قصهای سیاسی از جنگ جهانی دوم/داستانی پریان/درامِ بلوغ که در پوستهای از زیباییشناسی وحشت بهطرز استثناییای کار میکند
«هر چیزی که با وظیفهٔ فوری حفظ جان خود و نزدیکترین دوستان آدم مرتبط نبود، ارزش خود را از دست میداد. همه چیز فدای این هدف میشد. شخصیت انسان چنان درگیر شد که در گردابی ذهنی افتاد که تمامی ارزشهایش را تهدید و آنها را زیر سؤال برد....
قصهای سیاسی از جنگ جهانی دوم/داستانی پریان/درامِ بلوغ که در پوستهای از زیباییشناسی وحشت بهطرز استثناییای کار میکند
«هر چیزی که با وظیفهٔ فوری حفظ جان خود و نزدیکترین دوستان آدم مرتبط نبود، ارزش خود را از دست میداد. همه چیز فدای این هدف میشد. شخصیت انسان چنان درگیر شد که در گردابی ذهنی افتاد که تمامی ارزشهایش را تهدید و آنها را زیر سؤال برد. تحت تأثیر جهانی که دیگر ارزش زندگی و کرامت انسانی را نمیشناخت و ارادهٔ انسان را از او ربوده و او را تبدیل به شیئی برای نابودی کرده بود (با اینحال ابتدا قصد داشت از او تا آخرین قطرهٔ نیروی جسمیاش استفاده کند) — تحت این تأثیر، خودِ شخصی در نهایت دچار افت ارزش شد. اگر انسان در اردوگاه تمرکز در آخرین تلاش برای حفظ غرور خود با این وضعیت مبارزه نمیکرد، احساس فردیت، اندیشه، آزادی درونی و ارزش شخصی خود را از دست میداد. او خود را تنها قسمت کوچکی از جمعیت عظیمی میدانست؛ وجودش تا سطح حیات حیوانی تنزل مییافت. انسانها گلهوار گرد میشدند — گاهی به جایی، گاهی به جای دیگری؛ گاهی به هم رانده میشدند، سپس از هم جدا — مانند گلهای گوسفند بیفکر و بیاراده. گروه کوچکی اما خطرناک از هر سو مراقبشان بود، ورزیده در روشهای شکنجه و سادیسم. آنها گله را بیوقفه به جلو و عقب میراندند، با فریاد، لگد و ضربه. و ما، گوسفندان، فقط به دو چیز فکر میکردیم — چگونه از سگهای بد فرار کنیم و چگونه کمی غذا گیر بیاوریم.»
— ویکتور ای. فرانکل؛ «انسان در جستجوی معنا» (1946)
«طناب زندگی تبدیل به رشتهای نازک شده بود، و طناب آسمان به ریسمان، وقتی اردوگاهها آزاد شدند. اما فکر نمیکنم خیلیها چشم به آسمان دوخته باشند؛ خیلی از جهنم گذشته بود که فضای لازم برای رحمت خدا فراهم شود.»
— یانکه یوبسیس براون؛ «دنبال سایهها» (2017)
هیچوقت فراموش نمیکنم یکی از دانشجویانم در یک آموزش زبان انگلیسی چه گفت. منتظر شروع کلاس بودیم و دربارهٔ فیلم تحسینشدهٔ پدی کونسیداین، Tyrannosaur (2011)، صحبت شد. یکی گفت او آخر هفتهٔ قبل DVD آن را دیده و طرفدارش است، اما دوستدخترش نه؛ او پس از حدود سی دقیقه به او گفته بود: «دایناسورها کی میآیند؟» هنوز نمیدانم شوخی میکرد یا جدی بود، اما خندهدار بود. نُه سال جلوتر، من تازه از نمایش شگفتانگیز و ژانر درهمریز آدریان پانک به نام Wilkołak (گرگنما) درآمده بودم و به خودم فکر میکردم: «چند نفر تا حوالی دقیقهٔ سی خواهند رسید و شروع میکنند به پرسیدن اینکه گرگنما کی ظاهر میشود؟» لو ندادنی: گرگنما—بهمعنای حرفی—وجود ندارد. لااقل نه به شکلِ واقعی.
نیمهدرامِ جنگ جهانی دوم/اردوگاه تمرکز، نیمهداستان پریان، نیمهمطالعهٔ روانشناختی دربارهٔ اینکه حتی کودکان هم در شرایط مناسب میتوانند به بربریت سقوط کنند، و نیمهتمثیلی بر آنچه پس از اشغال آلمان و جایگزینی آن با اشغال شوروی بر مردم لهستان رفت—همهٔ اینها در قالبِ لحن و زیباییشناسیِ فیلمی وحشتآمیز به هم آمیخته شدهاند؛ Wilkołak حکایتی است دربارهٔ خشونت و معصومیت از دست رفته. عنوان فیلم بازی هوشمندانهای است با پیکرهٔ لیکانثروپ/گرگنما که در ادبیات دستکم از قرون وسطی حضور داشته—فیلم کودکانی را نشان میدهد که گرسنه و رامنشدنیاند و سگهایی که همانگونهاند، اما گرگنما بهطور لفظی وجود ندارد؛ مگر آنکه این دو گروه را در سطحی انتزاعی و تماتیک با هم ترکیب کنیم، که دقیقاً چیزی است که عنوان ما را به انجام آن دعوت میکند. اگر به تأثیرات روانی هولوکاست بر بازماندگان و پیامدهای خشونتی که بر آنها رفته، بهویژه وقتی میخواهند دوباره در جامعه جا بیفتند نگاه کنیم، Wilkołak تا حدودی شبیه Assault on Precinct 13 جان کارپنتر (1976) است که در زوایای بلافصل پس از جنگ قرار گرفته، با عناصر قصهٔ شنل قرمزی چارلز پرو و آقای مگس اثر ویلیام گولدینگ، و نیز فیلمهایی چون Démanty noci یان نمِت، White Dog ساموئل فولر، و Fehér isten کورنل موندرچو. کمحرف، ظریف و لایهلایه از حیث تماتیک، این فیلم شایستهٔ جایزهٔ تماشاگر و جایزهٔ هیئت داوران اکumenical بهترین فیلم در جشنوارهٔ Tallinn Black Nights 2018 و جایزهٔ بهترین کارگردان در جشنوارهٔ فیلم لهستان 2018 بود.
فوریهٔ 1945؛ Konzentrationslager Groß‑Rosen در روگوژنیتسا امروزی، لهستان. آلمان بهطور عملی جنگ را باخته و اساس در حال ترک اردوگاه است. پیش از رفتن، زندانیان را وادار به تمرینات بیهوده در سرمای شب میکنند و هرکس مقاومت کند یا بخواهد فرار کند، سگهای نگهبان آلمانیِ حلقهزده را بر او میگمارند؛ سگهایی که لباس راهراه زندانیان را میشناسند. وقتی اساس میرود، ارتش سرخ کارگران و دهقانان اردوگاه را آزاد میکند و گروه هشتنفرهای از کودکان به یتیمخانهٔ موقتی در عمارت نیمهویرانهای در جنگل نزدیک کوههای آوُل منتقل میشوند. گروه شامل هانکا (سوفیا میتیلیکا درخشان)، که در ۲۰ سالگی رهبرِ بیچونوچرای گروه است؛ هانیس (نیکلاس پریگوودا)، تازهواردی از اردوگاه دیگر که بهخاطر زادگاهش نزدیک مرز لهستان و آلمان با نامی تحقیرآمیز «کراوت» خوانده میشود؛ ووادک، ساکت و احتمالاً بهشدت آسیبدیده (کامیِل پولنیسیاک) که از حضور هانیس و دوستیاش با هانکا بهشدت ناخشنود است و از منظر او بخش بزرگی از فیلم روایت میشود؛ و مالا (ماتیلدا اگناسیاک)، دختر ششسالهٔ لال. تنها بزرگسالِ عمارت، یادویگا (دانوتا استِنکا)، تلخ و ناامید است که با وجود خود، کمکم با هانکا و مالا پیوند میخورد. یتیمخانه در وضع خرابی است: برق و آب ندارد، غذا اندک است و وسیلهٔ نقلیهای نیست، که تلاشهای هانکا برای بازگرداندن آدابِ متمدنانه—مثل استفاده از چنگال و چاقو بهجای دست—را دشوار میکند. بدتر از همه، سربازان شوروی کوچکشده که تجاوز در ذهنشان هست و یک پناهگاهِ نزدیک که ظاهراً کسی ناشناس در آن ساکن است. بزرگترین تهدید اما سگهای ولگرد اردوگاهاند که از گرسنگی دیوانه شدهاند و از جنگل خود را به عمارت رساندهاند و چند جسد برجای گذاشتهاند. ابتدا در درختان میمانند، اما بزودی خانه را محاصره میکنند و گروه را دروناش محصور میکنند، در حالی که ذخایر غذایی سریع رو به اتمام میرود. بنابراین کودکان باید برای زندهماندن بجنگند، و بربریتِ کاشتهشده در آنها در Groß‑Rosen بهاندازهٔ سگهای وحشی دشمنیشان است.
این خلاصهٔ کلیتِ داستان تصویر روشنی از بدهکاری فیلم به روایتهایی چون Lord of the Flies و Assault on Precinct 13 میدهد. واقعاً حیوان عجیبی است — داستانی شبهوحشتِ جنگ جهانی دوم دربارهٔ کودکانی که از اردوگاهها آسیب دیدهاند و در خانهای بهدست سگهای وحشی محاصره شدهاند. بهنظر میرسد اساساً نباید کار کند، اما کاملاً جواب میدهد، با انبوهی از لایههای تماتیک ظریف (بدون اشاره به پایانِ فوقالعاده، غیرقابلپیشبینی و جذاب آن). واضح است که تم مرکزی، بربریت است؛ ایدهٔ اینکه کودکان توسط زمانشان در اردوگاه انسانزدایی شدهاند. یکی از نخستین صحنهها پس از ورود به عمارت نشان میدهد چند کودک یک موش را بیرحمانه دنبال میکنند و آن را با پا له میکنند. این لحظه یادآور رفتار اساس با زندانیان پیش از آن است و قابل تأمل است که نخستین عمل خشونتآمیز پس از ترک Groß‑Rosen نه توسط آلمانی یا شوروی، حتی نه توسط سگها، بلکه توسط خودِ کودکان انجام میشود.
این البته سؤالِ اصلی را برجسته میکند: دقیقاً کدامیک گرگنماست — سگهای وحشی و پرخوری، کودکانی که نامنسجم و شبهحیوانی شدهاند، یا هر دو؟ پانک به این سؤال از طریق کشیدنِ موازیهای فراوان میان کودکان و سگها نزدیک میشود؛ برای مثال، هر دو گرسنهاند، هر دو به بربریت آموزش دیدهاند، هر دو پرخاشگر و وحشیاند، هر دو در گله حرکت میکنند و هر دو نیاز به بازآموزی بزرگی دارند تا اگر قرار است دوباره در جامعه ادغام شوند، اینکار ممکن شود. همانطور که دربارهٔ سگها صدق میکند، هانکا دربارهٔ بچهها میگوید: «نمیتوانند گرسنه بمانند وگرنه همدیگر را میکشند»، و یادویگا پاسخ میدهد: «پس بگذارید همدیگر را بکشند.» این parallèle دیگری را ترسیم میکند — هیچکدام بهعنوان ارزش نجات دیده نمیشوند؛ هیچکدام انسانی بهنظر نمیرسند؛ بهقول شکسپیر در کینگ لیر: «زندگیِ انسان به ارزانیِ حیوان است.»
همزمان با این موازیها، عنوان فیلم استعاری است — نه کودکان و نه سگها صرفاً «گرگنما» نیستند، اما هر دو هستند؛ عنوان به ترکیب تماتیک این دو اشاره دارد. این نکته بلافاصله پس از صحنهٔ موش نشان داده میشود، وقتی میبینیم کودکان خوشحال مشغول بازیِ قلقلک در محوطهٔ عمارت هستند. تضاد خیرهکنندهای است که نشان میدهد در کنار لحظاتی که ناهماهنگیِ آسیبدیدهٔ آنها پدیدار میشود، لحظاتی هم هست که معصومیت کودکانهشان میدرخشد (یعنی نیمهانسان، نیمهوحش)، تضادی که در شکلهای مختلف در سراسر فیلم تکرار میشود — برای مثال، در کنار تروماهای روانی ووادک، همیشه معصومیت لطیف مالا هست؛ و گرچه هانکا بچهها را وادار میکند سر میز بنشینند و از قاشق و چنگال استفاده کنند، صحنهای دیگر آنها را در حال کشمکش بر سر قوطی غذاى سگ نشان میدهد که روی زمین میریزد و بعد با دست آن را میخورند. به گفتۀ پانک، «این داستانی است دربارهٔ آلودهشدن به شر. دربارهٔ مردمی که تا سطح حیوانات تقلیل یافتهاند و تلاش میکنند به شکل انسانی بازگردند.»
مشخصترین مؤلفهٔ زیباییشناختی فیلم استفادهٔ پیوسته از کلیشههای وحشت کلاسیک است — نماهای دیدگاهِ سگها در جنگل که خانه را تماشا میکنند؛ پس از صحنهٔ آغازین برای مدتی سگها را نمیبینیم؛ کشفِ هولناکِ جسدی ناقص؛ فردی مرموز در پناهگاه؛ نماهای اسلوموشن هنگام تعقیب یکی از کودکان توسط سگ؛ خانهٔ ویران و منزوی که هم پناهگاه و هم زندان است، و طراحی تولید آنا ووندرلیخ و کارگردانی هنری مارچین آزیوکویچ کمک زیادی به تثبیت لحن فیلم میکند؛ موسیقی مبهم اما کمگوی آنتونی لازارکیِویچ؛ و فیلمبرداری ظریف دومینیک دانیلچیک که غالباً از پشت گوشهها و درون سایهها تصویر میگیرد. علاوه بر این، بخش عمدهای از فیلم از منظر ووادک متمرکز است که به داستان عنصری از صمیمیت و ایستادگی عاطفی میبخشد (تا جایی که ووادک عاطفاً بسته است). تلفیقِ داستانِ بازماندگان اردوگاه با قالبِ وحشت ممکن است بیاحترامی به نظر برسد، اما پانک این کار را بهطرزی عالی انجام میدهد. درست مثل ظرافت تماتیکش، طراحی زیباییشناختی فیلم نیز بارِ زیادی از ظرافت دارد؛ فیلم هرگز کاملاً وحشت نیست، هرگز کاملاً فیلم جنگی نیست، هرگز کاملاً فیلمِ اردوگاه تمرکز نیست، هرگز کاملاً فیلم بلوغ نیست. ولی همهٔ اینها هست، و پانک این مجموعهٔ درهم را به روایتی باورپذیر و متمرکزِ تماتیک شکل میدهد.
چند مشکل کوچک هم هست، اما هیچکدام جدی نیستند. مثلاً فیلم در میانهٔ طولانی اندکی کند میشود؛ بخشی که سگها خانه را محاصره میکنند کمی تکراری شده و تنش در برخی لحظات کاهش مییابد. این بخش شاید میتوانست ده دقیقه یا کمی کمتر کوتاهتر باشد. نکتهٔ کوچک دیگر اینکه بهجز هانکا، هانیس و ووادک، بقیهٔ کودکان شخصیتپردازیِ زیادی دریافت نمیکنند. مالا کمی پیشزمینه دارد، اما بقیه بیشتر در نقش پسزمینه عمل میکنند، تا حدی که اغلب در ذهن مخاطب در هم میآمیزند. تدوین یاروسلاو کامیِنسکی هم گاهی کمی بریدهپاره است و بهندرت به شاتها زمان کافی میدهد تا تأثیر بگذارند و سریع به چیز دیگری منتقل میشود.
با وجود این کاستیهای کوچک، Wilkołak فیلمی است استثنایی. چیزی که مرا تحتتأثیر قرار داد این بود که علیرغم استفادهاش از کلیشههای وحشت، علیرغم خونریزی و زیباییشناسیِ قصهوارهای، تقریباً هیچچیز در آن نیست که نتوان با اطمینان گفت از واقعیت تاریخی دور است. این یکی از دلایلی است که فیلم هرگز استثمارآمیز یا نامطبوع بهنظر نمیرسد؛ چون موضعی واقعگرا را حفظ میکند. در مجموع، فیلمی از حیث تماتیک جذاب و ساختهشده بهطرز درخشانی است. قویاً توصیه میشود.
خیلی از دقت و صنعتگری در فیلم آدریان پانک بهکار رفته، نه صرفاً گرفتن یک پیشفرض هولناک و رها کردن آن به گرگها. ترکیب درامِ دوران جنگ و وحشتِ بقا، «گرگنما» فیلمی متفکرانه، کمتکلم و آراماً قدرتمند است.
اگر فیلمی بخواهد بیرحمی انسان نسبت به همنوع خود را بهنمایش بگذارد، این یکی قطعاً در رأس است. چند کودک نیمهگرسنه که از نگهبانان نازیشان چنان هراساناند که کارهایی اتوماتیک و تحقیرآمیز انجام میدهند تا روز را سپری کنند. بهروشنی حس میکنید آنها هیچگاه زندگی دیگری ندیدهاند. بعد از آزادی اردوگاه و رها شدن، فرصتی مییابند تا برای بقا در عمارت متروکهای متحد شوند و در برابر دشمنی طبیعی و واضح که حالا بههمان اندازه از آزادی (و غذا) محروم است، گروه مؤثری تشکیل دهند. قطعاً مقداری خونریزی وجود دارد، اما بهنظر میرسد شایستهٔ آن است. عنوان کمی گمراهکننده است؛ هیچ چیز ماورائی در «وحشت» اینجا نیست — همهچیز بهوضوح قابلفهم است. قطعاً ارزش دیدن روی پردۀ بزرگ سینما را دارد.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران