Greta از معدود فیلمهای ۲۰۱۹ است که هم نادیده گرفته شده و هم دستکم گرفته شده. با اینکه وقتی «هلبوی» توجهها را به خود جلب کرد، «گرتا» کمتر دیده شد، بهنظر میرسد بازخورد آنلاین هم دستکم گرفتن فیلم را تأیید میکند: منتقدان نسبتاً دوگانهاند، اما مخاطبان فیلم را بیشتر میپسندند که برایم تا حدی عجیب است. با این حال من از فیلم لذت بردم و...
Greta از معدود فیلمهای ۲۰۱۹ است که هم نادیده گرفته شده و هم دستکم گرفته شده. با اینکه وقتی «هلبوی» توجهها را به خود جلب کرد، «گرتا» کمتر دیده شد، بهنظر میرسد بازخورد آنلاین هم دستکم گرفتن فیلم را تأیید میکند: منتقدان نسبتاً دوگانهاند، اما مخاطبان فیلم را بیشتر میپسندند که برایم تا حدی عجیب است. با این حال من از فیلم لذت بردم و بخش اعظم این لذت به بازیهای درخشان بازیگران اصلی برمیگردد. ایزابل هوپر فوقالعاده است؛ انتظار میرود از بازیگری با این سابقه. شخصیت «گرتا» بسیار مرموز است و طی مدت فیلم بهخوبی پرداخت میشود. البته گذشته و بعضی تصمیمات او از نظر منطقی تا حدی سؤالبرانگیزند؛ نمیگویم کاملاً بیمعنیاند، اما برخی جنبههای شخصیتش یکدستی و منطق لازم را ندارند. خوشبختانه این بیمعنایی به اندازهی برخی آثار دیگر نیست. در پایان، هوپر متن را ارتقا میدهد و نمایشی دلهرهآور و جذبکننده ارائه میکند.
کلویی گریس مورتز یکی از بااستعدادترین بازیگران جوان است و در این فیلم ظرافتِ بیان و گسترهی بازیاش را نشان میدهد؛ او شخصیت مهربان و معصوم «فرنس» را باورپذیر بازی میکند. دو اجرای عالی که با شیمی قابللمس بین این دو بازیگر، از هم بهتر میشوند. با زمانبندی کوتاه فیلم، تعاملات آنها در آغاز جالب است و با گذشت زمان فرتوراً جذابتر میشود. علاوه بر این دو، مایکا مونرو (در نقش اریکا پن) هم بسیار غافلگیرم کرد؛ شخصیت او از کلیشهی «بلوند و کمهوش» فراتر میرود و اجرای ممتاز و متفاوتی ارائه میدهد.
فیلمنامه مشکلات رواییای دارد که بیشترشان به شخصیت گرتا مربوط است. سخت است تصور کرد اتفاقات نیمهی دوم فیلم دقیقاً همانطور که نشان داده میشود در دنیای واقعی رخ دهد و همین امر معمولاً خیلی از فیلمها را تضعیف میکند، اما اینجا آنقدرها هم غیرقابلباور نیست؛ با کمی تأمل و در نظر گرفتن عامل روانشناختی، رویدادها قابلتوجیه بهنظر میرسند. فیلم از کلیشههای ژانر فاصله نمیگیرد و در طول بیشتر فیلم قابلپیشبینی است، هرچند پایانبندی غافلگیرکننده و خوشایندی دارد. این فیلم B–movieِ معمولیای است که دیدن آن در خانه یک بعدازظهر یکشنبه لذتبخش خواهد بود، اما اگر در سینما ببینید هم از پولی که خرج کردهاید پشیمان نخواهید شد.
در مجموع، «گرتا» با دو اجرای بسیار جذابِ ایزابل هوپر و کلویی گریس مورتز از میان فیلمهای همسبک اخیر برجسته میشود. شیمی میانِ بازیگران بار اصلی روایت جذاب را به دوش میکشد و مایکا مونرو نیز شایستهٔ قدردانی است. مشکلات رواییِ آشکار بسته به نوع نگاه تماشاگر میتواند یا کاملاً بیمعنی جلوه کند یا تا حدی قابلقبول باشد؛ من با تفسیر دوم موافقم و از تماشای فیلم لذت بردم. اگر فرصت دیدنش را دارید در سینما ببینید، در غیر این صورت در خانه تماشا کنید.
امتیاز: B
سطحی و فراموشپذیر، اما هوپر آن را نسبتاً سرگرمکننده میکند
«فیلسوف درست میگوید که جز لبهٔ چاقو هیچ چیز ضخیمتری میان شادی و اندوه فاصله نمیاندازد؛ و او ادامه میدهد که این دو چون دو قلو یکدیگرند؛ و از این نتیجه میگیرد که تمامی شدتهای احساس با جنون پیوند دارند.»
— ویرجینیا وولف، «اورلاندو» (۱۹۲۸)
ایزابل هوپر در طول کارنامهاش نقشهای تکاندهنده و گاه منزجرکنندهای بازی کرده: از زن خیابانیای که در «ویولت نوژیِر» سیفلیس میگیرد و سپس به قتل و تهمت میپردازد، تا زن قاتلی که در «لا سرمونی» خانوادهای را میکشد، یا پیانیستی در «لا پیانِست» که با شیشه به دست همکارش آسیب میزند، و در «الِ» نقش زنی را ایفا میکند که پس از تجاوز رئیساً مسیر انتقام میگیرد. اینها تنها چند نمونه از بیش از صد فیلمی است که هوپر در آنها بازی کرده است.
و حالا «گرتا». فیلمنامهای از ری رایت و نیل جوردان و کارگردانیِ جوردان، این فیلم تماماً در قلمروِ فیلمهای B و شَلُقِ ژانری قرار دارد: طرحی بیمعنی، اوجِ نهچندان معقول و حالتی از کمپ ژانری که گاه خندهدار هم هست. از آن دسته آثاری که تا حدی بهخاطر بد بودنِ همهجانبهشان لذتبخشاند—تا حدی. در سنت تریلرهای تعقیب و آزار مانند «بدی دابل»، «وفاداری مرگبار» و «دختر تنها» است، اما به هیچکدام از آنها نزدیک نیست. معرفی فیلم در جشنواره ونیز بهعنوان «یک تریلر کوچک و پیچیده» درست است؛ پیچیدگی وجود دارد اما لزوماً حس تعلیقِ زیادی منتقل نمیشود. اگر بخواهید آن را تریلر روانشناختی بنامید هم با مشکل مواجه میشوید، چون روانشناسی عمیقی در متن نیست؛ جوردان آنطور که باید حرفی برای گفتن ندارد و فیلم بهخودیخود موضوعِ مشخصی را دنبال نمیکند، هرچند گاهی خندههایی—که احتمالاً همهٔ آنها عمدی نیستند—بهبار میآورد.
داستان از این قرار است: فرانسس مککلن، جوانی از بوستون که در نیویورک با دوست دانشجوییاش اریکا زندگی میکند. پس از مرگ مادرش، او با پدر مشغول بهکار و کجخلقش رابطهای سرد دارد. روزی در مترو کیف دستی زنی بهنام گرتا هایدگ را پیدا میکند و کیف را از او تحویل میگیرد. پس از ملاقات و چایخوردن، دوستی بینشان شکل میگیرد؛ گرتا از تنهاییاش میگوید و فرانسس بهنوعی خلأ عاطفیِ او را پر میکند. اریکا این رابطه را «عجیب» میداند، اما فرانسس توجهی نمیکند. تا اینکه روزی فرانسس در خانهٔ گرتا مجموعهای از کیفهایی شبیه کیفِ پیداشده را مییابد که هر کدام برچسبِ نام و شماره دارند. نگران، تلاش میکند رابطه را قطع کند، اما گرتا قصد ندارد اجازهٔ رفتن به او بدهد.
این فیلم هجدهمین ساختهٔ نیل جوردان و یازدهمین مشارکت استیون ریئا با اوست، و مانند بسیاری آثار جوردان، رد پایِ افسانهها و قصههای عامیانه در لایههای فیلم دیده میشود: خانهٔ گرتا چنان حالتی از «هانسل و گرتل» دارد که گویی از شیرینیپزی ساخته شده، و فرانسس تا حدی حال و هوای شنلقرمزیِ معصوم را دارد. اما فارغ از این لایهها، «گرتا» بیش از هر چیز یک B–movieِ رو و پوستکنده است. در چنین فیلمهایی معمولاً وقتی خطر مشهود میشود، شخصیتهای بهظاهر باهوش مثل کودن عمل میکنند: تماسهای مکرر گرتا بلاک نمیشود، تلفن ثابت جدا نمیشود، قفلها عوض نمیشوند، برنامهٔ «جستوجوی زبالهٔ گرتا» بهعنوان طرح بزرگ علیه او انتخاب میشود، و وقتی در خانهٔ گرتا گرفتار میشوند، بهترین راهحل رفتن به زیرزمین تاریک است. چه بخواهیم این ابلهیها را طنز بدانیم چه نه، هرکسی که فیلم دیده باشد از این نوع نگارشِ افتضاح دستکم لبخندی خواهد زد.
آیا جوردان خودش با این سطح از ابلهی همدست است؟ تا حدی مبهم است، اما من فکر میکنم عمدتاً هم نیست و تا حدی فیلم را جدی میگیرد. چیزی که قطعی است این است که هوپر از مضحک بودنِ موقعیت آگاه است و از نقش حسابی کیف میکند: دیالوگهایی را مثل کسی که آنها را بیش از حد تمرین کرده ادا میکند، هنگام ارتکاب قتل روی صحنه میرقصد، آدامسی در موهای فرانسس میچسباند، با شوق در برخی لحظات «کمکهای اولیه» انجام میدهد، در خیابان کاملاً بیحرکت میایستد و میز را با حرارت واژگون میکند—در کل اجرای او سرشار از لذت بازیگری است؛ چند بار عمداً به دوربین چشمک میزند. او به تمام لحظات عجیب و غریب پایبند است که در نیمهٔ آخر فیلم پشت سر هم میآیند. بدون بازی سرزندهٔ او، فیلم تقریباً غیرقابلتماشا میشد؛ مورتز نسبتاً خشک است، مونرو نقشِ اریکا را بیشتر به یک صفحهٔ خالی شبیه میکند تا یک شخصیت کامل، فئور در دو صحنه هدر رفته و ریئا مثل همیشه دلسوخته و کمرمق است. فقط هوپر میدرخشد—و واقعاً هم میدرخشد.
فیلم به چند مسئلهٔ اجتماعی و نهادی سرک میکشد اما هیچکدام را عمق نمیبخشد. میتوان آن را بهعنوان هجو ناکارآمدی پلیس نیویورک، ناکارآمدی سیستم قضایی و این تصور اشتباه که در دوران پساکِیفمِتو گزارش آزار و تعقیب برای زنها آسانتر و پذیرفتهتر است، خواند: وقتی فرانسس شکایت رسمی میکند، پلیسی خسته میگوید «اگه جلوی عموم باشه، مزاحمت به حساب نمیاد». بعد وقتی میخواهد حکم محدودیت بگیرد، به او میگویند ممکن است ماهها طول بکشد. وقتی گرتا یکبار بازداشت میشود، سریعاً آزاد میگردد، با اینکه آشکارا ناپایدار است.
از نظر ظاهری، فیلم از ابتدا حالتی از کمپ را نشان میدهد—با باز کردنِ اثر با نسخهٔ ۱۹۶۳ِ «Where Are You?» از جولی لندن—و از نظر بصری فیلم زیباست. طراحی صحنهٔ خانهٔ گرتا با حس کلاسیک قهوهای تیره و نور ملایمی که از پردهها عبور میکند، بیشتر شبیه کلبهای روستایی در فرانسه قرن نوزدهم است و تضاد شدیدی با آپارتمان مدرن و روشنِ دختران دارد. دکورهای پرجزئیاتِ خانهٔ گرتا در مقابل فضای نسبتاً خلوتِ خانهٔ دختران نشانهٔ انتخابهای طراحی است. تصویربرداریِ سیمس مکگارووی صحنههایی از گرتا را که بیحرکت وسط قاب ایستاده و فرانسس را تهدید میکند با تأثیرگذاری ثبت کرده است—تصاویری واقعاً مخوف. صحنهٔ دنبالشدنِ اریکا هم بهخوبی میسر شده: اگرچه خودِ اریکا یا تماشاگر هرگز گرتا را مستقیم نمیبینند، اما از طریق عکسهایی که گرتا برای فرانسس میفرستد و برشهای ریتمیکِ تدوین، حضورِ او کاملاً احساس میشود. صداگذاری نیز در انتقال حسِ تفکیکپذیریِ خانهٔ گرتا از شهر موفق است؛ هرچند بیرون صداهای معمول شهری شنیده میشود، درون خانه تقریباً ساکت است که احساسِ جدایی از شتاب بیرون را القا میکند.
اما از طرف دیگر، فیلم در لوکیشن ضعف دارد: با اینکه روایت در نیویورک میگذرد، فیلم عمدتاً در دوبلین و قسمتی در تورنتو فیلمبرداری شده و این مسأله آشکار است—از چراغهای راهنمایی گرفته تا سمتِ رانندگی و تابلوهای خیابان. برای کسی که در دوبلین زندگی میکند این مکانها قابل شناساییاند، اما حتی برای مخاطب عام هم عدم تلاش کافی برای پوشاندنِ لوکیشن حواسپرتکن است؛ درحالیکه ساختار فیلمنامه بر این نکته تأکید دارد که اگر فرانسس اهل نیویورک بود هرگز کیف را برنمیداشت، چرا آنقدر کم کوشش شده که فیلم واقعاً نیویورکی بهنظر برسد؟
مشکلاتِ دیگری هم هست. فیلمنامه هیچگاه فراتر از طرحهای کلی ژانر نمیرود. بله، شایستگی فیلم در این است که نقشِ آزارگر و آزارشونده را به زنان سپرده—چیزی که معمولاً در تریلرهای تعقیب و آزار مردانهمحور است—اما صرف اینکه دو زن در مرکز قرار دارند فیلم را به جایی نمیرساند؛ این موضوع به تأمل یا نقدی فراتر از خودِ ژانر منتهی نمیشود. مشکلاتی مثل آسیبپذیری، تنهایی و وسواس به شکل کلیشهای عرضه میشوند و پوششِ شیءوارِ «نیمنگاهِ فمینیستی» کمکی به عمیق شدنِ آنها نمیکند. فرصت پرداخت به مسائل جنسیتی در دسترس بود اما بهطرز مایوسکنندهای از آن صرفنظر شده.
مشکل دیگر اینکه شخصیتها عمق روانشناختیِ قابلقبولی ندارند. فرانسس و گرتا کمی پیشینه دارند، ولی این برای جبران فقدانِ روانشناسی کافی نیست. در فیلم احساسِ پیچیدگی عاطفی یا نشانهای از ناخودآگاهِ واقعی شخصیتها کم است. اجرای عجیبِ هوپر تا حدی این خلأ را میپوشاند و از محدودیتِ نوشتار فراتر میرود، اما مورتز در رنجِ این محدودیت باقی میماند و بیشتر شبیه چرخدندهای در ماشینحکایتِ فیلمنامه است که مطابقِ الزاماتِ طرح حرکت میکند؛ صحنهها یکی پس از دیگری فقط بهاندازهٔ رسیدن به صحنهٔ بعدی کار میکنند. نه مورتز و نه مونرو قادر به فرار از قالبهای کلیشهای شخصیتهایشان نیستند: دختر معصوم و خوشقلبی که مهربانیاش دشمنش میشود و دوستِ سختگیر و بدگمان که در نهایت حقانیت خود را ثابت میکند.
«گرتا» تریلری کلیشهای است که خوب بهنظر میرسد اما چیزی نو عرضه نمیکند؛ در اصل یک داستانِ سرهمبندیشده است با لباسی زیبا. مانند تریلرهای وسواسمحور اواخر دههٔ ۸۰ و اوایل ۹۰، داستانِ کُند و بدون خلاقیت و شخصیتها کمپرداختهاند. در پایان دشوار است بدانیم جوردان دقیقاً در پی چه بوده: نمیتوان آن را تریلر روانشناختی دربارهٔ وسواس و تنهایی خواند چون به این موضوعات کاری نشده، و نمیتوان آن را یک B–movieِ خودآگاه و کمپ دانست چون جوردان ظاهراً کاملً از وضعیتِ «کمپ» آگاه نیست. اجرای دیوانهوارِ هوپر مادهٔ خام را بسیار ارتقا میدهد، اما حتی او هم نمیتواند همهٔ ترکها را بپوشاند. از آخرین اثری که جوردان واقعاً اهمیتدار ساخت بیش از دو دهه میگذرد و بهنظر میرسد فاصلهٔ دیگری هم تا ساختهٔ قابلتوجه بعدی خواهد بود.
در نهایت: تریلری نسبتاً خوب اما چندان بهیادماندنی نیست؛ ایزابل هوپر و کلویی گریس مورتز اجراهای خوبی دارند. بهاحتمال زیاد برای اجاره مناسب است.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران