از کجا باید دربارهٔ این فیلم شروع کنم؟ از خودِ «فرانک»؟ از مرد درونِ آن سرِ عظیم؟ شاید هم بهتر باشد از داستان بگویم، یا از موسیقیِ عجیب و غریبی که فرانک از درونِ سرش پخش میکند. یا شاید بهتر باشد ابتدا از بازیگر نقش مردِ داخلِ سرِ بزرگ یا از کل بازیگران حرف بزنم، کسانی که سعی میکنند با دوستشان، با دنیا و با...
از کجا باید دربارهٔ این فیلم شروع کنم؟ از خودِ «فرانک»؟ از مرد درونِ آن سرِ عظیم؟ شاید هم بهتر باشد از داستان بگویم، یا از موسیقیِ عجیب و غریبی که فرانک از درونِ سرش پخش میکند. یا شاید بهتر باشد ابتدا از بازیگر نقش مردِ داخلِ سرِ بزرگ یا از کل بازیگران حرف بزنم، کسانی که سعی میکنند با دوستشان، با دنیا و با مشکلاتِ خودشان کنار بیایند.
شاید بهتر باشد از خودم شروع کنم. چه کسی از ما تا به حال حس نکرده که دوست دارد درونِ یک سرِ بزرگ پنهان شود؟ اما مطمئن نیستم اگر واقعا درونِ چنین سری پنهان شوم، بتوانم مثلِ فرانک زندگی عادی داشته باشم. برای او، آن سر به نوعی انسانیتش را بیشتر نشان میدهد، یا دستکم او را «انسان» میکند. فکرش را بکنید: فرانک همیشه آن سر بزرگ را بر سر دارد؛ نه فقط هنگامِ اجرای روی صحنه، بلکه حتی در خواب و هنگامِ حمام. و ما میپذیریم؛ آنقدر که وقتی فیلم را میدیدم دلم میخواست هیچگاه مجبورش نکنند آن سر را بردارد. نیازی به دانستنِ درونِ آن نیست، چون خودِ فرانک همان سر است.
بگذارید کلیت داستان را بدون لو دادنِ بیش از حد برایتان شرح دهم. جوانی به نام جان (با بازی Domhnall Gleeson) میخواهد موسیقی خودش را بسازد، اما واقعاً استعدادش آنقدر نیست که شانسِ موفقیت داشته باشد. یک معجزه برایش رخ میدهد: یک گروه موسیقی به روستای کوچکِ او میآید. کیبوردیستِ گروه تصمیم به خودکشی دارد و این باعث میشود جای خالی برای جان باز شود. آنها تقریباً یک آهنگ کامل را اجرا میکنند قبل از این که گروه در هرجومرج از هم بپاشد. این گروه، گروه معمولیِ پانک نیست؛ چیزی عجیبتر و دور از چارچوب است.
او به خانه برمیگردد و فکر میکند فرصتِ یکبارهاش را از دست داده، اما روزی مدیر گروه (Scoot McNairy) دوباره با او تماس میگیرد: آنها میخواهند به ایرلند بروند تا آلبومی ضبط کنند. جان فکر میکند که فقط برای یک روز خواهد ماند، اما این سفر به نزدیک یک سال میانجامد و او تمام پولش را صرف نگه داشتنِ گروه میکند. آنها خود را در دلِ طبیعت منزوی کردهاند و در آنجا جان با داستانهای اعضای گروه آشنا میشود. شاید فرانک کسی است که سرِ بزرگِ تقلبی را بر سر دارد، اما همهٔ اعضا مشکلات روانی و درونیِ خودشان را دارند.
بیشتر از این داستان را لو نمیدهم، اما میبینید که مسیر کجا میرود: هر کسی باید بفهمد که چه کسی است و آیا واقعاً نیاز دارد درونِ سرهای بزرگ، ریشهای بلند یا شخصیتهای زننده و دورکننده پنهان شود یا نه.
وقتی فیلم جلو میرود، برخلاف انتظاری که داشتم، از آن عجیبترها نیست — و این چیز بدی نیست. مقدار کافی از عجیب و غریب در فیلم وجود دارد، اما در کنارِ آن چیزی بسیار انسانی حضور دارد که موتورِ حرکتِ فیلم است. فرانک روحِ فیلم است و نقشِ او را مایکل فاسبندر با اجرای بینقصی بازی میکند. باقیِ بازیگران هم با همان دقتِ احتیاطآمیز بازی میکنند، انگار زندگیشان روی لبهٔ تیغیست؛ لحظهای امکان دارد از تعادل بیفتند و کاملاً از واقعیت فرار کنند. لازم است اشاره کنم که مواد مخدر در کار نیست؛ این آدمها پاکاند، اما مشکلاتِ روانی دارند.
کلام آخر: فیلم اصالت دارد، هرچند آنقدرها هم بدیع نیست (یا شاید کمتر از آنچه فکر میکردم). قصهای است که نمونهاش را در فیلمهای دیگر دیدهایم، اما نحوهٔ ارائه و بستهبندیِ این اثر بسیار بهتر و متفاوت است. بیش از حد به آن فکر نکنید؛ صرفاً بنشینید و گوش دهید. شاید خوششانس باشید و چیزهایی دربارهٔ خودتان بیاموزید.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران