داستان فیلم در مورد دو دزد و راهزن به نامهای «بوچ» و «ساندنس» است که به قطارها دستبرد میزنند. اما یکی از سرقت هایشان طبق برنامه پیش نمی رود و گروهی از مردان قانون تا دندان مسلح، شروع به تعقیب آن دو می کنند. وقتی آن دو می فهمند که این گروه تصمیم ندارند دست از تعقیب بردارند، تصمیم می گیرند به بولیوی بروند.
داستان فیلم در مورد دو دزد و راهزن به نامهای «بوچ» و «ساندنس» است که به قطارها دستبرد میزنند. اما یکی از سرقت هایشان طبق برنامه پیش نمی رود و گروهی از مردان قانون تا دندان مسلح، شروع به تعقیب آن دو می کنند. وقتی آن دو می فهمند که این گروه تصمیم ندارند دست از تعقیب بردارند، تصمیم می گیرند به بولیوی بروند.
برندهٔ ۴ جایزه اسکار؛ در مجموع ۲۲ جایزه و ۱۵ نامزدی
رتبه
رتبه فیلم در جهان344
«این یک سرقت است، دستان بالا!»
بایچ کَسیدی و ساندنس کید را جورج روی هیل کارگردانی و ویلیام گلدمن نوشته است. بازیگران اصلی پل نیومن، رابرت ردفورد، کاترین راس و استروتر مارتیناند. تولیدی پاناوژن/دلاکس با موسیقی بورت باچاراک و فیلمبرداری کنراد هال.
اگرچه در زمان اکران با منتقدان میانه خوبی نداشت، باچ کَسیدی و ساندنس کید در گیشه و در محبوبیت طولانیمدت هیچ مشکلی نداشت. هنوز هم...
«این یک سرقت است، دستان بالا!»
بایچ کَسیدی و ساندنس کید را جورج روی هیل کارگردانی و ویلیام گلدمن نوشته است. بازیگران اصلی پل نیومن، رابرت ردفورد، کاترین راس و استروتر مارتیناند. تولیدی پاناوژن/دلاکس با موسیقی بورت باچاراک و فیلمبرداری کنراد هال.
اگرچه در زمان اکران با منتقدان میانه خوبی نداشت، باچ کَسیدی و ساندنس کید در گیشه و در محبوبیت طولانیمدت هیچ مشکلی نداشت. هنوز هم یکی از معدود وسترنهایی است که حتی غیرهواداران وسترن هم از آن لذت میبرند. بخش زیادی از این موفقیت را باید مدیون شیمی فوقالعاده دوستی میان نیومن و ردفورد دانست، و البته ترکیب دلنشینِ درامِ ناپخته با کمدی شوخطبعانه.
گزینش بازیگران در ابتدا قطعی نبود؛ نیومن همیشه جزو گزینهها بود اما قرار بود نقش ساندنس را بازی کند. مککوئین، لِمِن و بیَتی هم مطرح بودند، اما در نهایت شانس به ردفورد داده شد و نیومن به نقش کسیدی منتقل شد. گاهی انتخاب بازیگر همان چیزی است که فیلم را میسازد یا خراب میکند، و در این مورد این انتخاب، برگ برندهٔ فیلم بود و شخصیتهای افسانهای با جان و دل به تصویر کشیده شدند.
فیلم فقط بر اساس حقایق کلیِ زندگی واقعیِ گروه «هول-این-د وال» به رهبری کسیدی ساخته شده و از فرمول سادهٔ دو سوءقصدکننده دوستداشتنی که در حالی که راهی زندگی تازهای در بولیویاند، توسط گروه پینکرتون تعقیب میشوند، پیروی میکند. افتتاحیهٔ سپیا و زیبا استاندارد بصری را تعیین میکند؛ بیش از یکچهارم فیلم را دنبالهٔ طولانی تعقیب و گریز در مناظر طبیعی تشکیل میدهد. همانطور که هیل و گلدمن (برندهٔ اسکار بهترین فیلمنامه) تنش صحنهها را میآفرینند، کنراد هال (برندهٔ اسکار فیلمبرداری) زیباییِ واضحی را با گرد و غبار و عرق درآمیخته ارائه میدهد.
موسیقی بورت باچاراک (برندهٔ اسکار موسیقی) همیشه نزد منتقدان و مخاطبان مقبول نبوده، بهخصوص قطعهٔ محوری «Raindrops Keep Falling on My Head». اما در متن صحنهها و در چارچوب تغییرِ غرب (و حتی تغییرِ خودِ ژانر وسترن)، موسیقی عمدتاً کار میکند. بله، «Raindrops» اندکی کلیشهای است، اما صحنهٔ همراه با آن که در آن دوچرخه جای اسب را میگیرد و بهعنوان یک استعارهٔ مهم عمل میکند—و رابطهٔ گرم اتا پلیس (کاترین راس که کمی کمرمق بازی میکند) و کسیدی شکل میگیرد—، به هیچوجه نابودکنندهٔ فیلم نیست. در واقع حرکتی جسورانه از سازندگان است.
این فیلم که بر وسترنهای بعدی تأثیر عمیقی گذاشت و به تولد روایتهای بیشتری دربارهٔ کِرد و ساندنس انجامید، بهدرستی شهرت محبوب خود را کسب کرده است. تعامل همیشگی ردفورد و نیومن همواره جذاب است (اینها چه آدمهاییاند؟)، چند صحنهٔ نمادین که به اسطورهٔ سینما پیوستهاند و هوشمندیهای فنیِ قابل تحسینی در فیلم هست؛ باچ کَسیدی و ساندنس کید هرگز دست از گاز نمیکشد و قلب شما را رها نمیکند. چون وقتی پایان سپیا و فریزفریم به شکل شعلهٔ شکوهآمیزی میگذرد، حقیقتاً هیل، هال، گلدمن، نیومن و ردفورد یک کلاسیک واقعی وسترن ساختهاند. 9/10
---
این فیلم را سرگرمکننده و باهوش یافتم و در بسیاری از لحظات بهطور غافلگیرکنندهای به وقایع واقعی نزدیک مانده است. رابرت ردفورد و پل نیومن شیمی خوبی با هم دارند، همانطور که بعدها در فیلم «نیش» هم نشان دادند.
این یکی از محبوبترین فیلمها در سالی بود که اکران شد. ظاهراً برخی تماشاگران احساس میکنند فیلم بین وسترن و کمدی مردد است، اما من که نویسندهای هستم که گاهی ژانرها را با هم درمیآمیزم، دیدن چنین ترکیبهایی در سینما برایم مشکلی ندارد.
مناظر باشکوهاند و استفاده از عکاسی قدیمی در مقاطعی افزودهٔ جالبی است. پایان فیلم در یک نقطه با آنچه از حقایق میدانیم متفاوت است، اما همچنان تا حدی حقیقت را حفظ میکند و به صحنه هیجان میافزاید. این پایان از آن نمونههای شاخص است.
---
میتوان گفت فیلم «تا حدی دوستداشتنی» است.
این یک وسترن کمدی دربارهٔ دو قانونشکن مشهور از گروه «هول این د وال» است.
وقتی فیلم آمد در سینمای لوئیزویل دیدم؛ چندان ذوقزده نشدم اما کاملاً هم بدبین نبودم.
بهخاطر دارم صحنهای هست که ساندنس (ردفورد) طوری به نظر میرسد که میخواهد به معلم زیبا تجاوز کند—اورا بهزور با اسلحه وادار به درآوردن لباسش میکند؛ وقتی فکر میکنی قرار است خشونت رخ دهد، او از او میپرسد چرا اینقدر طول کشیده. یادم هست چون در حالی که من آن را کمی پیشپاافتاده میدانستم، یک دختر در سینما با صدای بلند خندید و گفت چقدر خندهدار است. من آن را معمولی دیدم، اما بعضیها واقعاً این چیزها را دوست دارند.
باچ (نیومن) اهل فکر است و ساندنس زور و عمل. همانطور که گفتم، کمدی فیلم از نوعِ «تا حدی دوستداشتنی» است. مطمئن نیستم با گذر زمان چقدر قدر دانسته شود، اما چه کسی میداند؟
---
رابرت ردفورد و پل نیومن در این داستانِ سارقین قطارِ دوران تبدیل قرن، در اوج فرم بازیگریاند. کاریزما در این زوج موج میزند؛ آنها در ارتکاب جرائمشان نوعی رفتارِ مودبانه و جامعهپسندانه را رعایت میکنند. مصمماند از کشتارها پرهیز کنند و در عوض زندگی کارمند بیچارهٔ راهآهن «وودکاک» (جورج فرت) را به کابوس تبدیل میکنند. بالاخره مأموران آنها را میگیرند و پس از مدتی تلاش برای زندگی سالم، از بیحوصلگی سر درمیآورند و بههمراه اتا (کاترین راس) به بولیوی فرار میکنند تا از نو شروع کنند. همین بخش از فیلم را بیشتر دوست داشتم—تا حد زیادی بهخاطر چند صحنهٔ کوتاه از همیشه دوستداشتنیِ استروتر مارتین («پرسی گاریس»)—و پایانی که همراه با صحنهٔ نیومن و راس روی دوچرخه، از جنس افسانههای سینماست. فیلم خوشساخت است؛ استفاده از عکاسی ایستاده برای روایت بخشهایی از داستان و بهرهگیری نوآورانه از موسیقی باچاراک-دیوید به خوبی کار کرده و ریتم فیلم را حفظ و متنوع میکند. این یک اثر کلاس و قابل تماشا است، حتی پنجاه سال پس از ساخته شدنش.
---
در میان وسترنها منحصر بهفرد است؛ این فیلم را بهتر میشناسیم وقتی به فضای زمانی که ساخته شده نگاه کنیم.
بایچ کسیدی، ساندنس کید و گروه هول این د وال در «تالار مشاهیر» دزدان و قانونشکنان غربِ قدیماند. آنها زندگی جنایی طولانی، متنوع و پرخشونتی داشتند، با سرقتهای دیدنی از قطارها، فرستواگنها و بانکها، سپس به آمریکای جنوبی رفتند و پولهایشان را آنجا خرج کردند و دوباره به راه خلاف بازگشتند. توسط مقامات در آرژانتین، شیلی و بولیوی تحت تعقیب قرار گرفتند و ظاهراً در بولیوی بهدست پلیس کشته شدند. میگویم «ظاهراً» چون نظریههایی هست که میگوید آن دو somehow زنده ماندند و شاید با هویتهای جدید به خاک آمریکا برگشتند. افسانههای واقعی چنین سرنوشتی سخت میمیرند و حتی پس از مرگ هم در تخیل ما زنده میمانند.
فیلم به کارگردانی جورج روی هیل و فیلمنامهٔ ویلیام گلدمن، فیلمِ خوبی است و بسیار خوب ساخته شده و تلاش میکند مسیر این دو دزد را دنبال کند. اما از دقت تاریخی فاصله دارد و داستانی نسبتاً همدلانه نسبت به دزدان ارائه میدهد، بدون ناسیونالیسم متورمِ وسترنهای کلاسیک. باید در نظر گرفت که فیلم در 1969 ساخته و اکران شد، در میانهٔ اعتراضات اجتماعی مرتبط با انقلاب جنسی و به چالش کشیدن ارزشهای مرسوم و نیز مخالفتها با مشارکت ایالات متحده در جنگ ویتنام. در زمان تلاطم اجتماعی و سیاسی، زمانی که بسیاری از نگرشهای آمریکا شرمآور بهنظر میرسید، فیلم هر سرقت کسیدی و کید را بهعنوان عملی علیه «نظام» و نوعی نافرمانی و شورش در برابر مقامات جلوه میدهد. البته این نگاه هرگز در ذهن آنها نبوده و فیلم مسائل اخلاقی و معنویِ احتمالی ناشی از بزرگنماییِ جرم سازمانیافته و قربانیشدنِ بیگناهان را نادیده میگیرد.
هیل کار بسیار شیکی انجام داده، بهخصوص در فیلمبرداری و تدوین نماها. به عناوین ابتدایی یا سکانس سپیا اول نگاه کنید و چگونگی ورود تدریجی رنگ در طول شبیهسواران را ببینید. صحنهها، دکور و لباسها هم بسیار خوباند، هرچند من در دقت تاریخی طراحی آنها تردید دارم. صحنههایی وجود دارد که نمیتوانم جز بهعنوان چشمنبشی عمدی به هیپیها آنها را تعبیر کنم؛ واضحترین نمونه همان صحنهٔ دوچرخه است که با ملودی اغواکنندهٔ «Raindrops Keep Falling on My Head» همراه شده. واقعیت این است که صحنههای کمدی بیشتری نسبت به صحنههای جدی در فیلم هست.
برای من، بزرگترین دلیل دیدن این فیلمِ غیرمعمول، اجرای بینقص پل نیومن و رابرت ردفورد است؛ دو بازیگر بزرگ که هنرشان شناختهشده است. این یکی از بهترین آثار آنها نیست—هر یک آثار بهتر هم داشتهاند—اما نحوهٔ بازی مشترک نیومن و ردفورد بزرگترین قوت فیلم است. بازی کاترین راس هم خوب است و او در اوج دوران هنریاش بهسر میبرد.
---
باچ کسیدی (پل نیومن) و ساندنس کید (رابرت ردفورد)، رهبران یک گروه، پس از سرقت از قطار مورد تعقیب نیروهای ویژه قرار میگیرند و تصمیم میگیرند به بولیوی فرار کنند.
آنها سرقتها را با زیرکی انجام میدهند اما در زمینههای دیگر سادهلوحاند. همین نابرابری باعث میشود نتوان آنها را صرفاً بد دانست. حتی جذاباند، احتمالاً بهخاطر بازی پل نیومن و رابرت ردفورد. این فیلم آنها را نسبتاً بیطرفانه نشان میدهد و مخاطب را به قضاوت یا تفسیر زندگیشان وادار نمیکند؛ اجازه میدهد از حال و هوای رها و کمی نوستالژیک فیلم که با موسیقیها نماد شده لذت ببرید.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران