آیا بهترین بازی آدام سندلر؟ نه. اما بیشک بهتریناش از زمان Punch-Drunk Love هست، که همچنان اوج تواناییهایش را نشان میدهد.
فیلم شاید از نظر تکنیک بهترین نباشد، اما به نظر میرسد سبک آن کاملاً بر این هدف متمرکز است که تجربهای خستهکننده و طاقتفرسا ایجاد کند. «Uncut Gems» سفری غرق در اضطراب و استرس است و در این کار بهخوبی موفق شده. بزرگترین دستاوردش این...
آیا بهترین بازی آدام سندلر؟ نه. اما بیشک بهتریناش از زمان Punch-Drunk Love هست، که همچنان اوج تواناییهایش را نشان میدهد.
فیلم شاید از نظر تکنیک بهترین نباشد، اما به نظر میرسد سبک آن کاملاً بر این هدف متمرکز است که تجربهای خستهکننده و طاقتفرسا ایجاد کند. «Uncut Gems» سفری غرق در اضطراب و استرس است و در این کار بهخوبی موفق شده. بزرگترین دستاوردش این است که شما را در تمام فضای محیطی که شخصیت سندلر در آن زندگی میکند غوطهور میکند، در حالی که شاهد تسلسل تصمیمهای بد او هستیم.
شاید بزرگترین ایراد فیلم کشدادن بیش از حد داستان توسط کارگردانها باشد؛ که بهتبع آن شخصیت هاوارد به فردی آزاردهنده تبدیل میشود. اما من فکر میکنم این هم بخشی از تجربه است—چه کسی آنقدر عاقل است که برای چنین آدمی همدلی عمیقتری قائل شود؟ پایان فیلم، هرچند قابل پیشبینی، دقیقاً همان است که فیلم برایش ساخته شده و نیازی به درسآموزی ندارد. در نهایت داستان سقوط مردی بود که خودش را بر این باور میدید که بالاخره موفق خواهد شد. و بله، برای لحظهای هم طعم موفقیت را چشید، اما همانطور که در زندگی بارها اتفاق میافتد، خوشیها پایدار نیستند.
باز هم یک موفقیت دیگر برای A24.
——
«تماشای مردی که برای دو ساعت و اندی مرتب خرابکاری میکند شاید جذاب بهنظر نرسد، اما این کار خوب و اثر قابلتوجهی است.»
اگر این را در دست بگیری:
زمرد خیرهکننده
تا آسمان،
میدرخشد میلیاردها
معجزهی زیبا
نقاشیشده
از اشکهای
بوںعالی.
کندنشده
از باغهای سرسبز
به رنگ زردِ سبز
بهشت،
به این گوهر خلسهآور نگاه کن
و کالایدوسکوپی از
مناظر و رنگهای
برانگیزاننده و روحافزا
چشمها و ذهنات را
ریشخند و اغوا خواهد کرد.
— سوزی کاسم؛ «A Jewelry Store Named India» (2011)
نوشتهٔ رونالد برانستین، جاش صفدی و بنی صفدی و به کارگردانی برادران صفدی، «Uncut Gems» اساساً دو ساعت و پانزده دقیقه تماشای مردی است که بهطرز فزاینده و فاجعهآمیزی اشتباه میکند، تصمیمهای بد میگیرد و بیش از پیش تسلیم اعتیادش به قمار میشود. از ده دقیقهٔ اول میدانید که دیر یا زود او از یکی از اشتباهاتش نمیتواند خلاص شود و در آن نقطه خوشبینی ظاهراً غیرقابلانکارش و باورهای خودفریبانهاش در برابر حسابکشی آسیبپذیر خواهند بود. بنابراین از پردهٔ اول تا آخر همیشه روی لبهٔ صندلیاید. فیلم هرگز سرعت پرتلاطم و دیوانهوار آغازش را کم نمیکند؛ انرژیای که تقریباً حالت تهوعآور دارد. دو ساعت و پانزده دقیقه سینمای سریع و استرسزایی دربارهٔ یک شارلاتان گمراه؟ خوشایند بهنظر نمیرسد؛ اما فیلم با چنان مهارتی ساخته شده، میزانسن آنچنان دقیق است، دیالوگها تیز و بازیها پرانرژیاند که گویی مستندی از نزدیک را تماشا میکنید. فیلمی ساخته شده از عرق و اضطراب؛ تجربهای از استرس در سینما که به ندرت دیده میشود. خیلی قوی است و من شدیداً توصیهاش میکنم.
فیلم با یافتن یک اوپال سیاه فوقالعاده کمیاب در معدن ولو در اتیوپی در ۲۰۱۰ آغاز میشود. سپس به نیویورک در ۲۰۱۲ میرویم، جایی که هاوارد راتنر (آدام سندلر) جواهرفروشی کاریزماتیک است که زندگیاش را بر اصل «دزدی از پیتر برای پرداخت پولِ پال» میچرخاند. او یک قمارباز جدی است، همیشه دستکم یک ترفند در کار دارد و دائماً به کسی بدهکار است. خیلی زود معلوم میشود که او اکنون دهها هزار دلار به برادرزنش آرنو (اریک بوگوسیان) بدهکار است و آرنو برای فشار آوردن به او دو لات بوستنی را به کار گرفته است. در همین حال، کسبوکار جواهراتش خوب است، که بخش مهمی از آن به خاطر همکاری مؤثر دِمانی (لیکیت استنفیلد) است که مشتریان شناختهشده جذب میکند. نمونهٔ اخیر، کوین گارنِت، بازیکن بسکتبال بوستون سلتیکس است که نقش خودش را به شکلی غافلگیرکننده قوی بازی میکند. وقتی گارنِت سنگ را میبیند، اصرار دارد آن را بهعنوان طلسم خوششانسی برای بازی شبیه نگه دارد و هاوارد موافقت میکند وقتی گارنِت حلقهٔ آلاستارش را بهعنوان وثیقه میگذارد (که هاوارد فوراً گرو میگذارد تا با پولش شرطبندی کند). و البته، طبق انتظار، همهچیز خیلی زود بههم میریزد.
اینها کنایهای هم به همسر بیاحترامش دینا (آیدینا منزل)، که سالهاست از او نفرت دارد و ازدواجشان را صوری میداند؛ همکار و معشوقهٔ سادهلوح اما مهربانش جولیا (جولیا فاکس)، که با او همخانه است؛ پدرزنش گویی (جاد هرش)، که همیشه بهترینِ او را میبیند؛ و فرزندانش—مارسل، ادی و بنی—که هیچکدام توهمی دربارهٔ پدرشان ندارند.
هاوارد شخصیتی خودفریب و محکوم است که ردپایی از کُسمو ویتلی (شخصیتی از فیلم The Killing of a Chinese Bookie) در او دیده میشود؛ قماربازی که مدام از نردبان اجتماع سقوط میکند. اما در حالی که ویتلی از اخلاق کاریاش به ناامیدی میرسد، هاوارد محصول سرمایهداری متأخر است؛ مردی که با وجود تجربههای گذشته هنوز باور دارد نوبت بزرگش همین دور و بر است. در این معنا، فیلم بازخوانی از بیگانگیِ همزمانِ جهانیشده است؛ سیستمی که قادر است انواع مختلف افراد—از کارگران اتیوپیایی گرفته تا مالکان کسبوکارهای کوچک در نیویورک، ورزشکاران تحت فشار، غالبگیرها و شرطبندان—را در یک مدار خودفریب جمع کند؛ همه با این باور که یک برد بزرگ در دسترسشان است. هاوارد بدترین نمونه است: مردی خیالپرداز که کاملاً از واقعیت جدا شده و معتقد است اگر مردم از راهش کنار بروند و اجازه دهند آن «گوشهٔ افسانهای» را بزند، همهٔ نگرانیهایش ناپدید میشوند. این همان خطای قمارباز است—فرقی نمیکند چقدر یا چند بار ببازی، شرط بعدی برندهٔ بزرگ خواهد بود. مشکل هاوارد این است که وعدههایی بر اساس این خطا داده که تنها در صورتی قابل عملاند که نقشهٔ اخیرش دقیقاً مطابق انتظارش پیش برود؛ چنین است خانهٔ کارتهای لرزان زندگیاش.
فیلم بهطرز هوشمندانهای مطالعهای از اعتیاد است، هرچند این موضوع هرگز در مرکز صحنه قرار نمیگیرد—کسی به صراحت هاوارد را معتاد نمینامد و خودش هم به نظر معتقد نیست معتاد است. این داستان هشدارآمیزی دربارهٔ خطرات اعتیاد نیست؛ حتی تا حدی اوجِ لذت قمارباز را هم برجسته میکند—آن حس مخاطرهآمیز که انگار همهچیز روی خط است و اگر یک چیز اشتباه شود همه فرو میریزند، اما اگر همهچیز درست پیش برود… با این حال، اگر حتی ذرهای توجه کنید، نمیتوانید نادیده بگیرید که هاوارد چقدر در بند اعتیاد غرق شده (هرگز نشانی از تمایلش به ترک نمیبینیم). اعتیاد به هر جنبهٔ زندگیاش نفوذ کرده و تبدیل به بخش مهمی از زندگیاش شده است. این است که توهم بخش بزرگی از ساختار روانی او را شکل میدهد—اعتیاد و توهم حلقهای خودتقویتکنندهاند که هرچه خودپایدارتر میشود، خروج از آن دشوارتر میشود.
از نظر زیباییشناسی، شایان ذکر است که دو تن از سه نویسنده (برانستین و بنی صفدی) بهعنوان تدوینگر نیز اعتبار گرفتهاند؛ این نکته حیاتی است زیرا ریتم دیوانهوار روایت تنها با برشهای تصویری بهدست نیامده، بلکه از متن هم ناشی میشود—این فیلم را افرادی نوشتهاند که دستکم نگاهی هم به ضرباهنگ تدوین داشتهاند. صحنههای ابتدایی در نیویورک فوراً انرژی آشفته را برقرار میکنند—هاوارد سریع با موبایل حرف میزند، دیالوگها تقریباً بههمپوشانی دارند، چند نفر همزمان حرف میزنند، و همیشه دستکم سه اتفاق جاری است که در فیلمی سنتی هرکدام میتوانست توجه کامل ما را به خود جلب کند. اینجا انگار همهچیز پسزمینهٔ همهچیز است و هیچ چیز هرگز تمرکز طولانیمدتِ تنها را نمیگیرد. صحنههای ابتدایی ریتم تند را برقرار میکنند و این ریتم تغییر چندانی نمیکند. این فیلم گونهای حرکت پیوستهٔ پیشرونده دارد—چون شخصیتها هرگز از حرکت نمیایستند، داستان هم متوقف نمیشود، حتی اگر شخصیتها واقعاً به جایی نرسند. موسیقی متن از Oneohtrix Point Never هم عالی است؛ آشکارا از کارهای الکترونیک Tangerine Dream در فیلمهای اولیهٔ مایکل مان الهام گرفته و عنصر غیرمنتظرهای است که به همهمهٔ صوتی اضافه میکند و حس کلیِ آشفتگیِ عصبی را تقویت میکند.
در مورد بازیها، هرچه دربارهٔ سندلر شنیدهاید درست است؛ او شگفتانگیز است. صفدیها ابتدا در ۲۰۰۹ فیلمنامه را به او پیشنهاد دادند، اما او رد کرد و پروژه متوقف شد. در ۲۰۱۷ پس از موفقیت «Good Time» فیلم احیا شد و ابتدا جوناه هیل برای نقش هاوارد انتخاب شد، اما وقتی او کنار کشید، نقش دوباره به سندلر پیشنهاد شد. او کاملاً در نقش هاوارد حل میشود؛ تا جایی که دیگر بهنظر نمیرسد بازیگری باشد. البته او دارد همان نوع شخصیت تند و فراری را بازی میکند که در کمدیهای بیشمار ناموفقتری دیده بودیم، اما لحن اجرای او و کلیدِ اجرایش است که نقش را متمایز میکند. میتوان گفت هاوارد همان سندلرِ روی ۱۱ است، و در این ادعا اشتباه نیستید، اما تراژدی ذاتی مرد، خودفریبیاش، خوشبینی شگفتآورش—سندلر این عناصر را در هر ثانیهٔ حضورش بیرون میکشد و در هر حرکتی پاتوس مییابد؛ اجرایی هم ظریف و هم گسترده. من مدافع کورکورانهٔ سندلر نیستم، اما واقعاً باید او را در این نقش دید تا باور کرد. در بقیهٔ بازیگران، بوگوسیان همان تهدید باشکوه همیشگی است؛ بازیگران نخستبار ویلیامز ریچاردز و کومینیک هرکدام ترسناک و باورپذیرند؛ منزل برخی از نیشدارترین نگاههایی را دارد که روی فیلم ثبت شده؛ و فاکس، که اولین تجربهٔ بازیگریاش است، نقشی که میتوانست کلیشهای شود را با ظرافت احساسی واقعی پر کرده است.
از مشکلات، سرعت فیلم برخی را منصرف خواهد کرد. اینجا هیچ لحظهٔ فرود وجود ندارد، هیچ صحنهای برای نفس کشیدن تماشاگر طراحی نشده است. این یکی از اضطرابآورترین فیلمهایی است که احتمالاً میبینید و این سلیقهٔ همه نیست. تا حدی بهخاطر همین، لحن فیلم تغییر چندانی نمیکند. گاهی ضربههای کمیک هست (مانند پرت شدن هاوارد برهنه در صندوق عقب ماشین در نمایش مدرسه دخترش که بهشدت بامزه است)، اما در کل لحن دائماً تیره، هشدارداده و فرساینده است. که باز هم برای همه مناسب نیست. و البته افرادی هم هستند که حضور آدام سندلر برایشان مشکلساز است، که قابل درک است. شخصاً اما «Uncut Gems» را دوست داشتم. قطعاً ظریفترین یا پیچیدهترین از نظر مضمونی نیست، اما بهعنوان مطالعهٔ کاراکتر، کاری است استثنایی از همهٔ عوامل و فیلمی واقعاً منحصربهفرد.
——
«اینطور برنده میشوم.»
یکی از پراضطرابترین تجربههای سینمایی من در مدتی طولانی.
تمام فیلم انگار روی اسید ساخته شده و چگونگی پیش رفتنِ رویدادها بهطور خاصی استرسزا بود. مردم دائم حرف میزدند یا روی حرف هم داد میزدند و کار صوتی درخشان فضا را بسیار فشرده و خفقانآور میساخت.
با اینکه «Good Time» را کمی بیشتر دوست دارم، اما وای که چه شور و حالی دارد.
آدام سندلر در نقش هاوارد راتنر—طماع و پست—درخشان است. وقتی با کارگردان خوب، بازیگرانی محکم و ایدهای جذاب کار میکند، سندلر شکوفا میشود. ما هاوارد راتنر را دنبال میکنیم، جواهرفروش نیویورکیای با مشکل شدید قمار که وضعیتش را عمیقتر و عمیقتر میکند. با وجود تمام تصمیمهای وحشتناک شخصیتش... هنوز برایش متأسف شدم. فکر میکنم این به خاطر جذابیت شیطانی سندلر است که مرا واداشت به امیدواری برای چنین کلاهبردار کوچکی. او بازنده نیست؛ برندهای است که برنده نمیشود. یکی از بهترین اجراهایش کنار «Punch-Drunk Love» است.
بنی و جاش صفدی کارگردانانی پرتپش و زندگیبخشاند که میتوانند سبک زیادی تزریق کنند در حالی که نگاهی خشن هم دارند، که با جنبهٔ لغزندهٔ کسبوکار همخوانی دارد. برادران صفدی دارند کارنامهٔ قابلتوجهی میسازند. فیلمبرداری درخشان داریوس کَهونجی چسبی است که این تنشِ بالا را به هم میچسباند.
از موسیقیِ دنیل لوپاتین هم خوشم آمد؛ اغلب دیالوگ را غرق میکند چون ریفتهای رترو با شدت وارد میشوند. از طرف دیگر حس عرفانی آهستهای هم هست که لوپاتین میسازد و به من احساس سورئالِ شناور بودن داد.
کوین گارنت به طرز غافلگیرکنندهای در این فیلم خیلی خوب است. دیدن یک بازیکن حرفهای بسکتبال که واقعاً اجرای محکمی دارد تقریباً نادر است. همچنین باورم نمیشد که این اولین تجربهٔ بازیگری جولیا فاکس باشد، چون در فیلم فوقالعاده است.
در کل: هرچند تنها دو فیلم از کارنامهٔ اینها دیدهام، برادران صفدی حالا جزو کارگردانان مورد علاقهام هستند. امیدوارم فیلم دیگری مثل «Good Time» و «Uncut Gems» بسازند تا شاید بهقولی سهگانهٔ LSD شکل بگیرد.
——
برادران و همکارگردانان جاش و بنی صفدی از هیجانانگیزترین نامهای سینمای مستقل امروزند، بنابراین «Uncut Gems» همراه با توقعات بزرگ عرضه شد. نتیجهٔ نهایی این است که فیلم خوب است اما تا عالی فاصله دارد، و با جرأت میگویم کسانی که دربارهٔ تازگی و اصالت این اثر بیش از حد اغراق میکنند احتمالاً فیلم بسیار برتر ۲۰۱۷ آنها «Good Time» را ندیدهاند.
هاوارد راتنر (آدام سندلر)، جواهرفروش نیویورکی، همیشه بهدنبال نوبت بزرگ بعدی است. وقتی او مجموعهای از شرطبندیهای پرمخاطره انجام میدهد که میتواند یک دفعه زندگیاش را تغییر دهد، در حفظ تعادل میان فهرست دشمنان، کسبوکار، کلاهبرداریها و زندگی خانوادگیاش به مشکل برمیخورد. داستان زیاد پیچیده نیست—پر از فحش و کلاهبرداریهای پیدرپی—اما حس تعلیق محکمی در بیشتر فیلم جریان دارد.
شگفتآورترین نکته این است که «Uncut Gems» عمق چندانی ندارد، مخصوصاً در مقایسه با «Good Time». مقایسهٔ این دو بیراه نیست: هر دو جنبهٔ خشن شهر را با ضدقهرمانانی نشان میدهند که نزدیک به سقوط کاملاند. یک تریلر جنایی مؤثر باید شخصیت اصلیای داشته باشد که لااقل برای تماشاگر قابلطرفداری یا همذاتپنداری باشد، و هاوارد اینطور نیست. شخصیت سندلر آزاردهنده و پست است و اگر هدف اجرا این بوده، باز هم گذراندن وقت با این بازنده زننده و ناخوشایند است. من واقعاً برای پایان داستان هاوارد هیجانزده نبودم چون تا آن زمان کاملاً از تصمیمات مکرر بد او خسته شده بودم.
خلاصهٔ روال فیلم این است: هاوارد دروغ میگوید، پول میگیرد، آن را قمار میکند، ورشکستهتر میشود، مورد تهدید قرار میگیرد/شکنجه میخورد/بازدیدی از جانب گانگسترها میشود، بعد دوباره دروغ میگوید، پول میگیرد، قمار میکند و همین چرخه تکرار میشود. دیدن این تسلسل خستهکننده از فروپاشی یک آدم پست بسیار آزاردهنده است. چرخهٔ تصمیمات بدش با خوشبینی غیرقابلمحوّل برای برد بزرگ همراه است. چرا باید برای چنین کسی اهمیت قائل شوم؟
سندلر در نقش اصلی خوب است، اما بخش زیادی از تحسین ناشی از این است که بعد از یک کارنامهٔ کمدی، اجرای او غیرمنتظره بوده است. او بازیگر بااستعدادی است، اما در فیلمهای کوچکتر دیگری بهتر هم بوده است. هاوارد مردی بلندگو، زننده و ناخوشایند است، اما سندلر نقش جواهرفروش مشکوک و قمارباز فاسد را طوری در میآورد که کمی درخشندگی انسانیت در یک شخصیت منفور دیده میشود.
فیلم مانند یک تقلید سختگیرانه و خستهکننده از اسکورسیزی است. هیجان زیادی ندارد و تنشی که هست هم احساسشده و تحمیلی است. کارگردانی معمولیتر از آن چیزی است که مواد اولیه اقتضا میکند، اما تحسین بزرگی برای صفدیها بابت نمایش دید روشنشان و شجاعت ایستادن پای آن وجود دارد. آنها در حال تصاحب بازاری سینمایی برای تصویر جنبهٔ خشن نیویورک در دوران مدرناند. من فکر نمیکنم صفدیها بیش از حد بزرگشده باشند، اما فکر میکنم این فیلم در همهٔ جهات در جاهای نادرستی پر و بال داده شده است.
——
درام نسبتاً قابل قبولی با آدام سندلر؛ هرچند شخصیت او آنقدر آزاردهنده بود که واقعاً برایش اهمیتی قائل نشدم، اما پایان خوب و بهطرز غافلگیرکنندهای هیجانانگیز بود. من مشکلی ندارم که سندلر نامزد نشود—کارهای بهتری از او دیدهام (مثلاً Punch-Drunk Love). با این حال ارزش دیدن دارد، اگرچه کمی طولانی است برای آنچه ارائه میدهد. امتیاز: 3.5/5
——
فیلم برای من گیجکننده بود و همراه با سیلی از فحشهای غیرضروری. من همیشه طرفدار آدام سندلر بودهام، اما نتوانستم از این آشفتگی عبور کنم.
——
کیفیت!
«Uncut Gems» تماشایی هیجانانگیزی است؛ داستان چنان آشفته و سریع است که عملاً غیرممکن است از تماشای آن لذت نبری. بازیگران کار بسیار خوبی کردهاند که برجستهترینشان آدام سندلر است.
سندر (در نقش هاوارد) بیشک ستارهٔ فیلم است؛ او بابت نقشهایی که معمولاً بازی میکند مورد سرزنش قرار میگیرد، اما این نقش کاملاً متفاوت است. او همچنان جنبههای کمدیاش را نشان میدهد، اما چیزهای بیشتری میافزاید که شخصیت را بهیادماندنی میکند—که در کارنامهاش نادر است.
لیکیت استنفیلد، جولیا فاکس، کوین گارنت و اریک بوگوسیان همگی خوباند. موسیقی هم محکم است. چیز بیشتری برای گفتن نیست؛ این یک تریلر جنایی است و در این ژانر کاملاً موفق است. فیلم عالیای است.
——
هرگز اینقدر فحش در هیچ فیلمی ندیده بودم. کلِ فیلم مثل «ف***، ف***، ف***» یا «ن***، ن***، ن***» بود. چیزی که این فیلم را بدتر میکند علاوه بر فحشها این است که بسیار آشفته است. خیلیها همزمان حرف میزدند که این باعث آشفتگی میشود و بیننده را غرق میکند. داستان معمولی بود، چیز خاصی نبود. اما دوباره بسیار طاقتفرسا، آشفته و پر از فحش بود. اگر کارگردان میخواست با این چیزها ما را تحتتأثیر قرار دهد—خب، به نظرم شکست خورده. هرکسی میتواند فحش بدهد؛ نیاز به استعداد ندارد. فحش و آشفتگی فیلم خوب نمیسازد؛ داستان و بازی خوب است که اهمیت دارد، و در این فیلم احساس ناپایدار بودن آنها میشد.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران