داستان فیلم حول محور زندگی پسری ۱۱ ساله به نام Bud و اعضای خانواده وی است. Bud که بتازگی وارد مدرسه ای جدید شده و تلاش میکند خود را با شرایط مدرسه وفق دهد، جایی که مدام به او زور میگویند، همیشه برای فرار از مشکلات در یک سینما مخفی میشود...
داستان فیلم حول محور زندگی پسری ۱۱ ساله به نام Bud و اعضای خانواده وی است. Bud که بتازگی وارد مدرسه ای جدید شده و تلاش میکند خود را با شرایط مدرسه وفق دهد، جایی که مدام به او زور میگویند، همیشه برای فرار از مشکلات در یک سینما مخفی میشود...
خیلی خب، میفهمم: این فیلم هنری است. طرح داستان و پردازش شخصیتها از اولویت کمتری برخوردارند، شاید حتی بیاهمیتاند. فیلم مجموعهای از قابهای بصری و خاطرۀ احساسی است که گاه نوستالژیک و گاه کمی آزاردهندهاند. اما به نظرم فیلم آنقدر در شیوههایش اصرار میورزد که در سرگرمکردن مخاطب شکست میخورد و گویی این فرض را میگذارد که اگر از آن خوشتان نیامد، یعنی «درکش نکردهاید»....
خیلی خب، میفهمم: این فیلم هنری است. طرح داستان و پردازش شخصیتها از اولویت کمتری برخوردارند، شاید حتی بیاهمیتاند. فیلم مجموعهای از قابهای بصری و خاطرۀ احساسی است که گاه نوستالژیک و گاه کمی آزاردهندهاند. اما به نظرم فیلم آنقدر در شیوههایش اصرار میورزد که در سرگرمکردن مخاطب شکست میخورد و گویی این فرض را میگذارد که اگر از آن خوشتان نیامد، یعنی «درکش نکردهاید».
مثلاً آیا واقعاً لازم است دوربین پس از اینکه کسی از پلهها بالا رفته، ۱۵ تا ۳۰ ثانیه روی همان پلهٔ خالی مکث کند؟ این چه افزودۀ احساسیای به فیلم میآورد؟ یا خواندن جدی نگاه پسرک به هیچچیز برای چند لحظه، بدون اینکه به ما نشان دهد چه میاندیشد یا چه احساسی دارد — آیا نباید برای او اهمیت قائل شویم؟ آیا سینمای خوب آن است که شخصیتها زیرلب حرف بزنند تا ما مجبور شویم جلوتر خم شویم و بشنویم، و ناگهان با یکی از میانپردههای موسیقی بلند حسابی از جا بپریم؟ هنری و فضاساز باشید و نوستالژیک هم، اما اگر قرار است راوی گهگاه توضیح دهد چه میبینیم، چرا یک قدم جلوتر نروید و کمی هم داستان بگویید؟ راضی کردن رؤیابازان و منتقدان خانگی و حتی افراد زمختی مثل من میتوانست خیلی راحتتر باشد.
اینکه این فیلم حتی یک نامزد بفتا هم نداشت، تا حدی عجیب است؛ فیلمی زیباست که از نوستالژی صنعت سینما برای تصویرکردن حس دلتنگی یک پسر نوجوان برای آن «چیزی»ی قابل لمس که همه در آستانۀ نوجوانی آرزویش را داریم، بهره میبرد. داستان در لیورپولِ هنوز در حال بهبود از پیامدهای جنگ جریان دارد، و «باد» جوان (با بازی لی مککورمک) همراه مادر دلسوزش (مارجوری ییتس) و سه خواهر و برادر زندگی میکند. او پسری ساکت است و طبیعتاً این سکوت، دشمنی قلدرهای مدرسهٔ کاتولیک محلی را برمیانگیزد؛ جایی که شلاق بهسان ارزشی برابر با قلم است. داستان اینقدرها هم ملودراماتیک نیست که پسر تنها باشد؛ بلکه روحش در انتظار زندگیای است که آن را در مکان محبوبش — سینما — دیده است. او میخواهد در آنجا زندگی کند و همه چیز آن مکان برای این کودک یازدهسالهٔ تأثیرپذیر، کنجکاو و مهربان جذاب است. تصاویر و موسیقی متن باشکوهِ ترنس دیویس در این فیلم بهطرزی چشمگیر بهکار رفتهاند و مککورمک در سراسر این درام درگیرکننده و قابلتأمل بازیای کاملاً طبیعی ارائه میدهد. صحنهٔ زیبایی هست که او و ییتس یک اجرای کوچک روی پرده با «Walk Down the Avenue» دارند و یادآور دورانی است که تفریح را باید در خانه میساختند نه فقط روشنش میکردند؛ همچنین بازی شیرینی برای حدسزدن فیلمها هست که صوتهایی از آثاری مانند «Kind Hearts and Coronets» و اورسن ولز فضا را تکمیل میکنند. فیلم سویهٔ انتقادی هم دارد، بهویژه وقتی پرسشهایی دربارهٔ فواید آموزش دینی برای جوانی مطرح میکند که بهاحتمال زیاد هرگز قرار نیست با آموزههای آن کاملاً منطبق شود — نکتهای که با تصویری کاملاً آزاردهنده هم برجسته میشود. در فیلم نفرت و تعصب و ناامیدی هست، اما همچنین عشق، مهربانی و شوخی (معمولاً از سوی تیانا میلونِ با طعنهٔ آرام) و روحیهای که مککورمک خوب منتقل میکند.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران