داستان این فیلم زندگی «فرد همپتون»، رئیس حزب پلنگ سیاه در ایلینویز و خیانت سرنوشت سازی که توسط یکی از خبرچینهای سازمان FBI در حق وی میشود را به تصویر میکشد.
داستان این فیلم زندگی «فرد همپتون»، رئیس حزب پلنگ سیاه در ایلینویز و خیانت سرنوشت سازی که توسط یکی از خبرچینهای سازمان FBI در حق وی میشود را به تصویر میکشد.
برندهٔ ۲ جایزهٔ اسکار؛ در مجموع ۴۵ جایزه و ۸۵ نامزدی
رتبه
رتبه فیلم در جهان1526
«جوداس و منجی سیاه» در آخرین لحظه به فستیوال ساندنس امسال اضافه شد و این تغییر عملاً فهرست همه فیلمهای مورد انتظار جشنواره را—از جمله لیست من—دگرگون کرد. هیاهوی پیرامون شانس فیلم برای اسکار، بازیگران درخشان و مهمتر از همه روایت پراهمیتش که بر پایهٔ رویدادهای واقعی است، بیش از حد لازم برای ایجاد یک انتظار قدرتمند بود. وقتی فیلمهایی که از زندگی واقعی الهام...
«جوداس و منجی سیاه» در آخرین لحظه به فستیوال ساندنس امسال اضافه شد و این تغییر عملاً فهرست همه فیلمهای مورد انتظار جشنواره را—از جمله لیست من—دگرگون کرد. هیاهوی پیرامون شانس فیلم برای اسکار، بازیگران درخشان و مهمتر از همه روایت پراهمیتش که بر پایهٔ رویدادهای واقعی است، بیش از حد لازم برای ایجاد یک انتظار قدرتمند بود. وقتی فیلمهایی که از زندگی واقعی الهام گرفتهاند را میبینم، انتظار دارم دربارهٔ لحظهٔ تاریخی که بازنمایی میکنند به من بیاموزند؛ دوست دارم بعد از تماشای فیلم بیشتر بدانم تا قبل از آن. میخواهم فیلم روشنگر، برانگیزانندهٔ فکر و بالاتر از همه تأثیرگذار باشد.
من جوانی سفیدپوست ساکن پرتغال هستم و پیش از این شناختی از فرد هَمپتون و کارهایش نداشتم. نزدیکترین آشناییام با او شاید در فیلم «دادگاه شیکاگو ۷» بود، اما آن فیلم هم روی حزب پلنگ سیاه متمرکز نبود و دستکم دربارهٔ یکی از انقلابیون مهم آن مثل هَمپتون چیزی زیاد نمیگفت. صدای من در نقد این فیلم چندان تعیینکننده نیست و در ادامه نقدهایی از منتقدان سیاهپوست را که خواندنشان ارزش دارد معرفی خواهم کرد، اما نظر خودم را هم دارم و حق دارم آن را بیان کنم. به نظرم فیلم شاکا کینگ همهٔ ویژگیهایی را که بالاتر نام بردم دارد و فراتر از آن هم هست؛ یکی از بهترین فیلمهای جشنواره و احتمالاً از فیلمهای مورد علاقهام در سال خواهد شد.
صادقانه بگویم، در نیمهٔ اول فیلم تا حدودی برای درک کامل نیتهای فرد هَمپتون دچار تردید بودم. اهدافش روشناند و بهطور خلاصه میتوان آنها را در تلاش برای فراهم آمدن زندگی بهتر، عادلانه و برابر برای همه جمعبندی کرد. مشکل من با انگیزهها یا باورهای او نبود، بلکه با مسیری خشونتآمیز و مرگباری بود که ظاهراً هَمپتون مردم را به آن تشویق میکرد—تأکید میکنم که من پیش از دیدن فیلم چیز زیادی دربارهٔ داستان واقعی یا هَمپتون نمیدانستم. با این حال، اولین جملههای دنیل کالویا در نقش هَمپتون مدتها در ذهنم مانده: «ما آتش را با آتش نمیجنگیم، با آب میجنگیم. نژادپرستی را با نژادپرستی پاسخ نمیدهیم؛ با همبستگی میجنگیم. سرمایهداری را با سرمایهداری سیاه پاسخ نمیدهیم؛ با سوسیالیسم میجنگیم.» او این ایده را توسعه میدهد و به نظرم این سخن بهطرزی بسیار بهموقع است.
صحنهای که در نهایت برداشت من از ایدههای هَمپتون را شفاف کرد، زمانی بود که ویلیام اونیل سخنرانی مشهور هَمپتون را بهصورت بسیار تحتاللفظی برداشت میکند و این موضوع هَمپتون را متحیّر و شوکه میکند؛ واکنش هَمپتون و همچنین لحظهای عاطفیتر با مادر فرزندش، دبوراه جانسون (دومینیک فیشبک)، جرقهای بود که به من کمک کرد خواستههای این انقلابی را کاملاً درک کنم. این یکی از بهترین ستایشهایی است که میتوانم از فیلمنامهٔ دقیق و هنرمندانهٔ شاکا کینگ و ویل برسون بکنم: فیلم هَمپتون را بهعنوان یک قهرمان بیعیب و نقص نشان نمیدهد، بلکه او را انسانی نشان میدهد که برای حقوق همه مبارزه کرده است. این آخری بیشتر شبیه منجی است تا قهرمانی بینقص.
روایت پیچیده ممکن است برای برخی مخاطبان کمی سنگین به نظر برسد، اما سرشار از سخنرانیهای پرانرژی، الهامبخش و لرزهآور است که بهزودی از یاد نمیروند. هم هَمپتون و هم اونیل موضوعات حساسی را مطرح میکنند که قطعاً مخاطب را به فکر و بحث در طول سال وا خواهد داشت. باوجود اینکه این فیلم طولانیترین اثر جشنواره بود، دو ساعت زمان نمایش بهنظر مناسب و خوشریتم میآید. علاوه بر این، فیلمبرداری جسور و درگیرکنندهٔ شان بابیت توجه را روی اجرای بازیگران نگه میدارد و اجازه نمیدهد بیننده از چیز دیگری جز کلمات شخصیتها حواسش پرت شود. سرمایهگذاری احساسی روی شخصیتها، سکانسهای اکشنِ خوب تدوینشده (کریستِن اسپرِیگ) را که مرا روی لبهٔ صندلی (یا مبل) نگه داشت ارتقا میدهد که این هم ستایش بزرگی برای نگارش فیلم است.
بازیگران را به آخر گذاشتم. هنوز سال ۲۰۲۱ تازه شروع شده، ولی اگر دنیل کالویا در همهٔ مراسمهای اعطای جوایز نامزد بهترین بازیگر نقش مکمل نشود، اعتراض خواهم کرد. تاکنون نمایش کمتر از عالی از این بازیگر بااستعداد ندیدهام. کالویا از اولین حضور روی پرده کاملاً گیراست و هرگز سطح بازی خود را پایین نمیآورد. لیکیت استنفیلد هم در نقش ویلیام اونیلِ درگیرِ تردید بسیار درخشان است و چهرهٔ پیچیدهٔ انسانی را نشان میدهد که باید با اقداماتی کنار بیاید که میداند اشتباهاند. دومینیک فیشبک و جِسی پلمونز (در نقش روی میچل، مأمور افبیآی) نیز شایستهٔ تحسیناند.
«جوداس و منجی سیاه» شایستهٔ تمام هیاهویی است که دربارهاش شده و حتی بیش از آن. شاکا کینگ و ویل برسون فیلمی بر پایهٔ وقایع واقعی ساختهاند که تمامی ویژگیهای لازم برای این دست آثار را دارد: روشنگر، الهامبخش، برانگیزانندهٔ فکر و بسیار تأثیرگذار. با اجرای یقینی که احتمالاً یکی از بهترین اجراهای سال خواهد بود (دنیل کالویا)، داستان فرد هَمپتون و ویلیام اونیل از خلال روایتی بسیار گیرا گفته میشود که لبریز از سخنرانیها و دیالوگهای حماسی و لرزهآور است که هیچ تماشاگر بیتفاوتی باقی نمیگذارند. هر دو شخصیت موضوعات بهموقعی را دوباره به مرکز توجه میآورند و امیدوارم گفتوگوی انتقادیای دربارهٔ آزادی، حقوق بشر و برابری ایجاد کنند. بهجز کالویا، لیکیت استنفیلد نیز سزاوار ستایش فراوان است و نباید فیلمبرداری مبتنی بر شخصیت را فراموش کرد که هر نما را ارتقا میدهد. در پایان باید از موسیقی بهیادماندنی و اعتیادآور مارک ایشم و کریگ هریس هم یاد کنم که نقش مهمی در روایت دارد.
امتیاز: A
---
نژادپرستی در سالهای اخیر بارها و بارها با ظهور گروههای افراطی که احساس دلگرمی از فضای سیاسی یافته بودند، خود را نشان داده است. چون خشونت به اعتراضات میانجامد و اعتراضات گاهی خود به خشونت کشیده میشوند، این چرخهٔ تداومدار انگار بیپایان است.
در فیلم «جوداس و منجی سیاه» تماشاگران با داستان واقعی فرد هَمپتون (با بازی دنیل کالویا) آشنا میشوند؛ مردی که در دههٔ ۱۹۶۰ رهبری شاخهای از حزب پلنگ سیاه در ایالت ایلینوی را برعهده داشت.
ظهور آنچه بهعنوان گروههای شبهنظامی تلقی میشد، پس از ترور مالکوم اِکس و مارتین لوتر کینگ منجر به واکنشهای شدید پلیس و اقدامات فدرال شد، و این باعث شد بسیاری در جامعهٔ هَمپتون احساس کنند که با قدرتهای حکومتی در حال جنگند و برای بقای خود در برابر سیستمهای ناعادلانه و نژادپرستانه مبارزه میکنند.
وقتی ویلیام اونیل، سارق خودرو، دستگیر میشود، مأمور افبیآی روی میچل (جسی پلمونز) به او پیشنهادی میدهد تا از حبس رهایی یابد و پولی بهدست آورد: تبدیل شدن به مخبر. با وجود تردیدهایش، اونیل راهی برای ورود به حلقهٔ داخلی هَمپتون پیدا میکند و با او رابطهای شکل میگیرد و از برنامههای هَمپتون برای اتحاد جناحهای مختلف جامعه مطلع میشود.
اونیل میبیند حزب پلنگ سیاه بیش از آن است که یک گروه مسلح باشد؛ آنها به جامعهٔ خود غذا میدهند، آموزش میدهند و به اعضایشان کمک میکنند و تلاش میکنند عناصر افراطیتری را که به دنبال ایجاد بیانیههائی از طریق بمبگذاری یا اقدامات شدیدند، مهار کنند.
تهدیدی که هَمپتون ایجاد میکند، توجه مدیر افبیآی جی. ادگر هوور (مارتین شین) را جلب میکند و نقشههایی برای سرنگونی هَمپتون و سازمانش طرحریزی میشود که فشار بیشتری بر روی میچل و اونیل میگذارد.
فیلم نگاهی گیرا، تکاندهنده و احتمالاً جنجالی به زندگی چهرههای کلیدی و مناقشات جاری دربارهٔ بیعدالتی نژادی، خشونت پلیس، گروههای نفرتپراکن و خشونت در جامعه ارائه میدهد.
شاکا کینگ در فیلم تلاش میکند تعادلی برقرار کند؛ در برخی صحنهها اعضای حزب سلاح بهدست میگیرند و علیه پلیس دست به خشونت میزنند و در برخی دیگر پلیس افراد بیسلاح را مورد ضرب و شتم یا تیراندازی قرار میدهد که بر موضع هَمپتون مبنی بر اینکه جامعهاش در حال جنگ است و موضوع مرگ و زندگی است، تأکید میکند.
آخرین باری که فیلمی در این ژانر اینقدر مرا ناراحت کرد، «دترویت» بود که با نمایش جنایات واقعی هولناک و فرار عوامل از مجازات مرا شوکه کرد. حتی اگر من که سفیدپوستم از دیدن این اتفاقات منزجر شدم، تصور میکنم برای مردم رنگینپوست این رویدادها واقعاً کابوسوار است.
بازیگران بسیار قدرتمندند و اجراهای یادماندنیای ارائه میدهند که پیچیدگی شخصیتها را نشان میدهد؛ آنها صرفاً یک شبهنظامی و یک خبرچین نیستند، بلکه افرادی پیچیدهاند که سعی در بقا دارند.
«جوداس و منجی سیاه» فیلمی ساختارمند و همزمان اطلاعرسان و تکاندهنده است و کاری را انجام میدهد که سینمای خوب بهتر از همه انجام میدهد: آموزش، سرگرمی و اطلاعرسانی.
امتیاز: 4.5 از 5
---
«جوداس و منجی سیاه» (عنوانی خونی و درخشان که حلکردنش مدتی طول کشید) فیلمی قدرتمند است — نه فقط بهخاطر اینکه با شرایط کنونی و جنبش «جان سیاهپوستان مهم است» همطنین است، بلکه بهخاطر اجراهای برجستهٔ لیکیت استنفیلد و دنیل کالویا و کارگردانی عالی شاکا کینگ.
---
دلسردکننده است وقتی فیلمی داستان تاریخی مهمی برای گفتن دارد اما محصول نهایی آنقدرها هم خوب از کار درنیاید. چنین وضعیتی برای «جوداس و منجی سیاه» صدق میکند؛ برداشت شاکا کینگ از داستان واقعی رهبر کاریزماتیک حزب پلنگ سیاه فرد هَمپتون (دنیل کالویا) و مخبری به نام ویلیام اونیل (لیکیت استنفیلد) که در اواخر دههٔ ۱۹۶۰ به سازمان نفوذ کرد. این روایت از رویدادهای واقعی دربارهٔ دو چهرهٔ بسیار مهم در تاریخ کشور ما جالب است و مسائل عدالت نژادی امروز هم به همان اندازه مرتبطاند. اما محتوای بهروز همیشه به فیلمی شایستهٔ جوایز یا حتی سرگرمکننده منجر نمیشود.
موارد زیادی دربارهٔ اجراهای فیلم قابل تحسین است، از جمله سبک کارگردانی مطمئنِ کینگ و اجراهای درخشان کالویا و استنفیلد. کالویا باید نقشی واقعی و پر از بصیرت و حکمت را پر کند و او بهخوبی خِصلتها و بیان هَمپتون را پذیرفته و شخصیتی کامل آفریده است—بازیگر تا حدی غیرقابلشناسایی میشود.
نکتهٔ ضعیفتر فیلم فیلمنامه است، که وقتی خیلی از عناصر دیگر با هم ترکیب شدهاند نادر است. فیلمنامهٔ مشترک کینگ و ویل برسون بیش از حد پیچیده است و نتیجه فیلمی ساکن است که بیش از یک ساعت طول میکشد تا به ریتم بیفتد. همهچیز تا آن زمان دردناکاً کند پیش میرود و برسون و کینگ بیش از حد برای گفتن داستان زمان میگذارند. میتوان تحسین و احترامی را احساس کرد، اما ستایش بیش از حد شخصیتها مانع پیشبرد داستان میشود.
صحنهٔ هولناکی هست که پایان زندگی هَمپتون را نشان میدهد؛ اعمال بیعدالتی وحشتناکی از سوی نیروهای انتظامی که فیلم را به روایتی مهم برای زمانهٔ حاضر تبدیل میکند؛ زمانی که بسیاری از رنگینپوستان هنوز برای برابری میجنگند. تنها آرزویم این است که قصهگویی کمی منسجمتر و فشردهتر میبود.
---
تا امروز فیلم دراماتیکی ندیدهام که اینقدر واضح دربارهٔ حزب پلنگ سیاه صحبت کند؛ واضح است که رهبر و اعضای حزب درونمایهٔ توطئهای بودند که توسط اعضای حزب طرح شد.
فیلم به صعود و سقوط جنبش پلنگ سیاه میپردازد. اگر طرفدار فیلمهای درامی با طعم مستندسازی هستید، این فیلم را ببینید. در مقطع زمانیای (نزدیک به چند دهه پیش) آمریکاییهای سیاهپوست در کسب حقوق خود رنج بردند و سابقهٔ منع بازنمایی این موضوع در سینما نیز وجود داشته است. در آمریکا برخورد با مسئلهٔ نژادپرستی شاید بهخاطر اعتراضاتی که پس از قتل جرج فلوید رخ داد، بار دیگر به خیابان بازگشته است.
فیلم در سال ۱۹۶۹ آغاز میشود، یک سال پس از ترور مارتین لوتر کینگ که بسیاری از اولویتهای حزب را تغییر داد و هدف آن را به سرنگونی دولت آمریکا از طریق اعلام مبارزهٔ انقلابی تبدیل کرد. از اینرو رئیسجمهور نیکسون در آن دوره تصمیم گرفت حزب را به هر وسیلهٔ ممکن، قانونی یا غیرقانونی، از میان بردارد.
بسیاری از هنرمندان آمریکایی در آن دوره با حزب پلنگ سیاه همدلی کردند؛ مثلاً جین فوندا به مقر حزب مراجعه و حمایت خود را اعلام کرد. حتی ستارهٔ بینالمللی مارلون براندو نیز در جمع بزرگی از اعضای حزب سخنرانی کرد.
در فیلم «جوداس و منجی سیاه»، «جوداس» بهصورت استعاری به بیل اونیل و «منجی سیاه» به فرد هَمپتون اشاره دارد و در کل این استعارهای از خیانت یهودا به مسیح و تسلیم اوست.
برخلاف تصاویری که در فیلمهای دیگر دربارهٔ نژادپرستی علیه سیاهان میبینیم، این فیلم به سفیدپوستان حمله نمیکند، بلکه به برخی نهادهای آمریکایی میپردازد. فیلم سعی کرده است حقیقت را بدون تحریف تاریخ روایت کند. شاهد پیوستن گروههایی از سفیدپوستان به حزب پلنگ سیاه هستیم و بدین ترتیب فرم سنتی این نوع فیلمها شکسته میشود. تضاد واقعی بین سفیدها و سیاهها وجود ندارد.
شعرهای انقلابی و عدالت اجتماعی فراوان است اما فیلمنامه درست فرموله شده و فیلم ما را شبیه یک اثر نمایشی سطحی نمیسازد؛ بلکه روایت منطقی و بدون افراط را ارائه میدهد. داستان از منظر خائن و قهرمان بیان میشود و این بعد جدیدی به فیلم میافزاید. کارگردان، شاکا کینگ، ادای احترامی کلاسیک به زنان سیاهپوست از طریق شخصیت دبوراه جانسون انجام داده و نشان داده چگونه زنان به مردان حزب در اندیشه، دانش و مبارزه مسلحانه یاری میرسانند.
اجرای بازیگران در مجموع شایان توجه و قابل تقدیر است و هماهنگی زیبایی بین شخصیتها وجود دارد. دنیل کالویا نقش فرد هَمپتون را با درخشش تمام بازی کرده و جایزهٔ گلدن گلوب شایستهاش است؛ همچنین اجرای لیکیت استنفیلد در نقش بیل اونیل تضادهای یک خائن را بهخوبی نشان میدهد.
شخصیتهایی که بیش از همه مرا تحت تأثیر قرار دادند بیل اونیل بودند؛ نگاههای او پر از ترس، اضطراب و حس خجالت است، بهویژه چون هَمپتون از خیانت او بیخبر است. واقعاً یکی از موفقترین فیلمهای ۲۰۲۱ است.
---
شاکا کینگ در «جوداس و منجی سیاه» فیلمی نیرومند و با دقتِ ساخت دربارهٔ قتل مورد تأیید دولت ساخته است. آنچه روایت میشود واقعی است و همین موضوع دردناکترش میکند. در ۱۹۶۹ فرد هَمپتون، رئیس ۲۱ سالهٔ حزب پلنگ سیاه ایلینوی، در حملهای قبل از سپیدهدم که توسط افبیآی سازماندهی و توسط پلیس شیکاگو انجام شد، به قتل رسید؛ و این حمله بهواسطهٔ ویلیام اونیل ممکن شد؛ مخبری که به حلقهٔ نزدیکان هَمپتون نفوذ کرده بود. فیلم زندگی هر دو مرد، رهبر و خائن، را دنبال میکند و درک میکند که این فقط تاریخ نیست؛ این یک طرحِ عملی است که هنوز هم کاربرد دارد.
اجرای دنیل کالویا در نقش هَمپتون فوقالعاده است. او هَمپتون را بهعنوان قدیسی یا نماد بازی نمیکند؛ او او را بهعنوان مردی باهوش و کاریزماتیک نشان میدهد که میتواند با سخنرانیاش جمعیتی را بسیج کند اما در عین حال جوان، عاشق و گاه نامطمئن است. کالویا جذبهٔ هَمپتون را ثبت میکند بدون اینکه رادیکالیسم او را تلطیف کند. این مرد به دفاع مسلحانه معتقد بود، از انقلاب سخن میگفت و ائتلاف رنگینکمانی از سفیدپوستان فقیر، لاتینوها و جوامع سیاه را برای ایستادگی در برابر ستم سازماندهی کرد. او ۲۱ ساله بود و جی. ادگر هوور او را بزرگترین تهدید علیه امنیت ملی خواند. کالویا نشان میدهد چرا هَمپتون برای دولت خطرناک بود: نه بهخاطر خشونتش، بلکه بهخاطر اثربخشیاش.
لیکیت استنفیلد اونیل را با انرژی عصبی و نگرانکنندهای بازی میکند؛ مردی گرفتار میان بقا و همدستی. اونیل زمانی که افبیآی او را جذب کرد، مجرم خردی بود؛ به او معاملهای پیشنهاد شد تا از زندان رهایی یابد در ازای نفوذ در پلنگها. استنفیلد او را زبون و انسانی نمایش میدهد؛ مردی که انتخابی کرده و هرگز از آن رها نشد. ویلیام اونیل واقعی پس از مرگ هَمپتون آزاد ماند اما گناه او را نابود کرد. او در سال ۱۹۹۰ در ۴۰ سالگی خودکشی کرد. عنوان فیلم استعاره را روشن میکند: اونیل یهوداست، هَمپتون منجی است و سی مهله نقرهای را باید از دولت فدرال دانست.
جهانبینی کارگردانیِ کینگ متمرکز و فوری است، نه عوامفریب اما همیشه هدفمند. او یورش نهایی را با کارآییِ بیرحمانهای اجرا میکند و فیلم روشن میسازد که آنچه مدارک بعدی تأیید کردند این بود: این یک تیراندازی متقابل نبود، یک اعدام بود. هَمپتون شب پیش با دارویی که اونیل داده بود بیهوش شده بود، در تختش کشته شد و پلیس تقریباً صد گلوله به آپارتمان شلیک کرد در حالی که پلنگها یک شلیک داشتند. دولت آن را دفاع از خود خواند. سالها طول کشید تا حقیقت آشکار شود و حتی پس از آن هم کسی مسئول شناخته نشد.
آنچه «جوداس و منجی سیاه» را ضروری و خشمآور میکند این است که این فیلم قطعهای دیگر از نژادپرستی و فاشیسم آشکار دولت ایالات متحده است. در ۵۵ سال تقریباً تغییر زیادی رخ نداده است. نهادهایی مانند آیسیای جای افبیآی را گرفتهاند. لاتینیها نیز جزو نامطلوبها افزوده شدهاند. و اکنون آمریکا، یا دوباره دارد اگر اردوگاههای بازداشت ژاپنیها در جنگ جهانی دوم را حساب کنیم، اردوگاههایی شبیه کمپ دارد. اگرچه اتاقهای گاز و کوره نصب نکردهاند، اما راهی یافتهاند که بگذارند کشورهای دیگر بیشتر قتلها را انجام دهند. فیلم دربارهٔ ۱۹۶۹ است اما به زمان حال خطاب میکند. سخنان هَمپتون هنوز طنینانداز است چون شرایطی که او علیهشان مبارزه کرد همچنان برقرارند.
فیلم مرا غمگین و خشمگین گذاشت. هَمپتون باید زنده میماند. او باید دههها وقت میداشت تا دنیایی را بسازد که تصور میکرد—دنیایی بدون نژادپرستی، فاشیسم و اختلاف ثروت افراطی. اما دولت او را در ۲۱ سالگی کشت و مردی که به آنها کمک کرد هیچگاه از گناه عمیق خود رهایی نیافت. «جوداس و منجی سیاه» باید فراخوانی برای اقدام باشد.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران