زندگی گاهی آنقدر گیجکننده است که نمیدانیم دقیقا کجای کاریم؛ تنها حسی روشن داریم که تجربههایمان کارآمد نیستند و بهشدت به راهنمایی نیاز داریم. اما اگر دوست کمی داشته باشیم و خانوادهای هم برای مشورتهای معنادار کنارمان نباشد، به چه کسی مراجعه کنیم؟ همکاران؟ همردهها؟ روانپزشک؟ سرنوشت دونیا (آنیتا والیزاده)، زن افغان مهاجری که در فرمونت، حومهٔ دور از سانفرانسیسکو و محلی که جمعیت زیادی...
زندگی گاهی آنقدر گیجکننده است که نمیدانیم دقیقا کجای کاریم؛ تنها حسی روشن داریم که تجربههایمان کارآمد نیستند و بهشدت به راهنمایی نیاز داریم. اما اگر دوست کمی داشته باشیم و خانوادهای هم برای مشورتهای معنادار کنارمان نباشد، به چه کسی مراجعه کنیم؟ همکاران؟ همردهها؟ روانپزشک؟ سرنوشت دونیا (آنیتا والیزاده)، زن افغان مهاجری که در فرمونت، حومهٔ دور از سانفرانسیسکو و محلی که جمعیت زیادی از هموطنانش در آن ساکناند زندگی میکند، چنین است. او زمانی که در افغانستان برای ارتش آمریکا مترجم بوده، به واسطهٔ یک برنامهٔ ویژهٔ خروج به آمریکا آمده و اکنون در آمریکا امن است. حالا شغلی نسبتاً خوب و عجیبوغریب دارد: نویسندهٔ متنهای پیشبینی شانس برای بیسکویتهای شانس چینی. غیر از این، زندگی چندانی ندارد. او اغلب نسبت به «بخت»ی که نصیبش شده تردید دارد و در مقایسه با بسیاری از هموطنانش در وطن، پذیرش این بخت برایش دشوار است؛ در نتیجه از تنهایی و بیخوابی شدید رنج میبرد. چه چیزی این احساسات را ایجاد میکند؟ احساس گناه؟ انزوا؟ ناتوانی در جا افتادن (یا حتی ندانستن نحوهٔ آن)؟ یا ترکیبی از همهٔ اینها؟
آخرین فیلمِ نویسنده-کارگردان بابک جلالی از منظرِ یک مهاجر منزوی و یک جوان بیستوچند سالهٔ گُمگشته که فقط سعی دارد راهش را پیدا کند، با این مسائل دستوپنجه نرم میکند. فیلم در این زمینهها بینشهای واقعاً درخشان و ارزشمندی ارائه میدهد، اما متأسفانه تعدادِ این بینشها برای ساختنیک مطالعهٔ کاراکتری عمیق و کامل کافی نیست. بخش زیادی از فیلم بهویژه در نیمهٔ دوم سرگردان است و دنبالِ جهت میگردد از خلال رویدادهایی پیشپاافتاده و بیاهمیت؛ همچنین در بازپروری آن بینشهایی که بهدرستی بهدست میآورد کوتاهی میکند. فیلم با لحظات بامزه و عجیب کمدی تلطیف شده که وقتی خوب بهکار گرفته میشوند، بسیار مؤثرند؛ اما باز هم تعدادشان کافی نیست. بازیها خوب و پردازش شخصیتها جالب است و تصویربرداری سیاهوسفیدِ خشن اما زیبا، بخشهای مؤثر را تقویت میکند. اما افسوس که این بار هم فیلمی است که میتوانست با بازنویسیهای بیشتر فیلمنامه و تدوین سختگیرانهتر به کیفیت بهتری برسد؛ مشکلی که این روزها در آثار زیادی دیده میشود. از آنچه در این فیلم خوب است لذت ببرید، اما اگر احساس کنید فیلم در نهایت دچار کمی کمکاری و ناتمامماندن شده، تعجب نکنید.
فیلم با یکی از کندترین و کمبهرهترین نمونههای «فرآیند صنعتیشدن» که دیدهام شروع میشود — تصاویری که فضای کلی را برای آنچه در ادامه میآید آماده میکنند: آشنایی با دونیا، سازندهٔ بیسکویتهای شانس (با اجرای محکمِ آنیتا والیزاده). او در وطنش برای ارتش آمریکا مترجم بوده و با ویزای ویژه به کالیفرنیا آمده و منتظر ساماندادن به وضعیتش است. او بیخواب است و با ترفندی موفق میشود وقت ملاقات با روانپزشک اندکیاِکسنتریک، دکتر آنتونی (با بازی گِرِگ تورکینگتون) بگیرد؛ روشهای نسبتاً غیرمتعارفِ او سرنخهایی را از این زن کمگو برای ما بیرون میکشد و ما اندکی از آنچه او را پیش برده و اکنون میراند میفهمیم. زندگی عاطفی او تقریباً وجود ندارد، اما یک پیامک مرموز که او را به یک رانندگی میکشاند ممکن است همهچیز را تغییر دهد — دوستِ زیرک و مطلعش، جوآنا (با بازی هیلدا اشملینگ) حدس میزند که شاید همین باشد. توصیف این فیلم سخت است؛ واقعا اتفاقِ چندانی نمیافتد و ریتم فیلم بسیار کند است، اما با این حال بهعنوان مطالعهای شخصیتمحور دربارهٔ زنی که باید با تغییرات عمیق شرایطش کنار بیاید و تنهایی، گناه، ناامیدیها و همینطور فرصتهای زندگی جدیدش در شهری که وضعیت او چیز عجیبوغریبی نیست، خوب عمل میکند. فیلم ابداً خستهکنندهٔ درونگرای صرف نیست؛ لحظاتی از طنز تیره (معمولاً از جانب تورکینگتون) وجود دارد که او با استفادهٔ نوآورانه از «وایت فَنگ» ایجاد میکند. فیلم، اپیزودی از زندگی اوست؛ ما جزئیاتی از گذشتهاش میگیریم و در پایان اندکی از آنچه ممکن است در راه داشته باشد بهوضوح میبینیم. فیلمی جالب، بهطرزی عجیب درگیرکننده و ارزش دیدن دارد.
فرمونت: یک سرود سینمایی دربارهٔ بیثباتی و امکانها
در فیلم بابک جلالی، سینما تبدیل به شعر میشود — نقشهبرداری ظریفِ آرزوهای انسانی بر بستر مناظر سیاهوسفید. سحر، پناهجوی افغان که در کارگاه تولید بیسکویت شانس کار میکند، زندگی تازهاش را با آرامشی مصمم طی میکند. لحظهای که مالکان کارخانهٔ چینی به او یک گوزن هدیه میدهند، ظاهراً تصادفی است، اما وقتی به نمادگراییِ عمیق آن پی میبرید، معنا پیدا میکند. گوزن در قصههای جاتاکا نماد فداکاری و شجاعت است — حکایتی بودایی دربارهٔ ایثار که بازتابِ سفرِ دگرگونیِ سحر است. (سحر: «من با دشمن کار کردم تا امنیتِ شما فراهم شود!»)
فیلم در سیاهوسفید نفس میکشد؛ هر فریم همچون بیتی از مکاشفهٔ خاموش است. این سیاهوسفیدی، چشماندازِ رنگباختهٔ این شعر را تقویت میکند. وقتی روانپزشکِ گرِگ تورکینگتون بهطرز کمیک گریه میکند در حالی که «وایت فَنگ» را میخواند، یا وقتی سلیم، کارکردی شبیه به دستگاه فریبِ شکسپیری فیلم، گزارههای فلسفی دربارهٔ ستارگان و جغرافیای پیچیدهٔ عشق بیان میکند، جلالی نشان میدهد که بیثباتی فقط سفرِ جسمانی نیست، بلکه تحولی عاطفی نیز میطلبد.
نگارش دقیقِ جملاتِ بیسکویتِ شانس برای سحر تلاشی است برای هدایتِ سرنوشتِ خودش. سفرِ او از فرمونت به سانفرانسیسکو برای روبهروشدن با «فرهنگ دیگر» تلاشی است برای انسجام و قرار گرفتن در جایی که به آن تعلق دارد. همهچیز در این فیلم — فیلمنامه، انتخابهای جلالی، استعارهها، تصویربرداریِ نزدیک و بازیها — آنچنان هماهنگ و مؤثر است که میتوان رفرنسها به جارموش و کائوریسماکی را دید، اما بهنظر من این فیلم همرده با آن سرودهای سینماییِ کلاسیک است. فرمونت، سرود سینمایی قرن بیستویکم است: شعری تصویری که با نور و سایه، لحنِ خاموش و زبانهای ناگفتهٔ مهاجرت و بقا نوشته شده است.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران