اینبار هم مانند دو قسمت قبلی سرزمین های نارنیا توسط نیروهای شیطانی به شدت در خطر است و بچه های انگلیسی به طریقی پا بر این سرزمین می گذارند تا بتوانند با پیدا کردن هفت شمشیر جادویی و طی یک سفر دریایی بسیار خطرناک باری دیگر منجی نارنیا شوند...
اینبار هم مانند دو قسمت قبلی سرزمین های نارنیا توسط نیروهای شیطانی به شدت در خطر است و بچه های انگلیسی به طریقی پا بر این سرزمین می گذارند تا بتوانند با پیدا کردن هفت شمشیر جادویی و طی یک سفر دریایی بسیار خطرناک باری دیگر منجی نارنیا شوند...
به قول جاودانهٔ کرنل کورتز، «وحشت… وحشت.» مارلون براندو البته دربارهٔ این فیلم حرف نمیزد، بلکه از هولهای جنگ ویتنام میگفت. اما این تعبیر همچنان صدق میکند.
وقتی نقد مینویسم، معمولاً سعی میکنم دستکم کمی زمینه فراهم کنم؛ مثلاً تاریخچهای از خود فیلم، پیشینیانش در تاریخ سینما یا احساس کلیام دربارهٔ ژانر. در اینجا فقط به برداشت کلاسیک فرانسیس فورد کاپولا از رمان جوزف کانراد، «دل...
به قول جاودانهٔ کرنل کورتز، «وحشت… وحشت.» مارلون براندو البته دربارهٔ این فیلم حرف نمیزد، بلکه از هولهای جنگ ویتنام میگفت. اما این تعبیر همچنان صدق میکند.
وقتی نقد مینویسم، معمولاً سعی میکنم دستکم کمی زمینه فراهم کنم؛ مثلاً تاریخچهای از خود فیلم، پیشینیانش در تاریخ سینما یا احساس کلیام دربارهٔ ژانر. در اینجا فقط به برداشت کلاسیک فرانسیس فورد کاپولا از رمان جوزف کانراد، «دل تاریکی» (Apocalypse Now)، اشاره کردم. چه ارتباطی به «سفر داون تریدر» دارد؟ هیچ. و از این بابت خوشحالم. چون ذهنم را به یاد فیلمی خیلی بهتر کشاند. اجازه دهید همین چند لحظهٔ خوشحالی را داشته باشم قبل از آنکه مجبور شوم از کمد تاریک ذهنم بیرون بیایم و افکارم را دربارهٔ این فاجعه مرتب کنم.
چه چیزی اینجا آنقدر بد شد؟ از تاریخچهٔ این مجموعه شروع میکنیم. نظر بسیار مثبتی نسبت به این سری ندارم. با معروفترین کتاب لوئیس شروع کردیم، «شیر، کچل و جادوی کمد»؛ شاید اگر آنوقتها در وسط رنسانس فیلمهای فانتزی نبودیم، تحملش آسانتر میشد. اما پس از سهگانهٔ تعیینکنندهٔ پیتر جکسون «ارباب حلقهها» و کیفیت بالای مجموعهٔ «هری پاتر»، آن برداشت ضعیف از رمان—که در کودکی هم مرا شوقزده نکرده بود—به چشمم پیشغذایی سطحی و بچهگانه آمد در برابر ضیافتی که مخاطبان قبلاً دیده بودند؛ داستانهای سطحی، بازیها (به جز تیلدا سوئینتون که مثل همیشه عالی بود) یا ضعیف بودند یا بیتلاش. کارگردان نسخههای اول و دوم، اندرو آدامسون، احتمالاً بهخاطر تجربهٔ کمش در کارگردانی لایو-اکشن، مقصر دانسته شد. فیلم اول البته نمادگرایی مسیحیاش را آشکارا به نمایش گذاشته بود (لوئیس، با آن همه نوشتههایش، هرگز چندان «ظریف» نبود)، و برای جماعتی که به کلیسا میروند محبوب شد و گیشهٔ بزرگی هم آورد. فیلم دوم بیشتر یک اکشن صرف بود و نتوانست همان مخاطب را جذب کند و فروش ناامیدکنندهای داشت. دیزنی که فیلمها را تأمین مالی کرده بود، بیخ گوشش را دید و سری را رها کرد. باید همینجا کار تمام میشد.
تا اینکه شرکت فاکس قدم جلو گذاشت. یادتان باشد: فاکس سابقهٔ چندان درخشانی در اقتباس از مجموعههای محبوب فانتزی ندارد. انتخاب مایکل اپتد برای کارگردانی ظاهراً میخواست از روند تولید آثار بیکیفیت فاصله بگیرد. اپتد بهخاطر ژانر اکشن/فانتزی شناختهشده نیست، اما با آخرین فیلم جیمز باند با پیرس برازنان نشان داده بود که توانایی دارد. با وجود کارگردان، فاکس و والدن مدیا باز هم ماجراجویی دیگری از نارنیا را ساختهاند و نتیجه، قابل پیشبینی، افتضاح بود.
صادقانه بگویم آرزو میکردم از قبل انتظار فیلم بدی نداشته باشم. چون این فیلم نه تنها انتظارات من را از «بد» برآورده کرد، بلکه فراتر هم رفت—و علتش این نیست که از پیش قضاوت کرده بودم؛ ذاتاً اینقدر بد است. داستان بیمعنی است، شخصیتها بهطور تصادفی از صحنهای به صحنهٔ دیگر پرتاب میشوند، دیالوگها ناشیانهاند و تهدیدات بهجای ایجاد تنش واقعی صرفاً با اعلانهای کلّی «شرّ» جایگزین شدهاند. این فیلم شبیه یک داستان بلندِ بیپایانِ سفرِ جادهای است که داخل قایق آبگرفته شده، و بعد از نیم ساعت آرزو میکردم شخصیتها به اسکوروی مبتلا شوند و بمیرند.
داستان آنقدر سطحی است که شاید بهتر است اصلاً بازگوییاش نکنم: دو تا از بچههای فیلمهای قبلی دوباره به طرز کاملاً تصادفی به نارنیا کشیده میشوند، بدون هیچ دلیل تماتیک یا پیرنگی. آنجا پسرعموی بسیار آزاردهندهشان هم به جمع اضافه میشود. بدون اینکه کسی بداند دقیقاً چه میگذرد، با شاهزاده کاسپین برخورد میکنند و به مأموریت کاملاً تصادفی او میپیوندند تا هفت دوست قدیمی پدر از دنیا رفتهاش را پیدا کنند—که معلوم نیست چرا ناپدید شدهاند. بعد با جزیرهای از جنس «شرّ» میجنگند. خوبی پیروز میشود، شرّ شکست میخورد، پایان. لطفاً باشد که پایان همین باشد.
گوش کنید: من فانتزی را دوست دارم. علمی-تخیّل را دوست دارم، وحشت را دوست دارم، همهٔ ژانرهای خارج از هنجار را دوست دارم. فانتزی برایم وابستگیهای نوستالژیک و فرار از واقعیت فراهم میکند. اما این دستهٔ نصفهنیمهٔ مزخرف مرا وادار کرد چشمهایم را غره کنم—با دیالوگهای خشک، شخصیتهای کمعمق، روایت بیمعنی و آه، بس است.
خامه روی این کیک مزخرف هم آن نمادگرایی مسیحیِ بیدقت و با چکشی بود که فیلم بیرحمانه به تماشاگر کوفت میکرد. بله، شرّ گناه است. و آسلان همان مسیح است—به صورت یک شیر در جهانی موازی که ظاهراً بچهها را بیدلیل به آنجا میکشد تا «او را بهتر بشناسند». اگر چنین است، چرا فقط همین چهار کودک؟ پیام تماتیک چیست؟ چرا بچههای بزرگتر از دریافت دوبارهٔ آن تمثیلِ آبیِ اخلاقی معاف شدهاند؟ این بچهها در پایان فیلم دقیقاً چه چیزی یاد گرفتند که آنها را بهتر کرد؟
نمیتوانم همهٔ مشکلات این مجموعه را از لحاظِ منطق داخلی یا منطقِ سالم ذهن آدمی لیست کنم—فقط باعث سردردم میشود.
یادتان هست گفتم فیلم دوم نمادگرایی مسیحیِ آشکار فیلم اول را نداشت؟ ظاهراً فاکس فهمید که جمعیتِ مذهبی عامل موفقیت فیلم اول بوده و تصمیم گرفت محتوای دینی را از «تمثیل» به «فریاد زدن به تماشاگر و چسباندنِ پیام به دماغش» ارتقا دهد. این احساس برایم کاملاً غیرصادقانه بود؛ پیامی ساختگی که توسط استودیویی به زور جا زده شده تا از موفقیتِ فیلم اول سود برد.
فیلمهایی بودهاند که بدتر فیلمبرداری، بدتر بازی یا بدتر تدوین شدهاند. اما این اثری کسالتآور، بیهدف و موعظهگرانه با هیچ دلیلی برای وجود، من را به آخرین حد تحمل رساند. بهندرت پیش میآید که در سینما دائم به ساعت نگاه کنم و فقط منتظر تمام شدن دردسر روی پرده باشم. اینجا دقیقاً همان اتفاق افتاد.
قبل از اینکه کسی فکر کند نقدم ضدِ مسیح است، بگویم که من مسیحیام. اما (و این نکته بسیار مهم است) اینکه پیام یک اثر مسیحی باشد، بهخودیخود آن اثر را خوب نمیکند. نقدِ یک اثر بهمعنای ضدیت با مسیحیت نیست. بهنظرم آثار «مسیحی» گاهی بهخاطر پیامشان از کیفیت معاف میشوند، اما کیفیت تابع چنین معیاری نیست. پایین آوردن استانداردها فقط باعث میشود چرت و پرتهایی مثل این دوباره تولید شوند تا conglomerateها پولی بهدست بیاورند. اگر از این فیلمها لذت بردهاید، اشکالی ندارد—من کاملاً مخالفم اما شما حق دارید از چیزی لذت ببرید. فقط یک خواهش دارم: هرگز بخش انتقادی مغزتان را خاموش نکنید چون یک اثر با دیدگاهتان همراستاست. این کار به خودتان و دیگرانی شبیه شما ظلم است که مجبورند با آشغالی مثل این کنار بیایند.
---
در کودکی در کانادا در دهههای ۷۰ و ۸۰، با شور و شوق نسخهٔ انیمیشنی «شیر، کچل و جادوی کمد» که توسط Kraft در شبکهٔ CTV پخش میشد بزرگ شدم و از آن لذت میبردم. حالا که پدر شدهام، میخواهم نسخههای معاصری از کتابهایی را که در جوانی دوست داشتم با پسرم تماشا کنم، هرچند در حال حاضر بیش از همه شیفتهٔ فیلمسازیِ قبل از ۱۹۷۰ هستم.
برایم اصلاً مهم نیست که فیلمهای یک مجموعه را بدون رعایت ترتیب ببینم (دوست سینمادوست وسواسیام تقریباً سکته کرد وقتی فهمید «مرد عنکبوتی ۳» را بدون دیدن قسمتهای ۱ و ۲ دیدهام). بهخصوص مشتاق بودم ببینم یکی از کارگردانان معاصر محبوبم، مایکل اپتد، در عرصهٔ فیلمهای پُرخرج و سنگین CGI چه کاری از پیش میبرد؛ انتظار داشتم مثل لارنس ریچیارد اتنبرا در «یک گروه رقص» بیرون بیفتد. بنابراین این فیلم را دیدم.
از آن بیشتر از فیلمهای «هری پاتر» که دیدهام لذت بردم، هرچند اقتباس تا حدی از متن ادبی فاصله میگیرد. اما متأسفانه این روند از وقتی که سینما کمتر هنر شد و بیشتر تجارت شده، معمول شده است. فکر میکنم اپتد کار نسبتاً خوبی انجام داد، مخصوصاً با توجه به اینکه این واقعاً سبکِ دلخواه او نیست؛ او کارگردان قابلی است اما این ژانر خیلی به او نمیخورد. اگر این فیلمها غذای راحتِ شما هستند، ناامید نمیشوید. من مشتاقم دو قسمت قبلی سری را هم ببینم؛ هرچند فرصت برای فیلمهای بیشتری وجود داشت که شاید دیگر از آثار لوئیس نباشد، در مجموع پایانِ مناسبی داشت.
در نهایت خوب بود تیلدا سوئینتن، لیام نیسون و سایمون پگ را دیدن یا دستکم صدایشان را شنیدن—این روزها بهنظر میرسد در همهجا به کار گرفته میشوند. به نمایندگانشان سلام میفرستم؛ لابد بهترینها را دارند.
---
من این را نه فیلمی خوب میدانم نه بد؛ برایم در یک حدِ عجیب میان این دو قرار دارد.
«خاطرات نارنیا: سفر داون تریدر» نسبت به قبلیها ضعیفتر است. از حال و هوا و کشش فیلم اول فاصله گرفته و ادامهٔ سیر نزولی دنبالهٔ قبلی را دنبال میکند. با این حال هنوز تا حدی حسِ ماجراجویی خوبی دارد.
فقط دو تن از بچهها نقشآفرینیشان را «بهدرستی» ادامه دادند: جورجی هنلی (لوسی) و اسکاندر کینگز (ادموند). همیشه ترجیح میدهم بازیگران یکسان بمانند، اما صادقانه بگویم نبود ویلیام موزلی (پیتر) و آنا پوپلول (سوزان) زیاد آزارم نداد. ورود ویلی پوُلتر بهعنوان اوستِیس کمک زیادی کرد—او عالی است.
اما از نظر روایت داستان وضعیت متوسط است. از طبیعت شمشیرزنیگونهٔ فیلم لذت بردم، اما برایم کند و کشدار بود. صحنههای کشتی نیز گاهی احساس مصنوعی و ارزان میدادند.
قطعاً فیلم بدی نیست؛ جالب است که اینبار دیزنی در کار نبود و والدن مدیا با فاکس همکاری کرد. تنها مشکل این است که برایم سرگرمی کافی نداشت.
---
این سومین اقتباس از داستانهای سی.اس. لوئیس در نارنیاست و هنوز تماشایی است، اما باید گفت شباهت کمی به کتاب اصلی دارد و این حیف است. در این فیلم فقط دو کودکِ خانوادهٔ پیونسی (لوسی و ادموند) دوباره احضار میشوند، همراه با پسرعموشان یوستِیس که ترسو و پرحرف است. آنها در وسط دریا نجات مییابند توسط شاه کاسپین (بن بارنز) و کشتیاش «داون تریدر» و تعجب میکنند چرا به نارنیا بازگشتهاند. خیلی زود میفهمیم باید به «جزایر تنها» برسند قبل از اینکه مهّ سبزی تمام پادشاهی را در بر گیرد. ما کلی اکشن، نبرد، چند کوتولهٔ نامرئی و حتی قدری از نمایشِ توان و غرور در مسیر تا پایانی مهیج داریم. بازی بچهها—که حالا واقعاً جوانانی بالغاند—خوب است (پولتر در نقش خویشاوندشان جذاب است)، و بن بارنز و اینبار سایمون پگ در نقش ریپیچیپ نیز خوب ظاهر شدهاند. جلوههای ویژه حتماً بهتر شدهاند، اما مجبور بودند بهتر باشند—قصه چندان خوب نیست و گاهی انگیزهٔ لازم را ندارد. با این حال رنگارنگ و شاد است، اما متأسفانه نشان میدهد که نیروی این مجموعه رو به پایان است.
---
نوستالژی در بازدید دوباره از چیزهایی که در کودکی دوست داشتیم، ما را اغلب فریب میدهد. دیدن فصل سوم نارنیا این تضاد را برایم آشکار کرد: علاقهام به آن دنیا در مقابل ناامیدیِ واقعی از انتخابهای روایی سؤالبرانگیز. این سفر نه تنها سرنوشت خواهر و برادرِ پیونسی را نشان میدهد، بلکه محدودیتهای ساختاری مجموعهای را نمایان میسازد که تحت فشارهای تجاری تلاش میکرد هویتش را از دست ندهد. وقتی باد بادبانهای بنفش کشتی را پر میکند، معلوم است جادویی که وعدهاش را دادهاند بین لحظاتِ خالصِ زیبایی و لغزشهایی که به سختی میتوان نادیدهشان گرفت نوسان میکند.
بازی بازیگران در طول سفر بالا و پایین است و این موجب شده فیلم روی پرده چندپارچه بهنظر برسد. اسکاندر کینگز (ادموند) و جورجی هنلی (لوسی) آن انرژی زندهٔ فیلمهای قبلی را نداشتند؛ در بخشهای پرِ توضیح، بازیشان تخت و بیحال بهنظر میرسید، انگار از بازی خسته یا از فیلمنامهٔ خشک مأیوساند. اما نکتهٔ مثبت بزرگ، حضور ویلی پولتر است؛ او در نقش اوستِیس واقعاً درخشید. در ابتدا مرا عصبی کرد—بازسازی وفادار شخصیت کتاب—اما مسیر قابلباوری که برای بلوغ او نشان میدهند بزرگترین پیروزی انسانی فیلم است.
آوردن کارگردان کهنهکاری مثل مایکل اپتد روزِ فیلم را نجات نداد و این یکی از نقاط ضعفِ اقتباس است. کارش بسیار اداری و فاقد خلاقیتِ بصریِ باشکوهی بود که فانتزی بزرگ میطلبد؛ انگار روی خودکارِ مطمئن تنظیم شده بود. کمبودِ چشمانداز جسورانه در انتقالِ سحرِ شعری لوئیس به پرده، باعث شده فیلم فاصلهاش را با مخاطب کمتر از همیشه حس کند.
دکور و طراحی صحنه تا حدی تلاش کردند ما را درگیر نگه دارند. طراحی تولید در بیشتر زمانها زیبا بود. کشتی داون تریدر پر از جزئیات عملیاتی بود، از چوبهای منبتکاریشده تا بادبانهای باشکوه که به آن واقعگرایی لمسی میداد. رنگهای گرم سواحل حسِ کاوش دریایی را منتقل میکردند و جهان نارنیا هنوز زیباییِ مخصوصش را داشت. مشکل این است که آن شگفتیِ جادوییِ ابتدایی مجموعه انگار گم شده است؛ هرچند ظاهرِ صیقلی پابرجاست اما دیگر آن زندگیِ ارگانیک سابق را ندارد.
اگر تصاویر و فیلمنامه بیثباتاند، موسیقی دستِکم سفر را قابل تحمل میکند. موسیقی متن روی من اثر گذاشت، هم برای لحظات طوفانی و هم برای گرهگشاییهای احساسی. ملودیها تجربهام را تا سطوحی که فیلمنامه نمیتوانست ارتقا دهند بالا بردند و به سکانسهای کلیدی وزن حماسی دادند. در دقایق پایانی، موسیقی روحِ واقعی داستان میشود و صحنهٔ وداع را با ملانکولی ماندگاری پر میکند.
ناسازگاریِ بصری شدید است. از یکسو صحنهٔ تبدیل اوستِیس به اژدها احساسی و پرِ وزن است؛ درد و پذیرش در سکوت و با CGI بسیار بیانی منتقل میشود و این صحنه پیروزی بزرگی است. اما بعد در چند لحظهٔ کلیدی دیگر جلوهها ارزان و تاریخگذشته بهنظر میرسند؛ هیولای دریایی عظیم و برخی گذارها شبیه جلوههای تلویزیونیِ کمبودجهاند و هرگونه تعلیق را میشکنند. تأسفآور است که تولیدی در این اندازه در اوجِ جلوههای بصری اینچنین لغزش داشته باشد.
قصه تلاش میکند به فرمت کلاسیکِ کاوش جزایر مرموز بازگردد. این ساختار اپیزودیک اوایل کنجکاو نگه میدارد، اما هرچه میگذرد روایت به هم میریزد. احساس میکردم بعضی جزیرهها خیلی سریع پرداخته شدهاند و وقت کافی برای درک خطرها یا کشمکشهای ساکنانشان نداریم. انگار در حال بازیِ یک بازی ویدیوییِ کلیشهای بودم که شخصیتها از سطحی به سطح دیگر میدوند تا آیتمهای جادویی جمع کنند. دیالوگهای سطحی و اطلاعاتی که به زور تحویل داده میشود خستهکننده بود و بارها به ساعت نگاه کردم امیدوار به یک پیچش هوشمندانه.
حسِ کلی فیلم بسیار کودکانه و بیخطراست، و این مرا ناامید کرد—بهویژه پس از تغییر لحن تاریکتر و خشنتر که «شاهزاده کاسپین» داشت. انتظار داشتم مجموعه همراه با مخاطبانش پختهتر شود. صحنههای غمانگیزی که برای چند قطره اشک گنجانده شدهاند مصنوعی بهنظر میرسند، اما یک پیروزی بزرگ پابرجاست: نحوهٔ درهمبافی ظریف مضامین مسیحی مثل وسوسه، خودپسندی و ایمان بین خطوط، مرا تحت تأثیر قرار داد. نجابت بیچونوچرای ریپیچیپ و دوستی بامزه و زیباش با اوستِیس هم بخشهایی از دل و اخلاق را به فیلم بازگرداند.
بهعنوان خوانندهای که با کتابهای سی.اس. لوئیس بزرگ شدهام، نویسندگان را بهشدت بابت جسارتشان در دستکاریِ منبع آزار دیدم. کتاب در هستهاش سفری تأملی و درونی برای کشف خود در برابر ناشناخته است. تبدیل این فرضیهٔ شاعرانه به یک جستجوی گنجِ کلیشهای هالیوودی تنها ساختار جزایر را بهم نزد، بلکه فلسفهٔ مرکزیِ سفر را نیز مخدوش کرد. سعی کردم چشمم را ببندم و فیلم را مستقل قضاوت کنم، اما تقریباً غیرممکن بود؛ احساس کردم به کتاب بیاحترامی شده و عمق روانشناختی به هیاهوی نمایشی فروخته شده است.
گنجاندن «مه سبز» بهعنوان نیروی شرِّ داستان مرا گیج کرد. درک میکنم استودیوها معمولاً به تهدیدی ملموس و فوری نیاز دارند تا تعارض را متمرکز کنند، اما اجرای این ایده در بهترین حالت متوسط بود. این اختراع زمان ارزشمندی را گرفت که باید صرف کشفِ دینامیکها و کشمکشهای درونی خدمهٔ داون تریدر میشد. تولیدکنندگان تضادهای اخلاقیِ فشرده—ترسهای درونی هر شخصیت—را به مانعی تصویری و خالی تبدیل کردند: دود دیجیتالیای که واقعاً ترسناک نیست.
وقتی فیلم اکران شد، فریب بازار را خوردم و نسخهٔ سهبعدی را در سینما دیدم. راستش تکنولوژی هیچ ارزشی به تجربهام اضافه نکرد؛ اگر چیزی بود، کمکی هم نکرد. لنزهای تارِ آن عصر پروجکشن را بسیار کدر و بیروح کرد و رنگآمیزی زیبا و دقیق تیم تولید را بیرحمانه کشت. از سالن بیرون آمدم و بابت نرفتن به نمایش دوبعدی که میتوانستم آبهای درخشان نارنیا و نور خورشید روی بادبانها را بهتر ببینم، پشیمان بودم.
شاید بزرگترین ناراحتیام نحوهٔ برخورد با شیر خالق نارنیا باشد. در ظهورهای محدود و اداریاش، آسلان بهطرزی بیرحمانه به یک ابزار روایی ساده تقلیل یافته است. او ناگهان ظاهر میشود، یک مشکل را با یک حرکت حل میکند، موعظهای کوتاه میگوید و ناپدید میشود. آن هالهٔ عرفانیِ سنگین، احترامِ باشکوه و عظمتِ دستنایافتنی که در دو فیلم اول ساخته شده بود، دیگر وجود ندارد. دیدن اینکه ریشهٔ اسطورهٔ نارنیا چنین بهصورت یک وصلهٔ پایانی رفتار میشود دردناک است.
پایان سفر روی ساحل پیامِ رشد کردن و رها کردن گذشته را با دردی قابلِلمس میرساند. صحنهٔ وداع لوسی و ادموند واقعاً بغضآور بود و پایانِ شایسته، باشکوه و تا حدی اندوهناکِ قوسِ شخصیتیشان را ارائه داد. با این حال، در قابِ کلی فیلم، این پایان سنگین و تقریباً تشییعمانند است. برای من ناسازگاریِ این فیلم نمایانکنندهٔ میخِ نهاییِ تابوتِ نارنیا در استودیوهای بزرگ بود؛ امیدِ طرفداران برای اقتباسِ با شکوهِ کتابهای باقیمانده را دفن کرد. تأسفآور است که سرنوشت مجموعهای که بهخوبی آغاز شد به میانهروی فراموششدنی رسیده است.
«سفر داون تریدر» سواریای پُر تکان است که بیشتر اوقات راهش را گم میکند، در تلاش برای تعادل میان عظمتِ یک کلاسیک مدرن و دستورات بازاریابیِ شکستخورده. رشد واقعی شخصیتهایی مثل اوستِیس و قدرت موسیقی متنِ جذاب بخشی از همان جرقههای زندهٔ جادوییاند که نسلها را مجذوب کرد. پیشنهاد میکنم جای کافی روی مبل باز کنید، با ذهنی باز به نارنیا سر بزنید و خودتان از آبهایش عبور کنید؛ سینما به خاطر دیدگاههای متفاوتش ارزش دارد. این فیلم ارزش دیدن را دارد تا خودت مزایا و معایبش را بسنجی و ببینی بعد از طوفان چه از نارنیا برایت مانده است.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران