویکردی زنانه دارد و مخاطبش عمدتاً زنانه بهنظر میرسد، طبیعی است که بازیگران مرد برجسته نشوند؛ اما در اینجا آنها حتی سطحیتر هم شدهاند و تنها وقتی لازم است ظاهر میشوند. این حس تأسفآور است چون جاستین تروکس اجرای خوبی دارد و انگار میخواست بیشتر ارائه دهد اما فرصت لازم را نداشت. ادگار رامیرز عملکرد قابلقبولی دارد و لوک ایوانز تلاش زیادی نمیکند. همهٔ توجهها به امیلی بلانت میرسد که یکی از آثار جالب دوران کاریاش را ارائه میدهد و هر بار که روی صحنه ظاهر میشود قابلتوجه است. رِبِکا فرگوسن و هیلی بینِت کمتر توفیق همراهی او را دارند و همیشه در سایهٔ او قرار میگیرند.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران