قابل پیشبینی؟ بله. بیخطر؟ بله. از نظر معنوی پرقدرت؟ قطعاً.
این فیلم که در ۱۹۹۶ منتشر شد و به کارگردانی جان هندرسون است، «لوخ نس» امکان وجود هیولای لوخ نس را ـ لااقل در ظاهر ـ بررسی میکند. تد دانسون نقش یک کریپتوزئولوژیست دلسرد را بازی میکند که برای تکذیب وجود این موجود افسانهای به دریاچه لوخ نس در اسکاتلند فرستاده میشود. با کمک دختری روشنبین...
قابل پیشبینی؟ بله. بیخطر؟ بله. از نظر معنوی پرقدرت؟ قطعاً.
این فیلم که در ۱۹۹۶ منتشر شد و به کارگردانی جان هندرسون است، «لوخ نس» امکان وجود هیولای لوخ نس را ـ لااقل در ظاهر ـ بررسی میکند. تد دانسون نقش یک کریپتوزئولوژیست دلسرد را بازی میکند که برای تکذیب وجود این موجود افسانهای به دریاچه لوخ نس در اسکاتلند فرستاده میشود. با کمک دختری روشنبین (کرستی گراهام) او به کشفیاتی میرسد که زندگیاش را دگرگون میکنند.
اگر حتی ذرهای به کریپتوزئولوژی علاقهمندید، «لوخ نس» ارزش دیدن دارد. با وجود پیشبینیپذیر بودن داستان، این فیلم بسیار خوب ساخته شده است. فیلمبرداری آن در ۱۹۹۴ در لوکیشنهای اسکاتلند و انگلستان انجام شد. گرچه برای اکران سینمایی آماده شده و در اروپا چنین شد، در آمریکا نهایتاً تصمیم گرفتند آن را در سپتامبر ۱۹۹۶ از تلویزیون پخش کنند.
فیلم نکات زیادی در خود دارد: دانسون در نقش دانشمندی فرسوده بینقص است؛ جوئلی ریچاردسون بسیار زیباست؛ دختر روشنبین هم دلنشین و دارای جنبههای معنوی است؛ لوکیشنها پیوسته نفسگیرند؛ شخصیتها دوستداشتنیاند و داستان به موضوعات مهمی میپردازد که اغلب قابل همذاتپنداری است. اگر دنبال فیلم ترسناک از نوع اسلشر/هیولایی با صحنههای خونین و زمینههای ترسناکی هستید، این فیلم مناسب شما نیست—به جای آن میتوانید «Beneath Loch Ness» (2001) یا «Loch Ness Terror» معروف به «Beyond Loch Ness» (2008) را ببینید. اما اگر میخواهید برخی از مهمترین پرسشهای زندگی را بررسی کنید، جای دیگری نگردید.
شخصیت دانسون، دکتر دمپسی، پس از طلاق امیدش را به عشق از دست داده؛ او همچنین از پژوهش و رویایش کنارهگیری کرده و در جامعه علمی تبدیل به مایه تمسخر شده است. به گفته او به شریک اسکاتلندیاش در لوخ نس:
«من یک جوکام. من همونیام که دنبال موجودات خیالپرداز دویدهام و شما فکر میکنید من نمیخواهم چیزی آن بیرون پیدا کنم؟ اگر من یک دایناسور در لوخ نس قلاب میکردم هزاران بار تبرئه میشدم. همه چیزم را پس میگرفتم و حتی بیشتر. اما این اتفاق نمیافتد. آن پایین چیزی نیست، آنطرف در بریتیش کلمبیا چیزی نیست، هیچ چیز توضیحناپذیری شبها در آسمان نمیچرخد. اینها فقط فهرستی از آرزوهاست تا به ما بگوید زندگی بیش از آن چرنداتی است که بهدستمان افتاده.»
همانطور که میبینید، فیلم بیش از آن است که صرفاً یک تماشای خانوادگی شیرین یا هرجومرج هیولایی بدون معنا باشد. مبارزهای که دمپسی تجربه میکند واقعی است و همه ما تا حدی با آن همذاتپنداری میکنیم. ممکن است ما به دنبال هیولای لوخ نس نباشیم، اما همه ما رویاهایی داریم؛ همه ما به نوعی به دنبال کشف عشق هستیم؛ همه ما به دنبال یافتن معنا در زندگیایم. مگر اینکه مثل دمپسی تسلیم شده باشیم. حتی در تاریکترین چاه اندوه و ناامیدی هم امید وجود دارد.
دو دیدگاه کلی درباره زندگی هست: (۱) اینکه زندگی و جهان یک تصادف بزرگ بیمعنیاند و تو فقط یک حشره بیاهمیت هستی که بهزودی نابود و فراموش خواهی شد؛ و (۲) اینکه طراحی هوشمندی در جهان هست و گرچه جهان بهنوعی «افتکرده» و بسیار بهمریخته است، معنا، عشق، امید و هدف وجود دارد، حتی اگر اکنون نتوانیم آن را کاملاً درک کنیم.
فیلم به تقابل این دو دیدگاه میپردازد. همه ما تضاد این دو موضع را در دل خود تجربه کردهایم؛ این برخورد میان جسم و روح است. از یک سو میخواهیم موضع دوم را باور کنیم، اما زندگی آنقدر دشواری و بیرحمی میریزد که وسوسه میشویم به موضع اول تن دهیم.
این همان مبارزهای است که دمپسی در داستان با آن روبهروست. او تسلیم شده؛ در تاریکی دستپا میزند؛ فقط از سر اجبار به کارهای روزمره ادامه میدهد. لبخندش اغلب نقاب است.
دخترک روشنبین عامل کلیدی رهایی اوست. او میتواند چیزها را بهگونهای که واقعاً هستند ببیند، حتی فراتر از محدوده درک معمول. دمپسی میگوید «دیدن، باور کردن است»، اما دخترک تأکید میکند که ایمان به واقعیتهای نادیدنی از دیدن فیزیکی مهمتر است، اگر منظوری که من دارم را بفهمید.
مدت زمان فیلم: ۱ ساعت و ۴۱ دقیقه. فیلمنامهنویس: جان فوسکو.
ارزیابی: B+/A-
برخی چیزها بهتر است دستنخورده بمانند.
«لوخ نس» به کارگردانی جان هندرسون و نویسندگی جان فوسکو ساخته شده است. بازیگران اصلی عبارتاند از تد دانسون، جوئلی ریچاردسون، ایان هلم، کرستی گراهام و جیمز فرِین. موسیقی را ترور جونز ساخته و فیلمبرداری اثر برعهده کلایو تیکنر بوده است. داستان، دانسون را در نقش جاناتان دمپسی، یک جانورشناس نشان میدهد که پس از یک «شکار هیولا» ناموفق برای یتی، در حرفهاش به نوعی به مسخره بدل شده است. در آخرین شانسها، روسای او او را برای رد افسانه هیولای لوخ نس میفرستند؛ جایی که او چندان مشتاق نیست و با جامعهای کوچک و چندان خوشآمدگو روبهرو میشود. پس از آنکه بالاخره در مهمانخانهای کوچک متعلق به مادری تنها به نام لورا مکفتریج (ریچاردسون) جا میگیرد، دمپسی رابطه گرم و خوبی با دختر نهساله لورا، ایزابل (گراهام)، برقرار میکند؛ دختری که شاید کلید معمای لوخ نس در دستان او باشد.
وقتی فیلم در دسترس قرار گرفت، تلاش کرد تا حمایت چشمگیری از سوی منتقدان و تماشاگران پیدا کند، اما چندان موفق نبود. در جریان موج فیلمهای موجودات دهه ۱۹۹۰ که با «پارک ژوراسیک» شکل گرفت، انتظارات برای یک نوع کاملاً متفاوت از فیلم هیولای لوخ نس بالا بود. هیچکس جز سازندگان فیلم واقعاً آماده نبود برای نوع فیلمی که «لوخ نس» واقعاً هست. فیلم هندرسون پیش از هر چیز یک داستان انسانی است که هیولای لوخ نس در پسزمینه آن قرار دارد. داستان با یک رابطه عاشقانه نامتجانس در حال شکلگیری پیش میرود، اما همچنان پرسش مهمی را که هسته داستان است مطرح میکند: آیا باید معمای هیولای لوخ نس را حل کنیم و اگر آری، چرا؟ همهچیز ساده و کمهیجان است؛ هر کسی که انتظار یک نمایش جلوههای ویژه چشمگیر داشته باشد، فقط ناامید خواهد شد. اگر از آن دستهاید که دوست دارید به عناصر شگفتانگیز باور داشته باشید و کمی خیالپردازی در همراهی با فیلم را میپسندید، این فیلم برای شما مناسبتر است.
یک اهانت متداول علیه فیلم این است که از الگوی «لوکال هیرو» کپی کرده است. چه اشکالی دارد؟ بهخصوص که خودِ «لوکال هیرو» نیز اسطورهای انسانی و دلانگیز است که در لوکیشنی مشابه و زیبا ساخته شده؛ پس چرا آن فیلم نباید معیار قرار گیرد؟ در حقیقت «لوخ نس» دوستانهتر برای خانواده و در عین حال برای بزرگسالان خوشسلیقه نیز مناسب است، و در عین حال کودکان را هم افسون میکند. و باید خوشحال باشیم که استفاده از جلوههای ویژه محدود است، چون چیزی که میبینیم کوتاه و، جرأت میکنم بگویم، جادویی است. فیلمنامه فوسکو هم سرشار از بذلهگویی است و از بازی دانسون در نقش آدمی که از محیطش فاصله گرفته و با همه جز دستیار مشتاق و چشمانگشاد فرِین در تضاد است، خندهها و موقعیتهای طنز زیادی استخراج میکند. باقی بازیگران نیز خیلی خوباند: دانسون (بسیار گرم و پذیرا)، ریچاردسون (با لهجه اسکاتلندی قابلقبول)، هلم (خشن و بداخلاق) و گراهام (یکی از طبیعیترین و غیرتکلفترین اجراهای کودکانه) در رأساند. پشتیبانی ثانویه خوب هم از کیت آلن دیوانهوار و نیک بریمبل بهعنوان رقیب خودخوانده عاشقانه لورا میآید.
تقویتکننده فیلم، موسیقی باشکوه جونز است که هارمونیهای سلتیک مورد انتظار را کنار بخشهای برافرازنده برنجی و کیبورد قرار میدهد وقتی داستان به اوج میرسد. ترکیب سینثسایزر و سازهای زهی که همراه با «نِسی» پخش میشود واقعاً زیباست و دلیل خریدن نسخه سیدی موسیقی توسط این منتقد هم بوده است. اگرچه لوکیشنهای هایلند/دریاچهای که برای فیلمبرداری انتخاب شدهاند نفسگیرند، فیلم به فیلمبردار بهتری از تیکنر نیاز داشت. او در آثاری مانند «اسپلیت سکند» که رنگهای آخرالزمانی کمجان میطلبد خوب عمل میکند، اما در اینجا عکاسیاش اغلب تاریک است و رنگهای باشکوه مناظر آنطور که باید از صفحه بیرون نمیزنند. با این حال او بلد است چگونه یک چهره زیبا را نورپردازی کند، و ریچاردسونِ زیبا از این بابت سود زیادی برده است.
با قلبی بزرگ انسانی و آمیخته با عرفان خانوادگی، «لوخ نس» فیلمی دوستداشتنی است. خوشبختانه برای کسانی که حالا میدانند چه انتظاری داشته باشند، این فیلم فاصله زیادی با یک اثر کهنه و صرفاً هیولایی دارد.
نمره: 8.5/10
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران