در دهه ی هزار و هشتصد و چهل میلادی در انگلستان، یک فسیل یاب و یک زن جوان برای گذراندن دوران نقاهت به مکانی در کنار دریا فرستاده شده اند. آنها رابطه ی عمیقی با یکدیگر برقرار می کنند، رابطه ای که برای همیشه زندگی شان را تحت تاثیر قرار خواهد داد و...
در دهه ی هزار و هشتصد و چهل میلادی در انگلستان، یک فسیل یاب و یک زن جوان برای گذراندن دوران نقاهت به مکانی در کنار دریا فرستاده شده اند. آنها رابطه ی عمیقی با یکدیگر برقرار می کنند، رابطه ای که برای همیشه زندگی شان را تحت تاثیر قرار خواهد داد و...
نامزد یک جایزه بفتا؛ برندهٔ ۳ جایزه و در مجموع ۳۲ نامزدی
رتبه
رتبه فیلم در جهان3967
مثل قهرمانش، «آمونایت» در ابتدا شما را از خود دور نگه میدارد — اما این فاصلهگذاری آگاهانه است که در نهایت آغوش پردهٔ پایانی را قدرتمندتر میکند. این فیلم داستانی پرشور و طوفانی از عشق نیست، بلکه بازگشتی به عشق است؛ سفری که به مقصدی غیرمنتظره ختم میشود. شاید آنچه مری در جستوجویش است — فسیل واقعیای که در درون خود میکوشد کشف کند —...
مثل قهرمانش، «آمونایت» در ابتدا شما را از خود دور نگه میدارد — اما این فاصلهگذاری آگاهانه است که در نهایت آغوش پردهٔ پایانی را قدرتمندتر میکند. این فیلم داستانی پرشور و طوفانی از عشق نیست، بلکه بازگشتی به عشق است؛ سفری که به مقصدی غیرمنتظره ختم میشود. شاید آنچه مری در جستوجویش است — فسیل واقعیای که در درون خود میکوشد کشف کند — نه پیوند با دیگری، بلکه پیوند با خودِ خویش باشد؛ بخشی فراموششده از وجودش که سالها دفن یا از او گرفته شده است. شارلوت راهِ نجات اوست و خودِ شارلوت هم از تاریکی بیرون کشیده میشود، به نوعی عشق و شور که گمان میرفت از دست رفته، بازمیگردد و از یافتن آن شاد و سرمست میشود. «آمونایت» فیلمی زیبا، روحدار و هوشمند است که با صداقت، درستکاری و طنزی غیرمنتظره ساخته شده؛ اثری که نشان میدهد اعتماد ما به فرانسس لی بجا بوده و یک درام کوییر کلاسیک دیگر را عرضه میکند که مرزهای زندگیهایی را که این آثار میتوانند کاوش کنند، جابهجا میکند.
— دنیل لمین
بهعنوان سرگرمی، از تماشای «آمونایت» لذت بردم. قهرمان فیلم، مری آنینگ، زنی جذاب و تا حدودی تندمزاج است؛ نسبت به غریبهها کمی منزوی و در برخوردها تیز. با این حال رفتارِ سرکوبکنندهٔ مادرش را تحمل میکند، شاید برای حفظ آرامش یا بهخاطرِ پیوند خانوادگی. او به دیرینشناسی و کار علمیاش متعهد است، اما برای گذران زندگی اشیایی میسازد و میفروشد که بیشتر شبیه سوغاتاند. این ویژگیها او را به شخصیتی جالب برای نقش اصلی تبدیل میکند.
اما چون مری آنینگ شخصیتِ واقعی بوده، فیلمسازان داستان او را با افزودن یک رابطهٔ لزبین که در مدارک تاریخی پشتیبانی نمیشود، پررنگتر کردهاند. این گونه تغییرات در سینما متداولاند و به خطِ داستان کمک میکنند، اما برای یکی از نوادگان مری که پرسیده آیا این نسبت به شخصیت تاریخی محترمانه است یا نه، تسکینِ کمی بود. این قضیه مرا به یادِ فیلم «مرد سیندرلایی» انداخت که ران هاوارد تصویری خشنتر از واقعیت از مکس بیر ارائه داد و پسرِ او معترض شد؛ با این حال این همان کاری است که کارگردانها گاهی انجام میدهند.
یکی از پیامدهای این زیرپیرنگ اضافه، پایانِ مبهم فیلم است؛ ما دربارهٔ سرنوشت نهایی رابطهٔ دو زن در شک و تردید باقی میمانیم، و شاید دلیلش همین ابهام تاریخی دربارهٔ گرایش جنسی مری آنینگ باشد. اما این فیلم مستند نیست؛ بیوپیک است — گونهای متفاوت. اگر این فیلم ساخته نشده بود، ممکن بود هرگز نام مری آنینگ را نشنوم. بنابراین به نظرم در نهایت میراث و جایگاه تاریخی او از این فیلم سود برده است؛ گاهی یک بیوپیکِ محبوب باعث افزایش توجه و علاقه به یک شخصیت تاریخی میشود و این امر بهخودیخود چیز بدی نیست.
آثار فرانسس لی و استِفان فونتِین بهزیبایی شکل گرفتهاند و زندگی نسبتاً خردشدهٔ دیرینشناس قرن نوزدهم، مری آنینگ (با بازی کیت وینسلت)، را نشان میدهند: زنی که بخش زیادی از وقتش را در ساحل به جستوجوی صدف و فسیل میگذراند، آنها را بازسازی میکند و در فروشگاهی کوچک که با مادر بیمار خود شریک است میفروشد. ورود رودریک مورچیسون و همسر پرشورِ او، شارلوت، روند یکنواخت و تیرهٔ زندگی او را تغییر میدهد؛ رودریک ابتدا به او پول میدهد تا بیاموزد چگونه آمونایت را تشخیص دهد و سپس همسر بیمار خود را برای بهبودی به مراقبتِ مری میسپارد. داستان حول پیوندی شکلگرفته بین این دو زن میچرخد و اینکه چگونه این پیوند عمیقتر میشود؛ بازیگران اصلی اجراهای بسیار قدرتمندی دارند و با رابطهٔ آرام اما درونیشان مواجهاند. همراه با کارگردان، آنها توانستهاند حسِ دلتنگیِ خود را بهشیوهای عمدتاً غیرشهوانی — اما نه خنثی — منتقل کنند.
مشکل اصلی فیلم کمبود ریتم و پرداخت شخصیت است. مسأله این نیست که باید فیلم پرشور و شهوانی باشد، بلکه دیالوگها بهقدری اندکاند که گویی صرفهجویانه نوشته شدهاند. انگیزهٔ پیوند میان آنها گاهی دشوار است؛ رابطهای موجز و در برخی لحظات شبیهِ وابستگیِ مادرانه که گویی نیروی شیمیاییِ بین آنها را تضعیف میکند. چند نقشآفرینی تأثیرگذار از فیونا شو و جما جونز هست و نقدی آشکار به جامعهٔ علمی مردسالار که در برابر مهارتهای آشکار آنینگ ایستادگی کرد، اما بهعنوان فیلمی برای پردهٔ بزرگ، «آمونایت» عمقِ لازم را ندارد — خیلی چیزها را باید حدس زد یا فرض کرد و این حسِ کمبود را به بیننده منتقل میکند.
هرچند تولید و فیلمبرداری «آمونایت» پیش از ساختهشدن درخشش سلین سیاما، «پرترهٔ زنی در آتش»، آغاز شده بود، انتشارِ «آمونایت» پس از آن باعث میشود مقایسهای اجتنابناپذیر رخ دهد. هر دو فیلم در مکانهای ساحلی منزوی روی میدهند، روی یک رابطهٔ لزبین تمرکز دارند و آثاری دورهایاند؛ اما تشابهها تا همینجا محدود میماند. در حالی که «پرترهٔ زنی در آتش» اوج میگیرد، «آمونایت» در برخی جنبهها میلغزد.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران