یک مارشال شهری، علیرغم اختلافات عروس تازه ازدواج کردهاش و مردم شهر اطرافش، باید در ظهر به تنهایی با گروهی از قاتلان مرگبار روبرو شود که رهبر باند، یاغی که سالها پیش او را فرستاده بود، در قطار ظهر میآید.
یک مارشال شهری، علیرغم اختلافات عروس تازه ازدواج کردهاش و مردم شهر اطرافش، باید در ظهر به تنهایی با گروهی از قاتلان مرگبار روبرو شود که رهبر باند، یاغی که سالها پیش او را فرستاده بود، در قطار ظهر میآید.
برندهٔ ۴ جایزهٔ اسکار؛ مجموعاً ۱۸ جایزه و ۱۲ نامزدی
رتبه
رتبه فیلم در جهان452
شاهکاری از درام و تعلیقِ پیوسته و حسابشده که بهعنوان نماد وسترنِ بزرگسال شناخته شد. معمولاً آدم خوشحالترین روز زندگیاش را روز عروسی میداند، اما ویل کین، قانونگذار سابق، خردمند و در عین حال پریشان است.
دشمن کهنهای با قطار ظهر به شهر میرسد و دار و دستهاش هم آمدهاند تا او را همراهی کنند. آن مرد قسم خورده که شخصی را که او را زندانی...
شاهکاری از درام و تعلیقِ پیوسته و حسابشده که بهعنوان نماد وسترنِ بزرگسال شناخته شد. معمولاً آدم خوشحالترین روز زندگیاش را روز عروسی میداند، اما ویل کین، قانونگذار سابق، خردمند و در عین حال پریشان است.
دشمن کهنهای با قطار ظهر به شهر میرسد و دار و دستهاش هم آمدهاند تا او را همراهی کنند. آن مرد قسم خورده که شخصی را که او را زندانی کرده بکشد، و اقدام طبیعی در این وضعیت فرار به نظر میرسد. اما ویل کین که تازه ازدواج کرده و با کالسکهای همراه همسرش در سفر است، امکان فرار ندارد.
برای اینکه لااقل مقابل دار و دسته بایستد، ویل به شهر برمیگردد و میفهمد که همه یا نمیخواهند یا نمیتوانند کار درست را انجام دهند. این بیعملی شهر بهصورت نمادینی بازتابی از دوران جنگ سرد است؛ انگار آمریکا تنها مقابل تهدید سرخ ایستاده است.
وقتی ویل کین در خیابانهای ساکتِ شهری که سالها «خدمت و محافظت» کرده قدم میزند، مخاطب را به تردید میکشاند که آیا ما هم همین کار را میکردیم یا نه. 8/10
***
اینجا فقط یک آبادی کوچک و چرک و دورافتاده است؛ هیچیک از اتفاقاتش واقعاً مهم بهنظر نمیآید.
ویل کین (گری کوپر) افسر قانون بازنشستهای است که قصد دارد با همسر جدیدش اِیمی (گریس کلی) شهر هدلویل را ترک کند. اما خبر میرسد که یک تفنگدار بدنام که سالها پیش او را زندانی کرده بود آزاد شده و با دار و دستهاش به قصد انتقام به سمت شهر میآید. کین با حس وظیفه شجاعانهای تصمیم میگیرد بماند و گروهی برای مقابله جمع کند، اما درمییابد هیچکس در شهری که او ایمن کرده حاضر نیست به او کمک کند.
دهه ۱۹۵۰ تغییر بزرگی در سبک وسترنهای آمریکایی پدید آورد. بعد از شور و شوقِ گلوله و گاوچرانِ دهه چهل، فیلمهایی مثل «Broken Arrow» آمدند که بومیان آمریکا را با همدلی نشان دادند و ثابت کردند وسترن میتواند فراتر از سرگرمی سطحی باشد. «High Noon» که در ۱۹۵۲ عرضه شد، یک وسترن سیاهوسفید است که هنوز هم بهعنوان یک کلاسیک کمنظیر مورد احترام است — و جالب اینکه تا پنج دقیقه پایانیِ فیلم، تقریباً هیچ رویارویی مسلحانهای دیده نمیشود.
اهمیت «High Noon» از آنجا ناشی میشود که فیلم از حیث تولید بزرگ نیست؛ خبری از جمعیت عظیم بازیگران فرعی در تکنیکالر شکوهمند یا چشماندازهای افسانهای پرزرقوبرق نیست. با این حال از لحاظ تماتیک بسیار بزرگ است؛ درسی دراماتیک از شخصیتپردازی که هیچ فریمش بیدلیل هدر نرفته است. از آغاز بهیادماندنیِ سه شرور (لی ون کلیف، رابرت ویلکی، شیب وولی) که در ایستگاه منتظرند و ترانه تکس ریتر که داستان را بازگو میکند، تا پایان افسانهای و نمادین، «High Noon» با تعلیق و کشش شدید پیش میرود — و همه چیز در زمان واقعی روایت میشود.
فیلم بر اساس داستان کوتاهی بهنام «The Tin Star» از جان دبلیو. کانینگهام ساخته شده، کارگردانیاش را فرد زینمان برعهده دارد و فیلمبرداری تضاد بالا را فلوید کرازبی انجام داده است. به این ترتیب فیلم حالتی مستندگونه دارد که به آن اصالتی میبخشد که در ژانر وسترن کمتر دیده میشود. اجرای کوپر نیز فیلم را تقویت میکند. کوپر برای بهترین بازیگر مرد اسکار گرفت؛ او پنجاه ساله بود و دههها سابقه ستاره بودن داشت. در زمان فیلمبرداری از درد کمر و دیگر ناهنجاریها رنج میبرد، اما با صداقت درخشانِ بازیاش فیلم را به دوش کشیده و درد مردی تنها را که به سوی سرنوشت محتوم میرود منتقل میکند. همه قهرمانیها و کارهای او که هدلویل را برای زنان و کودکان امن کرده بود، اکنون بیارزش جلوه میکند؛ بار سنگینی بر دوش کین است. کوپر در اینجا بهخوبی میدرخشد؛ خبری از تئاتر بازی یا گفتارهای پرطمطراق نیست، بلکه با حالت چهره و حرکات بدن است که تراژدی و احساسات شکل میگیرد. اجرای شگفتانگیزِ بازیگری بزرگ، گواهی بر این است که لزوماً به مرد جذابی برای پیش بردن فیلم نیاز نیست.
فیلم خشم هاوارد هاوکس و جان وین را برانگیخت؛ مضمونها و قرائتهای مرتبط با لیست سیاه موضوعیست که آنها را واداشت تا در ۱۹۵۹ «Rio Bravo» را در مقام پاسخ بسازند. درباره پیوندها با سناتور جو مککارتی و کمیتههای تحقیقاتی بحثهای زیادی نوشته شده، ولی زینمان خود همواره از تفسیرهای استعاری استقبال نکرد و معتقد بود چنین خوانشهایی کمانصافی است و از اهمیت عظیم فیلمش میکاهد.
آمین بر این نظر. 10/10
***
حدس میزنم «High Noon» یکی از آن فیلمهای سرنوشتساز باشد که برای مدتها ژانر وسترن را عمیقاً تحت تأثیر قرار داد. دهه پنجاه، زمانی که ما میخواستیم قهرمانانمان واقعاً قهرمان باشند؛ هیچ طمع یا بیرحمی یا اخلاق ناسازگار پذیرفته نبود. مارشال ویل کین اوایل فیلم میگوید باید بماند تا فرانک میلرِ شرور بیاید. سپس لحظهای با تزلزل روبهرو میشود وقتی به نظر میرسد همه شهر، حتی همسر جدید کویکرِ او، میگویند برود. این زمانِ تنهایی او در مبارزه با شیطان راههای آسان است. اما در پایان، او همان مارشال ویل کین است که میماند چون کار درست را انجام دادن مهم است. قهرمانانه است و نتیجه میدهد.
این تنها چیزی نیست که کار میکند. فیلم از فرمولی بیاشتباه برای ایجاد تعلیق بهره میبرد. از ابتدا گفته میشود که آدمهای بد بعد از رسیدن قطار ظهر وارد شهر خواهند شد، و در ادامه نماهای ساعت به ما یادآوری میکنند که تا صحنه عطف چقدر زمان مانده — تیک، تیک، تیک. داستان پسزمینه چند شخصیت برایمان بیان میشود در حالی که کمکم روشن میشود مارشال تنهاست. از اینجا بیشتر توضیح نمیدهم.
این فیلم را با چشمی بدبینانه نبینید. اگر فکر میکنید: «من این چیزها را در وسترنهای دیگر دیدهام»، به یاد داشته باشید که اغلب آن وسترنها احتمالاً پس از این فیلم ساخته شدهاند. آن را به خاطر مهارت در روایت سادهای که استادانه گفته شده تماشا کنید و مراقب ساعت باشید. تیک، تیک، تیک.
***
گری کوپر در این وسترن فشرده و انتقامجویانه عالی است. تازه با «اِیمی» (گریس کلی، نقشی کوتاه اما اثرگذار) ازدواج کرده و تصمیم گرفته از مقام مارشال کنارهگیری کند و زندگی آرامتری داشته باشد. اما درست در همان روز میفهمد قانونشکن «میلر» (ایان مکدونالد) که سالها پیش او را به زندان فرستاده بود آزاد شده و با قطار ظهر بازمیگردد تا بدهیهای کهنه را تسویه کند. کین ابتدا فکر میکند دوری و احتیاط بهتر است و قصد دارد فرار کند، اما تغییر دل تصمیمی میسازد که بهزودی درمییابد شهروندان بزدل شهر توان یا اراده حمایت از او را ندارند. فرد زینمان اجازه میدهد کوپر و توماس میچلِ بسیار مؤثر در نقش شهردار بیاراده «هندرسان» خوب کار کنند و ترکیبی سمی از معیارهای دوگانه و ترس را خلق کنند، در حالی که همواره انتظار دوئل حتمیِ پایانی را دامن میزنند. موسیقی دیمیتری تیومکین و اقتباس کارل فورمن از داستان کوتاه اصلِی کمک میکنند تا فیلم محکم، هیجانانگیز و در زمره بهترینهای ژانر قرار گیرد. نمونهای کلاسیک از روایت موجز و جذاب با بازیگران قوی و داستان محکم.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران