صبحی در ماه ژوئن. مردی (داگلاس) که در یکی از بزرگراه های لس آنجلس در ترافیک گیر کرده، اتومبیلش را رها می کند و به طرف شهر به راه می افتد. او می خواهد خودش را به خانه ی همسر سابقش (هرشی) که با دخترشان زندگی می کند برساند. اما در طول راه مجبور می شود تا بیشتر و بیشتر به خشونت متوسل بشود.
صبحی در ماه ژوئن. مردی (داگلاس) که در یکی از بزرگراه های لس آنجلس در ترافیک گیر کرده، اتومبیلش را رها می کند و به طرف شهر به راه می افتد. او می خواهد خودش را به خانه ی همسر سابقش (هرشی) که با دخترشان زندگی می کند برساند. اما در طول راه مجبور می شود تا بیشتر و بیشتر به خشونت متوسل بشود.
همینالان که این فیلم را دیدم میتوانم بگویم از آن لذت بردم، اما نه بهطور زیاد. داستان بهواقع روایت زندگی شهری نیست، بلکه مجموعهای از عصبیتهای روزمره است که معمولاً بیاقدام از کنارشان میگذریم و این آدم آنها را به توهین شخصی تبدیل میکند. شروعش عادی است: گیر کردن در ترافیک، بوقها و سروصدای دریل در روزی گرم، کولر خراب، شیشه پایین. بهجای اینکه با...
همینالان که این فیلم را دیدم میتوانم بگویم از آن لذت بردم، اما نه بهطور زیاد. داستان بهواقع روایت زندگی شهری نیست، بلکه مجموعهای از عصبیتهای روزمره است که معمولاً بیاقدام از کنارشان میگذریم و این آدم آنها را به توهین شخصی تبدیل میکند. شروعش عادی است: گیر کردن در ترافیک، بوقها و سروصدای دریل در روزی گرم، کولر خراب، شیشه پایین. بهجای اینکه با همان حسِ روزهای دوشنبه بیتفاوت از کنارش بگذرد، ماشینش را رها میکند و پیاده به راه میافتد. ابتدا صاحب یک مغازه با نوشیدنیهای گرانقیمت است که مغازهاش کمی خرد و خاکشیز میشود، و بعد فقط وقتی تهدید به خشونت میشود مقابل دو نفر از اعضای یک باند از خود دفاع میکند. از اینجا فیلم ناگهان عجیبی میگیرد: اعضای باند طوری او را پیدا میکنند (من بریتانیاییام اما فکر میکنم لسآنجلس برای اینگونه تصادفیها بیشازحد وسیع است)، سپس از فاصله نزدیک با ماشین تیراندازی میکنند و او را کاملًا نمیزنند اما اطرافیانش را هدف قرار میدهند و بعد بلافاصله تصادف میکنند. او به سمت ماشین میرود، کیفی پر از اسلحه از آن برمیدارد و بعد به یک فستفود شلیک میکند چون صبحانه سرو نمیکنند—هرچند بعد نظرش را عوض میکند که برای ناهار به آنجا آمده—و از آنجا مسیر ادامه مییابد. نمیدانم آیا قرار بوده این نشاندهنده فروپاشی ذهنی او بهخاطر انتخابهای پیشین زندگیاش باشد یا نه، اما همدلیاش کاملاً از بین میرود. اول فیلم میتوان با شخصیت همذاتپنداری کرد، اما هرچه بیشتر تماشا میکنی از آن احساس فاصله میگیری تا در نهایت درمییابی که فیلمی دیدی که در آن مردی بدون دلیلی جز خشم نسبت به خودِ نابودکنندهٔ زندگی خانوادگیاش به کشتار میپردازد. این موضوع مرا وادار به پرسش میکند که آیا این منظور کارگردان بوده یا تصادفِ خوشایندی برای سوق دادن بیننده به آن دیدگاه.
این فیلم دربارهٔ شخصیت اصلی، ویلیام «دی-فنس» فاستر، نیست. او کارهای جنونآمیزی انجام میدهد و شاید همین باشد که بعضیها به یاد میآورند، اما اگر واقعاً فیلم را ببینی، میبینی که این اثر فرسایش جامعه از «مرد عادی» آمریکایی را به نمایش میگذارد. آدمهایی که «همهچیز را درست انجام میدهند»: مدرک میگیرند، ازدواج میکنند، بچهدار میشوند، برای یک شرکت کار میکنند—آنها احساس یأس و خیانت از وعدهٔ رویای آمریکایی دارند. تقسیمات طبقاتی، نژادپرستی، مردسالاری سمی، طمع شرکتها، زوال شهری، فروپاشی روابط بینفردی و همبرگرهای بیکیفیتی که هیچ شباهتی به عکس منو ندارند، همه در گزارش جوئل شوماخر از اواخر دههٔ ۸۰ و اوایل ۹۰ حضور دارند. حتی بیعملی پلیس در شرایط کاهش بودجه هم نشان داده میشود. همسر سابق او که قبل از آنکه دی-فنس خشونتبار شود فرار کرده و در واقع از خطری نجات یافته، تا حدی بهخاطر حساسیت بیشازحدش مورد استهزا قرار میگیرد، در حالی که باید برای بینش و غریزههای محافظتیاش تحسین میشد. از طریق برخوردهای دی-فنس و نیز همسرش و بازی برجستهٔ رابرت داول در نقش پرندرگست میتوان مسائل زیادی را دید. بهطور خلاصه، Falling Down کمتر دربارهٔ دی-فنس بهعنوان یک فرد است و بیشتر دربارهٔ جامعهای است که او و بسیاری دیگر را ساخته و نتوانسته با بار شکستهای سیستماتیک خود روبهرو شود. این فیلم پرسشبرانگیز است و بیشتر سؤال بر جای میگذارد تا پاسخ؛ حتی دههها بعد مردم خود را در شخصیتها، محلهها و نحوهٔ گذران زندگی در سایهٔ رویای آمریکایی خواهند شناخت.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران