برندهٔ ۱ جایزهٔ BAFTA — مجموعاً ۱۱ جایزه و ۳۰ نامزدی
رتبه
رتبه فیلم در جهان1217
«خدا میداند بدون تو چه میشدم.»
لندن، انگلستان، نزدیک کریسمس است و ما همراه چندین زوجیم که با خوشیها و مشکلاتی که عشق میتواند بهبار آورد دست و پنجه نرم میکنند.
فیلم با حکایت هیو گرنت آغاز میشود؛ او میگوید وقتی از نفرت در جهان نگران میشود، به سالن ورود فرودگاه هیترو فکر میکند؛ جایی که عزیزان به استقبال بازگشتگان میروند و جلوهای از عشق شاد را...
«خدا میداند بدون تو چه میشدم.»
لندن، انگلستان، نزدیک کریسمس است و ما همراه چندین زوجیم که با خوشیها و مشکلاتی که عشق میتواند بهبار آورد دست و پنجه نرم میکنند.
فیلم با حکایت هیو گرنت آغاز میشود؛ او میگوید وقتی از نفرت در جهان نگران میشود، به سالن ورود فرودگاه هیترو فکر میکند؛ جایی که عزیزان به استقبال بازگشتگان میروند و جلوهای از عشق شاد را نشان میدهد. او حتی اشاره میکند که در جریان حملات 11 سپتامبر، آن تماسهای تلفنی از کسانی که درگیر ماجرا بودند، پیامهایی از عشق بود نه نفرت. تأملاتی سنگین که اگرچه برای شروع تا حدی اندوهآلودند، اما دریچهی مناسبی برای آنچه ریچارد کرتیس (نویسنده و کارگردان) قصد دارد بگوید باز میکنند.
فهرستی از بازیگران برجستهٔ بریتانیایی و ایرلندی و لورا لینی آمریکایی در این کار جمع شدهاند. ساختار فیلم با وجود تعداد داستانها نسبتاً ساده است و نتیجتاً حتماً قصهای در میان آن هست که یا دوستش خواهید داشت یا از آن بدتان میآید. آیا احساساتی است؟ بله. آیا مثل یک بوقلمون پر شده از محتواست؟ طبیعتاً. آیا بعضی خطها باورپذیری را کش میآورند؟ قطعاً. اما فقط دلهای یخزده میتوانند بگویند «عشق واقعاً همه جا هست» بیاعتبار است. غالب اوقات فیلم خندهدار هم هست. کرتیس، که پیشتر در نویسندگی آثاری مانند «چهار ازدواج و یک تشییع» موفق بود، باز هم نشان میدهد نویسندهٔ توانمندی در ژانر کمدی است؛ مخصوصاً در شخصیت خوانندهٔ گذشتهرو، بیلی مک، با بازی بیل نای. در این فیلم برای هر سلیقهای چیزی هست و احتمالاً بسیاری نقاطی را خواهند یافت که با آن همذاتپنداری کنند.
این فیلم تأثیرگذار و دوستداشتنی میتواند روح کسانی را که در ایام تعطیلات دچار خیالخستگی میشوند سرزنده کند. با نگارش دقیق، بازیهای عالی (بیل نای، اما تامپسون، کالین فرث و دیگران) و موسیقی متن قابل توجه، «عشق واقعاً همین اطراف است» برنده است. 8/10
————
«عشق واقعاً میتوانست بهتر از این باشد؛ میتوانست حرفی برای گفتن داشته باشد. بعضی صحنهها و شخصیتها را دوست داشتم، اما فیلم تقریباً توسط بخشهای آزاردهنده خراب شد. میتوانستند دو خط داستانی کامل را حذف کنند و کیفیت فیلم بهطرز محسوسی بالا برود: منظورم خوانندهٔ چرند و از رده خارج با مسابقهٔ آهنگ کریسمسی و رشتهٔ خیالپردازی مردانه دربارهٔ احمقی است که به ویسکانسین میرود و با سه زن خوشاندام و نیمفومانیاک روبهرو میشود. وقتی آن صحنهها را حذف میکردند، وقت بیشتری برای برادر دارای نیازهای ویژهٔ لورا لینی و دلبستگی او باقی میماند—داستانی که نزدیک پایان بیرمق تمام شد—و برای ازدواج شخصیت اما تامپسون که نوید داشت اما با صحنهای نیمهکاره به پایان رسید. یا میتوانستند زمان بیشتری به ناتالی، معشوقهٔ نخستوزیر، بدهند که چند صحنه را دزدید و حقش بود صحنههای بیشتری داشته باشد.
پس جاهایی بامزه و جاهایی تأثرانگیز بود، و تقریباً میتوانم تصور کنم دوباره این فیلم پرستاره را تماشا کنم، به شرط آنکه دکمهٔ فوروارد سریع دستم باشد.»
————
«فیلم چندین خط داستانی را در هم میآمیزد؛ این فیلم دربارهٔ عشق نیست، بلکه دربارهٔ «عشق» در متنوعترین وجوهش است… و همیشه هم خوشایند نیست.»
برخلاف اکثر فیلمهای عاشقانه که به داستانی شیرین پایبند میمانند و تا پایان پیش میروند—با ازدواجِ نمادین در پایان و همهچیز در حالتی رُز—این فیلم بیش از آنکه به روایت رمانتیک سنتی اهمیت دهد، به خودِ عشق بهعنوان حسّی انسانی میپردازد. در واقع نه خط، بلکه حدود نه زیرخط درگیرند و هر کدام وجه متفاوتی از عشق را واکاوی میکنند: عشق نوجوانانه، عشقهای ممنوعه، روابط نامحتمل، مثلثهای عشقی، حتی عشقی که بدون زبان مشترک شکوفا میشود… و همه در آستانهٔ کریسمس. بنابراین از پرداختن تکتک خطوط صرفنظر میکنم؛ شاید بهتر باشد.
فیلم میتوانست بهطرز فاجعهباری شکست بخورد، اما حقیقت این است که بهخوبی کار میکند. فیلمی نیست که در آن همهٔ شخصیتها را دوست داشته باشیم—طبیعی است که بسیاری از آنها در نامِ عشق اشتباه میکنند—اما چیزی که فیلم میآورد لحن انسانیتر و واقعیتری نسبت به بسیاری آثار همژانرش است: چه کسی تاکنون بهخاطر عاشق شدن مرتکب اشتباه نشده یا با آگاهی کامل عاشقِ فردی نامناسب نشده است؟ با این وجود، چند زیرخط کمرمق و ناتمام به چشم میخورد و بعضی از شوخیها هم کار نمیکنند، هرچند دیالوگها در کل خوب نوشته شدهاند.
دیگر نمیتوانم شمار بازیگران خوب حاضر در فیلم را بشمارم؛ انگار همهٔ بازیگران خوب بریتانیا در آن دوره تصمیم گرفتند برای فیلم قهوهای رزرو کنند و حاضر شوند. برخی نقشهای برجستهتری دارند و بعضی کمتر. هیو گرنت یکی از نکات برجسته است و در نقشی که به او داده شده عالی ظاهر میشود و تعامل خوبی با مارتین مککاتچن دارد که او هم خوب است. از بازی لیام نِیسون و پسر نوجوانش توماس برودی-سانگستر هم لذت بردم؛ هنوز دیدن ارتباط آنها و صمیمیتی که میانشان ایجاد میشود، زیباست. بیل نای بامزه و بیادبانه است، اما زیرخطش را آنچنان نفهمیدم؛ لورا لینی کارش را خوب انجام میدهد، اما شخصیتش مرا جذب نکرد. در مورد کیرا نایتلی هم علاقهٔ خاصی نداشتم. امااما تامپسون درخشانتر است و نقش خوبی ایفا میکند. در نهایت، اندکی تحسین برای کالین فرث و هموطنم لوسیا مونیز؛ دیدن کسی از کشورمان که در خارج میدرخشد و شنیدن زبان مادریمان در فیلم خارجی، حس خوبی دارد.
از نظر فنی فیلم درخشان نیست. فیلم تقریباً همهٔ حسابش را روی فیلمنامه، بازی بازیگران و کارگردانی شایستهٔ ریچارد کرتیس گذاشته و در این زمینهها است که میدرخشد؛ اما از منظر زیباییشناختی و بصری چیزِ چشمگیری که فراتر از متوسط باشد ارائه نمیدهد. با این حال نکات خوبی در انتخاب لوکیشنها و استفاده از صحنهها دیده میشود.
————
چندین بار این فیلم را دیدهام و هنوز هم بسیار خوب است، اگرچه خط داستانی کالین فرث آنقدرها وصل نشد اما بااینحال بامزه است. بازیگران گروه—آلن ریکمن، لیام نِیسون، بیل نای و هیو گرنت—همگی برجستهاند؛ فیلم پر از قلب و احساس و جذابیتی است که شوخطبعی جسورانهاش زننده نمیشود. فیلم بسیار خوبی برای کریسمس و روز ولنتاین. 4.0/5
————
تا انتهای فیلم طول میکشد تا بفهمیم این آدمها چطور به هم مرتبطاند؛ همگی در آستانهٔ کریسمس با مشکلات عاطفیای مواجهاند که یا سالها طول کشیده، تازه آغاز شده یا اصلاً نمیدانستهاند میخواهندشان! هیو گرنت نقش نخستوزیر بریتانیایی شبیه بلر را بازی میکند که دلبستهٔ دستیارش «ناتالی» (مارتین مککاتچن) میشود؛ لیام نِیسون در نقش دانیل، تازه همسر از دستداده، باید با دوست داشتن پسر یازدهسالهاش «سم» نسبت به دختری در مدرسه کنار بیاید که قرار است به زودی به آمریکا بازگردد؛ کالین فرث در نقش «جیمی» کمی سستعنصری نشان میدهد که شاید رابطهاش کمی بیش از حد «خانوادگی» مانده—اما شاید امیدی در پرتغال باشد؟ در همین حال، بیل نای امیدوار است نسخهٔ بازآهنگشده و بهطور شوکهکنندهای دمدستی از «Love is All Around» گروه ترگز او و مدیر صبورش «جو» (گرگور فیشر) را دوباره به صدر جدول برگرداند؛ اما اما تامپسون با بحرانی در اعتماد به نفس در ازدواجش با مردی که به نظر خودش هم گرفتار بحران است مواجه است، و آن مرد درگیر دستیار/وسوسهگر اداریاش «میا» (هایکه ماکاتش) است؛ مارتین فریمن و جوانا پیج به تدریج وقتی مشغول تمرین صحنههای جنسی پیچیده برای یک فیلم میشوند به هم نزدیک میشوند و… کلیت ماجرا را میگیرید. داستان با طنزی دقیق و مشاهداتی آراسته شده که مراحل مختلف عشق و رابطه را از شور و شیدایی تا یکنواختی روزمره با همهٔ دشواریهایش نشان میدهد؛ چیزی که هم باعث خنده، هم برانگیختن شرم و گاهی اندوه میشود. من همیشه از وقتی اندرو لینکلن در مجموعهٔ بیبیسی «This Life» بود کمی دلم برایش ضعف داشت و خط داستانیاش اینجا با دوستی تازهعروسیشدهاش، چیوِتل اجیوفور و کیرا نایتلی، کمی غمناک است—در اینجا دو راه یا حتی سه راه ممکن است پیش رود؟ لورا لینی هم نقش سارا، زنی پرمشغله که دلباختهٔ همکارش «کارل» (رودریگو سانتورو) است را بازی میکند؛ داستانی که جدیت به ماجرا میآورد چون او دائماً در نامناسبترین لحظات تلفن همراهش را برمیدارد اما نه از سر بیاهمیتی—بااینحال این خط داستانی هم تا حدی کمرمق میشود. این مجموعهقصهها بهطرز هوشمندانه و سرگرمکنندهای تارها را به هم میبافد و در عین حال چشممان را به واقعیت بسیاری از آدمهایی که کریسمس برایشان هم شادی است هم درد، باز نگه میدارد. بعضی خطها بهتر از بقیه عمل میکنند، اما فکر میکنم هرکس نظر متفاوتی دربارهٔ مورد علاقهاش دارد—و این خود گواهی است بر نوآوری در نگارش و سرعتسنجی ثابت این درام. دیروز که از هیترو میگذشتم هم مطمئن شدم آنجا خیلی حال و هوای عاشقانه نداشت—مردم بیشتر مشغول بیرون آمدن بودند و دعواهای کالسکهای که حکم صحنهای از «بنهور» را داشت!»
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران