در سال 1859، در دره San Pedro، گروهی از نقشه برداران برای ترسیم مرزهای یک شهر مرزی به نام "افق"، که قرار است در آینده ساخته شود، دور هم جمع می شوند. اندکی بعد، دزمرایس، یک مبلغ، به دنبال این شهر می گردد و متوجه می شود که گروه نقشه برداری...
در سال 1859، در دره San Pedro، گروهی از نقشه برداران برای ترسیم مرزهای یک شهر مرزی به نام "افق"، که قرار است در آینده ساخته شود، دور هم جمع می شوند. اندکی بعد، دزمرایس، یک مبلغ، به دنبال این شهر می گردد و متوجه می شود که گروه نقشه برداری...
خب؛ قطعاً یک حماسه است. در پسزمینهٔ جنگ داخلی آمریکا با چندین خط داستانی موازی آشنا میشویم که هر کدام بخشی از دوران مهاجرت و پیشروی در سرزمینهای نو را نشان میدهند و کمکم به مرکزی میرسند که فکر میکنم تا پایان قسمت چهارم به شکلگیری بافت ایالات متحدهٔ مدرن منجر خواهد شد. آغاز فیلم بسیار خشن است: زنی مردی را با شلیک زخمی میکند...
خب؛ قطعاً یک حماسه است. در پسزمینهٔ جنگ داخلی آمریکا با چندین خط داستانی موازی آشنا میشویم که هر کدام بخشی از دوران مهاجرت و پیشروی در سرزمینهای نو را نشان میدهند و کمکم به مرکزی میرسند که فکر میکنم تا پایان قسمت چهارم به شکلگیری بافت ایالات متحدهٔ مدرن منجر خواهد شد. آغاز فیلم بسیار خشن است: زنی مردی را با شلیک زخمی میکند و با نوزادش فرار میکند؛ با اینکه به مقتول نزدیک بوده، او زنده میماند و دو پسرش را مأمور تعقیب زن میکند. همزمان یک کاروان واگن تحت فرمان “مَتیو” (اون ویلسن) از قلمروی تحت کنترل آپاچی میگذرد و از طرفی “هیِیز” (کوین کاستنر) در حال معاوضهٔ زمستانی اسب است. جوانان آپاچی که بیتابند و مصمماند تا از قلمرو شکارِ اجدادیشان دفاع کنند، به یک سکونتگاه سفیدپوستان حمله میکنند و جمعیت را نابود میکنند. تنها پس از شتابزدن شجاعانهٔ “راسل” (اتین کلیچی) به پاسگاهِ ارتش است که با “لِفْتِنَنت گِفارت” (سم وورثینگتون) و “سرجوخهٔ ماژور ریوردن” (مایکل روکر) آشنا میشویم، آنها از میان ویرانههای سوخته رسیدگی میکنند. بازماندگان شامل “فرانسِس” (سیِنا میلر) و دخترش “لیزی” (جورجی مکفِیل) هستند که آنها را از تونلی که در آن پنهان شده بودند نجات میدهند. بین دو بزرگسال فوراً پیوندی شکل میگیرد و شاید نویدی باشد برای رمانس احتمالیِ بیوهٔ پشیمان. در سوی دیگر کشور، “هیِیز” به آبادی کوچکی میرسد و با دختر خوشگذرانی بهنام “مریگُلد” (ابی لی) و نوزادش برخورد میکند که معلوم میشود همان نوزادی است که پسران انتقامجو دنبالش هستند. طبیعی است که او و کلتش وارد ماجرا میشوند و تصمیم میگیرند به تپهها پناه ببرند تا از دردسر بیشتر بگریزند. با غرب تهیشده و خطرات و شیاطین گذشته که هرگز دور نیستند، ماجراجویی برای قسمت دوم آماده میشود. از نظر تصویری فیلم چشمنواز است؛ فیلمبرداری با پهپاد چشماندازهای بکر و گسترهٔ این سرزمین را بهخوبی نشان میدهد و صحنههای جنگیِ تأثیرگذاری هم دارد که تلاش بومیان را در محافظت از سرزمینشان به تصویر میکشد. اما روایت در بخشهای دیگر بیش از حد تکهتکه و پراکنده است؛ کاستنر تا حوالی ساعت دوم چندان ظاهر نمیشود و عناصر اصلی داستان از ژانری شناختهشده و آشنا بهره میگیرند که بازآفرینی یا نوآوری در آن کار دشواری است. موسیقی در جاهایی شورانگیز عمل میکند و اغلب شخصیتها دیالوگهای کمی دارند؛ این تاکتیک معقولی است چون بهزودی درمییابیم که همانقدر که مهاجران راهی طولانی در پیش دارند، ما هم باید مدت زیادی همراهشان باشیم. این قسمت بیشتر نقش معرفی شخصیتها را دارد و امیدوارم در قسمتهای بعدی به جای تکیهٔ صرف بر جلوههای بصری، عمق بیشتری به افراد بدهد. در غیر این صورت، از نظر من بیشتر شبیه چند قسمت سریالِ «بونانزا» است که به هم وصل شدهاند.
«Horizon: An American Saga – Chapter 1» از انتظاراتم فراتر رفت! یک وسترن سهساعته که تنها اولینِ مجموعهٔ مرتبطی است؟ با چنین پیشزمینهای انتظار داشتم فیلم مقدمهای کند و طولانی برای قسمتهای بعد باشد، اما این قسمت آغازین خوشساخت و سرگرمکننده است. با این طول، فیلم مثل برق میگذرد و برای من بیشتر شبیه یک فیلم دو ساعته به نظر آمد. تحسین اصلیام بابت ضربآهنگِ داستان، تصویربرداری و موسیقی است—بهویژه موسیقی که واقعاً برجسته بود. چند صحنه در بخش آغازین میتوانست نورپردازی بهتری داشته باشد، اما ایراد جدیای نیست. شخصیتهای زیادی در فیلم حضور دارند؛ برخی ممکن است بگویند زیادند، اما من از همهٔ نقشها لذت بردم. کوین کاستنر قابلاطمینان است، هرچند در این فصل آنقدرها که انتظار داشتم حضور ندارد. نمیتوانم به یک بازیگر بهعنوان شاخص اصلی اشاره کنم، اما این نکته نقدآمیز نیست—این یک مجموعهٔ گروهی است. سیِنا میلر، سم وورثینگتون، اَبی لی، جِیمی کمپبل-باور و مایکل روکر از بازیگران قابلتوجهاند، گرچه اجرای همهٔ آنها چنان با هم جور است که جدا کردنِ یکی از دیگری دشوار است؛ که در واقع نکتهٔ مثبتی است. فقط این را بگویم که لهجهٔ ایرلندیِ روکر چندان موفق از آب درنیامده و حواس را پرت میکند. چه ناراحتکننده که باید تا دنباله صبر کنیم… اوه، قسمت دوم ماه آینده منتشر میشود! بیصبرانه منتظرم. (ضمناً من این فیلم را بهطور اتفاقی در روز چهارم جولای دیدم—چه آمریکایی!)
کوین کاستنر با پروژهٔ بزرگِ خود میکوشد تا روح جان فورد را احضار کند، اما در این فصل اول نتوانسته به تأثیری ماندگار مانند آثار فورد دست یابد. کاستنر تهیهکننده، کارگردان، یکی از نویسندگان و بازیگر اصلی است و بار عظیمی را بردوش کشیده. این فیلم اولین از مجموعهٔ چهارفصلیِ حماسی است که زندگی شخصیتهای مختلف را حولِ منطقهای بهنام «هورایزن» درمیآمیزد و داستان در طول ۱۲ سال پیش خواهد رفت؛ این قسمت نخست صرفاً معرفیِ هورایزن و شخصیتهای اصلی است. از نظر تئوری، فهرست بازیگران چشمگیر است، اما اجرا آنطور که باید قانعکننده نیست: شخصیتها کمعمقاند و بازیها اغلب سرد و بیجان بهنظر میرسد. سیِنا میلر و سم وورثینگتون با وجود تواناییشان نتوانستهاند جان چندانی به نقشهایشان ببخشند. از سوی دیگر، کارگردانی کاستنر و فیلمبرداری بسیار ستودنیاند؛ چشماندازهای وسیع و نماهای دقیقِ فیلم، عظمت و خشونتِ زیبا و سختِ مرز آمریکایی را بهخوبی ثبت میکنند و یادآور وسترنهای کلاسیکاند. همین عناصر جوی غوطهورکننده ایجاد میکنند که یکی از نقاط قوتِ فیلم است. مشکل اصلی این است که فیلم بیشتر شبیه مقدمهای طولانی برای قسمتهای بعد است تا یک داستان مستقل: روایت پراکنده است و خطوط متعدد معرفی شدهاند اما تعداد اندکی بهخوبی پرداخت شدهاند. با اینکه فیلم پایهای را برای تبدیلشدن به یک حماسهٔ جذاب میگذارد، این پتانسیل در فصل اول بهطور کامل محقق نشده است. اگر فیلمهای بعدی بتوانند این پایه را گسترش دهند و کاستیهای روایت و شخصیتپردازی را برطرف کنند، هورایزن ممکن است به یک اثر حماسی تبدیل شود؛ اما اگر مشکلات ریتم و عمق شخصیتها ادامه یابد، حفظِ جذابیت مجموعه دشوار خواهد بود. با توجه به گستره و ساختار روایی، شاید این مجموعه بهتر بود بهصورت مینیسریال تلویزیونی ساخته میشد تا فرصت بیشتری برای قوسهای شخصیتی و ضربآهنگ حسابشده فراهم شود. در مجموع، فصل اول تصویری چشمگیر اما از نظر روایت ضعیف است؛ کارگردانی و فیلمبرداری برجستهاند، اما بازیها و ساختار داستانی بخشهایی از تأثیر فیلم را تضعیف میکند.
این احساس را میدهد که یک فصل کامل از یک سریال تلویزیونی در یک فیلم سهساعته فشرده شده است. از نظر بصری زیباست، اما فرصت کافی برای معرفی شخصیتها و ایجاد پیوند عاطفی با آنها ندارد، هرچند از بیننده همین را انتظار دارد. برای دنبالهها بازنمیگردم.
فیلم شتابزده پیش نمیرود و چندین خط داستانی را قبل از آنکه تا حدود یک ساعت وارد بررسی کامل شخصیتِ کوین کاستنر شود، معرفی میکند. نمایشِ دورانِ گذارِ قرن هم حماسی و هم زمخت است و موسیقی تأثیرگذارِ جان دبنی این فضا را تکمیل میکند؛ اگرچه شخصیتها کمعمقاند و ریتمِ اکشن گاهی تقریباً خندهآور است. آنچه برایم جلبتوجه کرد این بود که مبارزات پیشگامان بهصورت واقعگرایانه نشان داده شده، اما آرزو داشتم ارتباط میان شخصیتها عمیقتر و ملموستر باشد. با این وجود، خامیِ فیلم و نمایش نسبتاً صریحِ جنبههای «سکس و خشونت» به واقعنماییِ دوران کمک میکند و مقدمهای نَرموخشن برای داستان گستردهترِ کاستنر بهشمار میآید.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران