ثبت و روایت جنایات آزار اجتماعی، سیاسی و قومی بیتردید اقدامی شجاعانه و ضروری است، بهویژه وقتی مردمِ تا حدی بیاطلاع از رخدادهای هولناکی با خبر میشوند که بیرون از دید عموم در جریان است. با اینهمه، ثبت این وقایع میتواند بار سنگینی بر دوش کسانی بگذارد که آنها را ضبط میکنند و تصاویر تکاندهندهای که در گزارشهایشان میآیند گواه این هزینهاند. چنین سرنوشتی نصیب...
ثبت و روایت جنایات آزار اجتماعی، سیاسی و قومی بیتردید اقدامی شجاعانه و ضروری است، بهویژه وقتی مردمِ تا حدی بیاطلاع از رخدادهای هولناکی با خبر میشوند که بیرون از دید عموم در جریان است. با اینهمه، ثبت این وقایع میتواند بار سنگینی بر دوش کسانی بگذارد که آنها را ضبط میکنند و تصاویر تکاندهندهای که در گزارشهایشان میآیند گواه این هزینهاند. چنین سرنوشتی نصیب ارنست کول (۱۹۴۰–۱۹۹۰)، عکاس آفریقای جنوبی، نیز شد؛ کسی که اوایل دهه ۱۹۶۰ تصاویر زنده و نگرانکنندهای از آپارتاید در زادگاهش ثبت کرد. او هنگام عکسبرداری خطر میکرد و اغلب ناچار بود بهصورت مخفی و در حال فرار شاتر بزند، اما با این وجود توانست تصویرهایی صادقانه از رفتار آزاردهندهای که شهروندان سیاهپوست متحمل میشدند بهدست دهد؛ رفتارهایی که از سوی جمعیت سفیدپوستِ بیرحم و بیتفاوت و گاهی با همدستی برخی آفریقاییها اعمال میشد.
کول نهایتاً به ایالات متحده گریخت و پس از انتشار کتاب House of Bondage (۱۹۶۷)، مجموعهای از عکسها که بربریتِ سیاستهای آپارتاید را نشان میداد، از سوی حکومت آفریقای جنوبی تبعید شد و آن کتاب در زادگاهش ممنوع گردید. اما در آمریکا نیز ناامیدی در انتظارش بود؛ او متوجه شد تبعیض گسترده و قانونی در جنوب ایالات متحده تحت قوانین جیم کرُو، تا حد زیادی معادلِ تبعیضی است که در وطنش دیده بود. آن ناامیدی، همراه با دلتنگی عمیق برای وطن و علایم افسردگی، او را از فعالیتهای عکاسی که او را مشهور کرده بود کنارهگیر ساخت. در دو دهه بعدی زندگی، کول در کشورهای مختلفی اقامت کوتاهمدت داشت، از جمله سوئد، سپس به آمریکا بازگشت، به تدریج به حاشیه رانده شد (از جمله ناپدید شدن اسرارآمیز آرشیو عکسهایش) و پیش از مرگش در ۱۹۹۰ در خیابانهای نیویورک بیخانمان شد.
راول پک زندگینامه کول را عمدتاً از دریچه روایتِ اولشخص و با تکیه بر گفتهها و عکسهای منسوب به خودِ او بازگو میکند؛ رویکردی نوآورانه که در نیمه اول فیلم کاملاً موفق عمل میکند. اما از میانه فیلم به بعد ساختار داستانی دچار آشفتگی میشود: رویکرد زمانبندیِ خطی که در آغاز دنبال میشد رها میگردد و روایت بهگونهای گسسته و نامنظم پیش میرود. علاوه بر این، گاه سخنان کول تکراری مینماید و جزئیات تصمیم او برای کنار کشیدن از کار و پیامدهای آن همچنان مرموز و بیپاسخ باقی میماند، چنانکه قطعات زیادی از پازل بهصورتی آسانگیرانه جاافتادهاند. همچنین عجیب است که فیلم گاهی نظراتی را از زبان کول مطرح میکند درباره رویدادهایی که پس از مرگ او رخ دادهاند — مانند کشف معجزهآسای بخشی از آرشیو او در سال ۲۰۱۷ در یک گاوصندوق بانکی در سوئد — امری که همواره توضیحناپذیر میماند. متأسفانه این تغییر جهتها تکیه و حسننیتِ بناشده در آغاز فیلم را تضعیف میکنند؛ مسألهای که حتی مهارتِ تدوین در بخشهای اولیه را در نیمهٔ پایانی فیلم همراهی نمیکند.
در عین حال چند عنصر در تمام طول فیلم ثابت و قوی باقی میمانند: روایت مسحورکننده لِیکیت استَنفیلد بهعنوان شخصیت اصلی، موسیقی متن برجسته الکسی آیگوئی و گزینشِ شایستهی عکسها و تصاویر آرشیوی که برای بازگویی داستان کول بهکار رفتهاند. اگر نیمهٔ دوم اثر به همان اندازهٔ نیمهٔ اول خوشساخت و منسجم بود، میتوانست مستندی برجسته باشد؛ اما وضعیت کنونیِ فیلم بیشتر شبیه کاری ناتمام است، نتیجهای تأسفآور برای داستانی گیرا دربارهٔ آدمی بااستعداد و مرموز.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران