داستان فیلم در سال 1825 روایت میشود و داستان زنی به اسم کلیر را مشاهده میکنیم که به دنبال یک افسر بریتانیایی است که خشونت ها و بلای بسیاری بر سرش آورده بود...
داستان فیلم در سال 1825 روایت میشود و داستان زنی به اسم کلیر را مشاهده میکنیم که به دنبال یک افسر بریتانیایی است که خشونت ها و بلای بسیاری بر سرش آورده بود...
با وجود نقاط ضعفش، این وسترن فمنیستی آنقدر خشن، آلوده، خونین و بربر است که بهسادگی فراموش نمیشود. وقتی چراغهای سینما روشن شد، زن کناریام اشک ریخته بود و چند ردیف جلوتر کسی با خندهنما گفت که حالا مبتلا به PTSD شده است. «نایتینگِیل» فیلمی آسان برای تماشا نیست و قطعاً فیلمی نیست که بعد از دیدنش با خنده یا حس خوب بیرون بیایید. اما...
با وجود نقاط ضعفش، این وسترن فمنیستی آنقدر خشن، آلوده، خونین و بربر است که بهسادگی فراموش نمیشود. وقتی چراغهای سینما روشن شد، زن کناریام اشک ریخته بود و چند ردیف جلوتر کسی با خندهنما گفت که حالا مبتلا به PTSD شده است. «نایتینگِیل» فیلمی آسان برای تماشا نیست و قطعاً فیلمی نیست که بعد از دیدنش با خنده یا حس خوب بیرون بیایید. اما کاری میکند که احساس کنید ــ کاری که امروز در فیلمها به ندرت اتفاق میافتد.
«نایتینگِیل» را میتوان وسترن بازنگرانهای دانست که در سرزمین «وان دیمِن» (تاسمانی امروز) اتفاق میافتد؛ اما دقیقتر است آن را تلافیِ استعماری بنامیم. در ظاهر فیلمی ژانری است: درامی تجاوز/انتقام در بافت وسترن. اما هرچه جلوتر میرود، معلوم میشود بیش از پایبندی به کلیشههای ژانر، میکوشد با مفاهیمی چون نژادپرستی، زنستیزی، معصومیت، مرز باریک میان بربریت و تمدن، و امکان یا عدمِ امکانِ پالایش روحی از طریق انتقامِ خشونتآمیز سر و کار داشته باشد. مانند فیلم اول جنیفر کنت، «بابادوک»، که ژانرِ وحشت را بهعنوان ابزاری برای پرداختِ تماتیک به کار برد، «نایتینگِیل» هم ژانر را وسیلهای برای رساندن پیامِ بزرگتر قرار میدهد. فیلم خشن و گاهی نیهیلیستی است؛ مناسب سینمای عامهپسند نیست، اما برای کسانی که سینما را اول هنر و سپس سرگرمی میدانند، اثری مهم، مرتبط و پخته است که ظرفیت ذاتی انسان برای بیرحمی را بهتصویر میکشد.
خلاصه داستان: وان دیمِن، 1825. جزیرهای زندانبانیِ بریتانیایی که در میانه «جنگ سیاه» قرار دارد؛ ارتش بریتانیا تلاش میکند جمعیت بومی پالاوای جزیره را نابود کند. کلِر کارول (با بازی درخشان آیسلینگ فرانچوزی) و همسرش آیدان (مایکل شِزبِی) زندانیان ایرلندیاند که با فرزندی خردسال به فرماندهِ پایگاه، ستوان هاوکینز (سام کلافلینِ منزجرکننده)، وابسته شدهاند. کلِر پیشتر محکومیتش را گذرانده و منتظر امضای نامه توصیهنامهای است که وضع قانونی او و همسرش را تغییر دهد؛ اما هاوکینز که او را بهخاطر صدای زیبایش «بلبل» صدا میزند، او را مورد تجاوز قرار میدهد. پس از درگیری شبانه، حملهای هولناک به کلِر و آزار و اذیتِ آیدان و کودکشان رخ میدهد. کلِر که برای گرفتن انتقام عازم میشود، «بیلی» منگانا (بایکالی گانامبار ــ بازیگری برجسته در اولین تجربهاش) را بهعنوان ردیاب پالاوایی استخدام میکند؛ مردی که یکی از معدود بازماندگان قومش است و از سفیدپوستان بهاندازهٔ نفرت کلِر از هاوکینز متنفر است.
کنت فیلم را پس از بیش از پنج سال تحقیق دربارهٔ جنگهای مرزی و در همکاری با بزرگان پالاوایی ساخت. داستان کلِر و بیلی نمادِ استعماریِ وضع است: هر دوی آنها از سوی استعمارگران آسیب دیدهاند—او بهعنوان یک زنِ زندانی، و او بهعنوان یک پالاوایی. یکی از هوشمندیهای کنت این است که رابطهٔ این دو را پیچیده میکند؛ هیچکدام قادر به دیدن شباهتها و تجربیات موازیِ دیگری نیستند و هر دو باور دارند دیدگاه نژادپرستانهٔ خود مشروع است. وقتی به کلِر گفته میشود به رد یابِ پالاوایی نیاز دارد، او میگوید «من با یه سیاه همراه نمیشم؛ آخرش تو دیگِ غذای یکی میافتم.» و در صحنهای بعد، وقتی کلِر میخواهد بیلی را استخدام کند، او میگوید «من برا یه زنِ سفیدِ لعنتی کار نمیکنم.» برای بیلی مهم نیست که کلِر علیهِ میلش در وان دیمِن است؛ او عضوی از نژادی است که مردمش کشته و زمینش غصب شده است. از سوی دیگر، تصویری که کلِر از او دارد بر پایهٔ نخنماترین استریوتایپهای استعماری است: همهٔ بومیان آدمخوار و وحشیاند. در نیمهٔ اول فیلم، او معمولاً بیلی را «پسر» صدا میکند و اقتدارش را بر او چنان اعمال میکند که شباهتی به نحوهٔ اِعمال اقتدارِ هاوکینز بر خودش ندارد.
بخش عمدهای از فیلم به فرایند درک متقابلِ این دو از ظلمِ تجربهشده توسط دیگری اختصاص دارد؛ آنها کمکم تشخیص میدهند که هر دو قربانیِ تجربههای مشابهاند. یکی از قویترین سکانسها همان است که برای نخستین بار ارتباط واقعیشان شکل میگیرد: کنار آتش نشستهاند و هرکدام به زبان خودشان سرکوبگرانشان را نفرین میکنند—شکلی از شورش زبانی و طرد نشانهها و کدهای استعماری. در دستِ کارگردانی کمتر توانا، این کمانِ داستانی میتوانست به احساساتِ کلیشهای و سطحی تقلیل یابد؛ اما کنت همهچیز را در واقعیتی تلخ و زمینی نگه میدارد، گرههای شخصیتی را طبیعی میسازد و مضمونها را کمهیاهو بیان میکند؛ هیچ لحظهٔ نمایشی برای «اشک ریختن» تحمیل نمیشود و تقریباً هر مرحلهٔ رابطه حسِ واقعی دارد.
هاوکینز نمایندهٔ بدترین وجوه استعمار بریتانیاست: نه تنها ملیگرایی و بیگانههراسیِ حامیسرمایهٔ استعمار، بلکه زنستیزی، نژادپرستی و خشونتی که زیرساختِ امپراتوری عظیم بریتانیا را تشکیل داد. با این حال، کنت او را بهطرزی مهم «عادی» نشان میدهد؛ مردی که خود را برای بزرگشدن آماده میبیند اما واقعاً افسر ناچیز و بدون اخلاقی است که جاهطلبیهایش بسیار بیشتر از تواناییهایش است. او نماد مردانگی سمیای است که استعمار را تولید کرد، اما در عین حال انسانِ گوشت و خون با ویژگیهایی فراتر از وحشیگریاش است. این نکته مهم است؛ زیرا هرچند او هیولایی غیرقابلبخش است، هرگز به شخصیتِ کارتونمانندی بدل نمیشود.
کنت دربارهٔ اینکه فیلم صرفاً در ردهٔ آثار تجاوز/انتقام قرار گیرد، با صراحت مخالفت کرده و گفته است که فیلم، گرچه شامل تجاوز است و شخصیتها طلب انتقام دارند، از کلیشههای ژانر پیروی نمیکند. او میگوید که فیلم بهجای ارائهٔ پالایشِ هیجانیِ آشکار، پرسش میکند: چرا آدمها بهدنبال چنین انتقامیاند؟ آیا واقعاً باور دارند انتقام رهاییبخش است؟ این خیالِ انتقامجویانه که موجب التیام میشود عمدتاً توهمی بیش نیست. یکی از تمهای اصلیِ فیلم همین پرسشِ دشوار است: آیا انتقام میتواند موجب آرامشِ ذهن شود؟ آیا انتقام حتی اگر گذرا تسکینبخش باشد، در نهایت بیثمر است یا بخشی ضروری از فرایندِ التیام؟ و مهمتر از همه، آیا گاهی اعمالی آنقدر هولناکاند که انتقام تنها پاسخِ ممکن به آنهاست؟ اگر چنین است، چگونه باید بیثمر بودنِ انتقام را با گریزناپذیریِ آن آشتی داد؟
از منظر زیباییشناختی، مانند «بابادوک»، «نایتینگِیل» هم تصویری محشر دارد. کنت و تصویربردار رادِک لادتشوک فیلم را در نسبت آکادمی (1.37:1) فیلمبرداری کردهاند؛ قابِ تقریباً مربعی که شخصیتها را محصور میکند و در تضاد با دشتهای بازِ گستردهای است که اغلب در آنها قرار میگیرند. نماهای خیلی نزدیک از چهرهها ــ بهویژه موتیفِ تکرارشوندهٔ فیلم که از بالا و وقتی شخصیتها بهپشت روی زمین در حال نگاه به آسماناند گرفته شده ــ اهمیت ویژهای دارند. چهرهها، و بهخصوص چهرهٔ کلِر، نقشهٔ راهِ فیلماند؛ خشونت در فیلم هرگز مجرد و انتزاعی نیست؛ روی یک انسان اتفاق میافتد، نه روی بدنی ناشناس، و پیامدهای واقعی دارد. برای مثال تفاوت چهرهٔ کلِر پیش و پس از تجاوز دوم با بازیدرخشان فرانچوزی بیش از هر حرفی چیز میگوید. اقتصاد زبان بصریِ کنت از اولین صحنه آشکار است: کلِر در دلِ بوتهزار با نوزادش قدم میزند و دوربین به ما نشان میدهد که چاقویی همراه اوست—بیانگر استقلال و قدرتِ شخصیت، و همزمان هشدار به خطرناکبودنِ محیط، همه بدون یک کلمه دیالوگ.
خشونت فیلم، بهویژه صحنهٔ تجاوز هاوکینز و روزز به کلِر، توجه زیادی جلب کرده است؛ در نمایشهای جشنوارهٔ سیدنی برخی تماشاگران سالن را ترک کردند و توزیعکنندگان خارجی هشدار محتوایی صادر کردند. شخصاً هرچند این صحنهها آشفتهکنندهاند، فکر نمیکنم آنقدر بد توصیف شدهاند که ادعا میشود؛ اگر شما فیلمهایی مثل «آخرین خانه در سمت چپ» وس کرِیوِن، «لیـیا-4-ever» لوکاس مودیسون یا «ایرِرسیوربل» گاسپار نوئه را تحمل کردهاید، با «نایتینگِیل» هم کنار میآیید. در هر صورت، خشونت در فیلم هرگز عامدانه، بهرهبردارانه یا نابالغ نیست—کنت شبیه تارنیتینو نیست؛ خشونت در آثار او پیامدهایی دلآشوب دارد و هرگاه نمایش داده میشود، همیشه دلیلِ دراماتیک یا تماتیک دارد؛ خشونت صرف برای خشونت یا برای دامنزدن به شهوت هرگز وجود ندارد.
از نظر نقدهای موضوعی، بیرحمیِ نمایش دادهشده برای برخی طاقتفرسا خواهد بود؛ «نایتینگِیل» فیلمی مناسب قرار عاشقانه یا سینمای پاپکُرن نیست—تیره، خشن و بیرحم و از تماشاگر توقع بالایی دارد. از نظر عینیتر، با مدت زمان 136 دقیقه گاهی بیش از حد کشدار میشود و در میانه فیلم اندکی تکرار دارد؛ اگر سکانسهای میانی کمی فشردهتر شده بودند (شاید 10 تا 15 دقیقه کوتاهتر)، تجربه بهتر میشد. گرهگشایی نهایی نیز تا حدودی کلیشهای است که با توجه به قوتِ ساختِ فیلم ناامیدکننده است؛ نه اینکه کار نکند، اما تنها بخشی است که بیش از همه حس ژانری بودن میدهد.
با همهٔ اینها، «نایتینگِیل» فیلمی قوی و ساختاری برجسته است. در بازنمایی بیکموکاستِ وحشتی که توأمان با زیرِ سلطهٔ یک مردم بر مردم دیگر همراه است، اثری بدون شیوۀ احساساتیسازی تحویل میدهد و جنیفر کنت را بهعنوان یک آتورِ مهم با صدایی متمایز و شجاعتی در وفاداری به موضوعاتش تثبیت میکند — حتی اگر حقیقتِ گفتهشده ناخوشایند و شکننده باشد.
در پایان، بازیها درخشاناند: آیسلینگ فرانچوزی خشم و غم را در هر قاب حمل میکند؛ کلرِ او هم قربانی است و هم انتقامجو و هرگز اجازه نمیدهد به قهرمانی ساده تقلیل یابد. بایکالی گانامبار بهعنوان بیلی بازی قابل تحسینی ارائه میدهد؛ مردی که انتخابهای ناممکن را در جهانی که برای نابودی او و قومش ساخته شده، دنبال میکند. سام کلافلین در نقش افسر بریتانیایی ترساننده است، دقیقاً به این دلیل که خود به برتریِ ذاتیاش ایمان دارد و این قساوتِ معمولی او را هولناکتر از هر هیولایی میکند — مردانی مثل او واقعاً وجود داشتند و چنین کارهایی کردند و دنیای ما را شکل دادند.
«نایتینگِیل» فیلمی مهم، شاید ضروری، است: یادآوری میکند که حافظۀ تاریخی بهمعنای غرقشدن در گذشته نیست، بلکه فهم اینکه گذشته چگونه حال را شکل داده است. کنت ما را وادار میکند گوش دهیم، و آنچه میبینیم ما را آزار میدهد. این هدیهٔ او بهعنوان یک فیلمساز است.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران